نقد 19

دفتر بزرگ جنگ

مجتبی گلستانی

دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف، ترجمه اصغر نوری

 آیا جنگ، همان‌طور که کارل فون کلوزویتس می‌گفت، ادامه‌ی سیاست و دیپلماسی است با وسایل دیگر؟ یا آن‌گونه که میشل فوکو اشاره می‌کند، جنگ الگویی است که به کمک آن باید روابط قدرت را تجزیه و تحلیل کرد و چنین انگاشت که روابط سیاسی و نظام مدنی از بن نظام نبرد است؟ آیا حتی صلح‌طلبی را باید همچون نبردی همیشگی دانست و از این‌رو، جنگ را همچون پیش‌زمینه‌ی صلح؟ رمان «دفتر بزرگ» (نوشته‌ی آگوتا کریستوف، ترجمه‌ی اصغر نوری، نشر مروارید، چاپ اول ۱۳۹۰، چاپ چهارم ۱۳۹۲) خواننده‌اش را از نو با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو می‌کند، رمانی که پس‌زمینه‌ی اصلی پیرنگش را خشونت و نکبت جنگ جهانی دوم تشکیل می‌دهد.

در رمان «دفتر بزرگ» می‌توان به‌سادگی همبستگی دو مفهوم قدرت ـ در معنایی فوکویی ـ و جنگ را مشاهده کرد، به‌ویژه در گذاری که از توتالیتاریسم فاشیستی به توتالیتاریسم کمونیستی رخ می‌دهد. در این‌جا می‌توان، مانند فوکو، گزاره‌ی کلازویتس را معکوس کرد و گفت که «سیاست، ادامه‌ی جنگ است با ابزارهای دیگر». فوکو، در این معنا، جنگ را همچون «کانون حداکثر تنش یا روابط نیروی عریان‌شده» تلقی می‌کند و معتقد است که هسته‌ی نهادهای سیاسی و روابط قدرت ـ روابطی که همه‌جا حاضر است، حتی در آشپزخانه هنگام درست کردن یک املت ـ مستقیم یا غیرمستقیم با تکنیک‌های جنگی شکل می‌یابد. بنابراین، همزمان با رشد و توسعه‌ی دولت‌ها در قرون وسطی و عصر مدرن، جنگ‌های هرروزه و خصوصی از متن زندگی و روابط انسان‌ها و گروه‌ها رخت بربست و جنگ ظاهراً به انحصار دولت‌ها درآمد. با وجود این، آیا جنگ صرفاً منحصر به نزاع دولت‌هاست با یکدیگر؟

 

ادامه نوشته

نقد 15

نگاهي به رمان «دفترهای سرافینو گوبیوی فیلم‌بردار»، لوییجی پیراندلو، ترجمه‌ی اثمار موسوی‌نیا


هنر در حضور زندگي

اصغر نوري


لوییجی پیراندلو با نمایشنامه‌های خود، به‌ویژه با دو نمایشنامه‌ی «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» و «امشب از خود مي‌سازيم»، تئاتر زمان خودش را متحول کرد، چون با این آثار کاری می‌کرد که تئاتر از صحنه به کل سالن سرریز شود تا بتوان هنر و زندگی را در یک سنتز باهم ادغام کرد؛ دو فرم متضادی که یکی‌شان اساساً متحرک و متغیر است و دیگری، منجمد در یک قالب. اما پشت این ایده‌هایی که می‌خواهند نظم مستقر را زیر و رو کنند، پیراندلو واقعی پنهان است؛ مردی که علاوه بر رنج آفرینش هنری، باید عذاب زندگی شخصی خود را هم تحمل کند. همسر پیراندلو زن بیماری است که او را با حسادتش شکنجه می‌دهد؛ حسادتی که گاه تا مرزهای جنون هم می‌رود.
    افسر سرسخت نمایشنامه‌ی «امشب از خود مي‌سازيم» که قلب و ذهن مومینا را با حسادتش له می‌کند، همزاد همسر پبراندلو است که سرسختانه به حرف‌های هذیان‌آلود و دیوانه‌وارش ادامه می‌دهد و اتهام‌هایی واهی به او وارد می‌کند؛ به شوهری پاک و بی‌عیب و نقص که همواره به اخلاق راسخ خود پای‌بند است و از خانه و همسر می‌گریزد تا خود را وقف آفرینش هنری کند:
    اگر یک اثر هنری زنده می‌ماند، تنها از این روست که ما می‌توانیم آن را از ثباتش خارج کنیم: این فرم را در خودمان حل می‌کنیم، حرکتی حیاتی به آن می‌افزاییم...
    این جمله‌ی یکی از شخصیت‌های اصلی نمایشنامه‌ی «امشب از خود مي‌سازيم» است که تئوری هنری پیراندلو را در خود خلاصه می‌کند. اما آيا این جانی که پیراندلو در تن شخصیت‌های خود می‌دمد، بیشتر به لطف سینما برای او ظاهر می‌شود یا تئاتر؟
    پیراندلو ابتدا در سال 1915 در رمانی به نام «فیلم‌برداری می‌کنیم» به این سئوال می‌پردازد. ده سال بعد، وقتی اصول زیبایی‌شناسی او بیشتر از پیش در ذهنش شکل می‌گیرند، دوباره با رمان «دفترهای سرافینو گوبیوی فیلم‌بردار» به این موضوع برمی‌گردد و آن را موشکافانه‌تر بررسی می‌کند. او در این رمان، آنتی‌تز ثبات/حرکت را بیشتر برجسته می‌کند: ابژکتیویته‌ی دوربین و فیلم‌بردار ـ که فقط در فکر ساخت هنری خود است ـ و سوبژکتیویته‌ی سوژه‌هایی که در حال آفرینش یا بازآفرینی زندگی از جلوی دوربین می‌گذرند.
    سرافینوی فیلم‌بردار، به مرور زمان، نسبت به درام‌هایی که دیگران، بازیگرها، زیر نگاه «مکانیکی» دوربینِ ثبت تصویر زنده می‌کنند، بی‌تفاوت می‌شود. او فقط «دستی است که می‌چرخاند». با این همه، پشت این متصدی دوربین، انسانی پنهان شده است که عکس‌العمل‌هایی دارد، هرچند ناخودآگاه اما عمیق. گرچه در لحظه‌ی گرفتن تصویر، او هیچ تشویشی از خود بروز نمی‌دهد، اما داستانی که بازیگرها به آن جان می‌بخشند، درون سرافینو را زیر و رو می‌کند، و با وارد ساختن شوکی روانی به قسمتی از مغزش که به قدرت تکلم مربوط می‌شود، او را گنگ و بی‌صدا می‌سازد.
   از آن‌جا كه پيراندلو هميشه چيزي از خودش درون آثارش مي‌گذارد، درام‌هايي كه جلوي دوربين سرافينو شكل مي‌گيرند، حول همان تم آشناي زندگي شخصي نويسنده مي‌چرخند: حسادت. در داستاني كه سرافينو روي دوربينش ثبت مي‌كند، يك بازيگر مرد كه ذهن و قلبش قرباني اين بيماري است، هم‌بازي زنش را مي‌كشد. اما چون هيچ شري بي‌كيفر نمي‌ماند، مرد قاتل توسط ببري كه مي‌بايست از پا درمي‌آمد، دريده مي‌شود. و سرافينو، زنداني عدم امكان بيان شخصي خود، در حالي كه حتي عشق دختر جواني را هم رد مي‌كند، با دوربينش يكي مي‌شود، و به اين ترتيب، از راه همين ثبات و تغييرناپذيري، تبديل مي‌شود به سمبل هنر در حضور تحرك زندگي، هنري در جستجوي حركت:
   بايد فرم حركتش را از ما بگيرد، يك زندگي متغير و موقت، آن زندگي كه هريك از ما قادر خواهد بود به هنر ببخشد...
   اين را يكي از شخصيت‌هاي نمايشنامه‌ي «امشب از خود مي‌سازيم» مي‌گويد كه يكي از اساسي‌ترين ايده‌ي پيراندلو درباره‌ي هنر است. او از زبان هنرمندان مختلفي چون بازيگر، فيلم‌بردار، مجسمه‌ساز و آهنگساز كه شخصيت‌هاي آثارش هستند، اين ايده را شرح مي‌دهد. سرافينو يكي از همين شخصيت‌هاست كه همواره در تلاش است تا هنرش را با زندگي تركيب كند. تركيب‌هايي از اين دست روي اين نظريه‌ي هگل استوار مي‌شوند كه پيراندلو تحت تاثيرش است: دو شخصيت متضاد هميشه دنبال يك نقطه‌ي مشترك مي‌گردند، دنبال راه‌حلي براي تفاهم.

* اين يادداشت در روزنامه‌ي شرق، دوشنبه 9 بهمن 91 چاپ شده است.



 
 
 دفترهاي سرافينو گوبيوي فيلم‌بردار


 لوييجي پيراندلو
 
 ترجمه‌ي اثمار موسوي‌نيا

 نشر قطره، 91





نقد 14

نوشتن مادام بوواری (هنر، حماقت و زندگی)/ گوستاو فلوبر / ترجمه‌ي اصغر نوری/ انتشارات نیلوفر


وقتی نوشتن، خارشی مدام می‌شود


سعیده علیپور

نوشتن چیزی فراتر از یک میل یا حتی نیاز است؛ نوشتن به تعبیر گوستاو فلوبر یک «خارش مدام» است و «زخمی در قلب». «من دور از میز کارم یک ابله هستم. جوهر، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایع تیره رنگ! و خطرناک! چقدر در آن غرق می‌شوم! چقدر جذاب است!» مادام بوواری بی‌شک ریاضتی است به شیوه‌ی عارفان بزرگ و فلوبر از این ریاضت لذت می‌برد...

خواندن رمان «مادام بوواری» نوشته‌ی «گوستاو فلوبر» ممکن است هر کسی را مبهوت کند و سبب شود تا لذت خواندن آن را به دیگران نیز توصیه کند. رمانی که به قول نویسنده‌‌اش درباره‌ی «هیچ» است، اما دنیایی می‌سازد، کامل. شاید به همین دلیل است که بسیاری از منتقدان، خواندن این رمان را کلاس درسی می‌دانند برای علاقه‌مندان به داستان‌نویسی.
در این میانه، انتشار کتاب «نوشتن مادام بوواری» (هنر، حماقت و زندگی) که توسط آندره ورسای تدوین و در ایران با ترجمه‌ی اصغر نوری، از طرف انتشارات نیلوفر منتشر شده، دری است به پشت صحنه‌‌ی خلق رمان «مادام بوواری». در این کتاب، فلوبر از مرارت‌ها و شادی‌هایش در فرایند خلق این رمان می‌گوید. کتاب «نوشتن مادام بوواری» در واقع تعدادی از نامه‌های گوستاو فلوبر درباره‌ی چگونگی نگارش رمان «مادم بوواری» و ادبیات آن زمان است. محتوای این نامه‌ها روند تکمیل یک اثر بزرگ ادبی را روشن می‌کند و کمک می‌کند تا خواننده شناخت تازه‌ای از فلوبر به دست آورد.
فلوبر در آستانه‌ی‌ خلق شاهکار ادبیات جهان و ورود به عرصه‌ای جدید در نوشتن، فشار روحی زیادی را تحمل می‌کند. در میان گذاشتن این مرارت‌ها از طریق نامه‌هایی که فلوبر به دوستش -لوییز کوله- می‌نویسد، دستمایه‌ی شکل‌گیری این کتاب است. فلوبر در نامه‌هایش به دو موضوع اصلی اشاره دارد: روند نوشتن رمان «مادام بوواری» و ادبیات زمانه‌‌ی خودش.

ادامه نوشته

نقد 13

نگاهی به کتاب «نوشتن مادام بوواری: حماقت، هنر و زندگی»


یک «ادبیات چیستِ؟» بسیار شخصی


مجتبا گلستاني

 مجتبا گلستاني«[ادّعاهایم در مورد داشتن قلب و احساسات انسانی] فقط حرف نیست، اما دلم می‌خواهد پوستم را قلفتی بکنند تا این‌که [بخواهم] از این احساساتم در سبک [نوشتاری‌ام] استفاده کنم. من نمی‌خواهم هنر را مانند یک فاضلاب احساس و یا یک لگن تصوّر کنم. نه! نه! شعر نباید عرقِ قلب باشد. این نه جدّی است و نه خوب.» چه تناقض‌آمیز است وقتی که دیدگاه‌های یک مؤلّف را درباره‌ی هنرمند، اثر هنری، مرگ مؤلّف و نظریه‌هایی از این دست می‌سنجیم، حتی اگر او نویسنده‌ای باشد که از شأن اثر ادبی و نسبت آن با احساسات نويسنده این‌گونه سخن بگوید و دائم در این اندیشه سیر کند که خود را خط بزند و «در پشت اثرش ناپدید شود» و متنی غیرشخصی (impersonal) بیافریند، متنی «عاری از تغزّل پوچ، تفکّر و شخصیّت نویسنده»؛ نویسنده‌ای که حتّی ـ به‌قول آندره ورسای ـ برایش «غیرشخصی بودن کافی نیست، او باید برون از خود بنویسد، برخلاف طبیعتش. قلبش فقط باید در خدمت 'احساس کردن قلب دیگران' باشد». پس مساله‌ی گوستاو فلوبر ـ در مقام یک نویسنده ـ از مرزهای نظریه‌ی امروزی مرگ مؤلّف که نظریه‌ای درباره‌ی خوانش متن نیز هست یا دیدگاه‌های مربوط به غیرشخصی بودن هنر فراتر می‌رود، مساله‌ی او نوشتار است و نوشتن ـ مساله‌ی چیستی / چگونگی نوشتن: «به این ترتیب، نوشتن چیزی است بسیار وحشتناک و لذّت‌بخش و آدم عادت می‌کند با سماجت به چنین عذاب‌هایی تن دهد و چیز دیگری از آن نخواهد. در این [موضوع] رازی هست که از من می‌گریزد».

ادامه نوشته

نقد 12- دو یادداشت درباره "نوشتن مادام بوواری"

نوشتن مادام بوواری (هنر، حماقت و زندگی)، گوستاو فلوبر، ترجمه اصغر نوری، نیلوفر، ۱۳۹۰.

 

نوشتن «مادام بواري»

بهاره رهنما

«آثاري وجود دارند كه مجذوب‌مان مي‌كنند و آثاري هم هستند كه ما را با خود مي‌برند، كتاب‌هايي كه ما را به تنهايي‌مان باز مي‌گردانند، علاوه بر اينها اثري هم هست كه به ما وفادار مي‌ماند و صدايش در جست‌وجوي ديوانه‌وارمان در جاده‌هاي زندگي همراهي‌مان مي‌كند. آن صدا براي من صداي «فلوبر» است و به عبارت دقيق‌تر صداي نامه‌هاي فلوبر
آندره ورساي/ مقدمه كتاب نوشتن مادام بواري.

كتاب حاضر علاوه بر مقدمه اندره ورساي شامل يك نامه نه‌چندان مستند و طولاني است كه كولاژي است از نامه‌هاي متعددي كه فلوبر براي محبوبش (لوييز كوله) در فاصله سال‌هاي ١٨١٥تا ١٨٨٥نوشته يعني نزديك به ٢٥٠نامه. در خلال اين نامه طولاني ما با چگونگي شكل‌گيري طرح و شخصيت‌هاي رمان معروف فلوبر، «مادام بواري» آشنا مي‌شويم، كتابي كه نه تنها براي اهالي ادبيات همراه يكي از نقطه‌عطف‌هاي سال‌هاي مطالعه‌شان بوده و سرمشق سبك بسياري از نويسندگان بعدي است، بلكه در زندگي خود نويسنده هم نقطه طغيان او عليه خودش و رمانتيسيسم موجود در قلمش بوده، به تعريف خود فلوبر مادام بواري كتابي است درباره هيچ كه با نيروي دروني سبكش به خودش تكيه مي‌كند مانند زمين كه بي‌هيچ تكيه‌گاهي خود را در هوا نگه مي‌دارد. براي فلوبر نوشتن چيزي فراتر از يك ميل يا حتي نياز است. خارشي مدام زخمي در قلب، او خود را جدا از ميز كارش يك ابله مي‌داند. مادام بواري حاصل پنج سال رياضت فلوبر است كه در خلال اين نامه‌ها از لحظات درد و شعفش براي «لوييز» مي‌گويد. هفته پيش گفته بودم كه نامه‌هاي بزرگان اسناد عجيب و عبرت‌آموزي است، چند روزي است كه بعد از خواندن اين نامه‌ها حسابي شور به سرم افتاده و عجيب حس مي‌كنم اين روزها دلم هيچ چيز زيادتري از يك گوشه دنج براي نوشتن نمي‌خواهد و اگر هر كار ديگري براي معاش مي‌كنم جز نمايش چيزي قابل قياس با اين خلوت نوشتن نيست.
بعد از تحرير فلوبر در سپتامبر ١٨٥١مادام بواري را در حالي آغاز كرد كه سه ماه بود دوباره رابطه‌اش با «لوييز كوله» را از سر گرفته بود.

منبع: روزنامه شرق، ۳۱ خرداد ۹۱

 

نوشتن سال های بوواری

یوسف انصاری

چند سال قبل وقتی خواندن رمان «مادام بوواری» نوشته‌ی «گوستاو فلوبر» را ‌تمام کردم شگفت‌زده بودم و به هر کسی که می‌رسیدم پیشنهاد می‌دادم لذت خوانش آن را از دست ندهد؛ شگفت‌زده از رمانی که به قول نویسنده‌‌اش درباره هیچ بود، ولی می‌توانستم هر چیزی را درون آن پیدا کنم؛ رمانی که با وسواسی بیمارگونه نوشته شده بود و می‌توانست کلاس درسی باشد برای کسی که می‌خواست در آینده داستان‌هایی بنویسد. حالا هم اغلب به سراغ برخی از بخش‌های رمان، مخصوصن توصیف دیوانه‌وار کلیسا از زبان کشیش یا پرسه‌گردی‌های بوواری در پاریس، می‌روم تا بفهمم فلوبر چه‌طور به سبکی منحصربه‌فرد در توصیف اشیاء و آدم‌های جهان داستان خود رسیده است. سبک او آن‌قدر نو بود که مدرنیسم‌ها، سورئالیسم‌ها، پست‌مدرن‌ها، نویسندگان رمان‌نو و هر جنبشی که در فرانسه از راه می‌رسید او را آغازگر راهی می‌دانست که آن‌ها ادامه‌ی آنند. در چند نقدی که درباره بوواری خوانده بودم همه‌ی منتقدان مدام به نامه‌های فلوبر در سال‌های نوشتن بوواری اشاره کرده بودند، ولی در ایران به هر دلیلی کسی به سراغ ترجمه‌ی این نامه‌ها نرفته بود. هنوز لذت خواندن رمان را فراموش نکرده بودم که کتابی درباره آن، به قلم «ماریو بارگاس یوسا»، به نام «عیش مدام» در ایران ترجمه و منتشر شد که لذت خواندن این رمان بزرگ را در من صدچندان کرد. هنوز هم گاهی هوس خواندن این کتاب به سراغم می‌آید، هم به خاطر نگاه خاص یوسا به این رمان و هم به خاطر نامه‌هایی که از فلوبر می‌توانستم در این کتاب بخوانم. اما به تازگی با ترجمه‌ی «اصغر نوری» و به همت نشر «نیلوفر» کتابی دیگر منتشر شده است به نام «نوشتن مادام بواری» که این کتاب نیز، هم به خاطر این‌که درباره مادام بواری است و هم به خاطر ایده‌ی منحصربه‌فرد «آندره ورسای» در خلق این کتاب مهم، هیجان‌زده‌ام کرده است.
 
ادامه نوشته

نقد 10

 

 

نوشتن مادام بوواري (حماقت، هنر و زندگی) 

گوستاو فلوبر

 انتخاب نامه‌ها و مقدمه از آندره ورسای 

ترجمه‌ي اصغر نوری

نشر نیلوفر، ۱۳۹۰.

 

 

جعل نامه‌هاي فلوبر

فرید قدمی

همان طور كه مارسل دوشان با گذاشتن سبيل براي موناليزاي داوينچي، اثري تازه خلق كرد و امضاي تازه اي پاي آن گذاشت، آندره ورساي هم انگار همين كار را با فلوبر كرده.

«نوشتن مادام بوواري» با عنوان فرعي «حماقت، هنر و زندگي» گزيده ايست از نامه هاي فلوبر در هنگام نوشتن رمان مشهورش «مادام بوواري» كه به تازگي اصغر نوري آن را ترجمه و انتشارات نيلوفر منتشرش كرده. اما نامي از آندره ورساي كه نامه ها را گزينش كرده (با پنج تقلب البته!) روي جلد كتاب نيست، اگرچه در داخل كتاب هست، نمي دانم چرا؟ آيا اهميت كاري كه ورساي كرده از ديد مترجم و ناشرش دور مانده؟ انگار كه امضاي دوشان را از پاي موناليزاي سبيلويش برداشته ايم، نه؟

آندره ورساي از ميان نامه هايي كه فلوبر به لوييز كوله نوشته، نامه هايي را برداشته و با چند نامه ي ديگر مونتا‍ژ كرده و به قول خودش كتابي «جعل» كرده است. اما اين كار آنچنان خلاقانه و تيزهوشانه انجام شده كه نمي توان به سادگي از كنارش رد شد. كتاب سازي هايي از اين دست (يعني جمع كردن و گزينش نامه هاي فلان نويسنده و بهمان شاعر و غيره) آنچنان امروزه در سراسر اين كره ي خاك باب شده كه ديگر حال آدم را بد مي كند. اما كارِ ورساي در اين كتاب كاري است متفاوت. او، همچون يك نقاش پاپ كه از تكنيك cut-up استفاده مي كند، نامه هايي حاضر آماده را برداشته و به گونه اي در كنار يكديگر قرار داده كه در نهايت نامه اي بلند و پيوسته از آن ها جعل كرده و در واقع از محتواي حاضر-آماده ي اين نامه ها به فرمي داستاني رسيده است. متن اين نامه ها را حتا مي توان جدا از وجه استنادي شان به شكل نامه اي بلند و داستاني خواند، حتا اگر نام فلوبر و اِما بوواري اش را از روي كتاب برداريم!

آنچه در مورد كار ورساي (كه ربطي به كاخ ورساي ندارد) اهميت دارد، هم ارزي وجهِ استنادي اثر با فرمِ جعلي آن است. شايد همان گونه كه اندي وارهول در دهه ي 1960 با كمي جعل و تقلب در عكس هايي از الويس پريزلي و مرلين مونرو و ديگران (در كنار قوطي هاي كنسرو و كولا و ...) آثاري خلق كرد كه بيش از هر چيز نقادي سياهِ امريكاي مصرفي را در خود داشت، ورساي نيز با اندكي جعل و تقلب در نامه هاي فلوبر و مونتاژ آن ها هم آنگونه كه خود مي گويد، فلوبري را كه خودش مي شناسد و دوست دارد به تصوير درآورده، هم به شكلي طنز آميز به واسطه ي فرم جعلي كارش، اثري نقادانه را پيش روي مخاطب قرار داده.

گزينش هوشمندانه ي ورساي از نامه هاي فلوبر، علاوه بر جذابيت داستاني اش (مونولوگي طنز آميز و ورّاجانه كه گاهي به پيكارسك پهلو مي زند) هم تصويري از آراي فلوبر درباره ي ادبيات و معاصرانش به دست مي دهد (از لامارتين و ژرژ ساند و گوتيه و ...)، هم تا حدودي از پاريس لويي بناپارت (يا به قول فلوبر شاهزاده- رئيس جمهور) و بورژوازي تازه به دوران رسيده اش مي گويد، هم كمي خودِ فلوبر را دست مي اندازد!

در يكي از نامه ها فلوبر مي گويد: «من از شعر گفتار و شعر در جمله ها بيزارم.» (نوشتن مادام بوواري، صفحه ي 90)  و بعد توضيح مي دهد كه وقت حرف زدن با زنان از گفتن واژه هاي شاعرانه بيزار است و در چند جاي ديگر از نامه ها هم به اين موضوع اشاره مي كند و شاتوبريان را هم به همين خاطر به ريشخند مي گيرد، اما دست آخر نامه ي جعلي ورساي، با نامه اي از فلوبر تمام مي شود كه آخرين جملاتش اين هاست: «از اينجا تا آنجا فقط هزار بوسه ي محبت فاصله است. براي تو، همه شان هم براي تو.» (نوشتن مادام بوواري، صفحه ي 100) آخر از اين لوس تر و شاعرانه تر هم مگر مي شود جناب فلوبر؟

و در آخر چقدر دلم مي خواهم از ترجمه هاي خوب اصغر نوري بگويم، مترجمي كه هميشه انتخاب هاي خوبش (اگر پاتريك موديانو را به حساب نياوريم، البته!) با ترجمه هايي خوب و خواندني همراه است.

 منبع: روزنامه آرمان، ۶ خرداد ۹۱

پي نوشت:

نگاه سمیه نوروزی به نوشتن مادام بوواری.

خبر انتشار نوشتن مادام بوواری در ايسنا.

معرفي كتاب

 دفتر بزرگ، آگوتا كريستوف، ترجمه‌ي اصغر نوري، انتشارات مرواريد، 1390

 

يادداشت‌هاي دو هيولاي كوچك

 نورا موسوي‌نيا

 آگوتا كريستوف، سال 1935 در روستاي كوچكي واقع در نزديكي بوداپست مجارستان به دنيا آمد. او كه در نوجواني شعر مي‌سرود، در بيست‌و‌يك سالگي به همراه شوهر و نوزاد چندماهه‌اش از مجارستان زير سلطه‌ي ديكتاتوري كمونيسم فرار كرد و به سوئيس پناهنده شد. طي دو دهه همراه با كار در يك كارخانه‌‌ي ساعت‌سازي، سرسختانه به يادگيري زبان فرانسه پرداخت و اولين آثارش را نوشت: داستان و نمايشنامه‌هاي كوتاه. سال 1986 كريستوف با نوشتن رمان «دفتر بزرگ» جايزه‌ي بهترين كتاب اروپايي را به خود اختصاص داد و به يك نويسنده‌ي جهاني بدل شد.

«دفتر بزرگ» جدفتر بزرگ، آگوتا كريستوف، اصغر نوري، مرواريد، 1390نگي را از نگاه دو كودك روايت مي‌كند. نويسنده مشخص نمي‌كند كه صحبت از كدام جنگ است و محل وقوع آن كجاست. هيچ‌كدام از شخصيت‌هاي رمان هم اسم ندارند. همين موضوع باعث شده كه اين رمان، اثري براي همه‌ي زمان‌ها و مكان‌ها شود. اما با كمي اطلاعات درباره‌ي جنگ جهاني دوم و كشورهاي درگير آن و همچنين تاريخ سياسي مجارستان، مي‌توان دريافت كه محل وقوع رمان شهر كوچكي در كشور مجارستان كه ابتدا توسط آلماني‌ها اشغال شده است و بعد ارتش روسيه آن را به تصرف خود درمي‌آورد و مجارستان به كشوري كمونيستي بدل مي‌شود. «دفتر بزرگ» يادداشت‌هاي روزانه‌ي دو برادر دوقلو است كه در نه ‌سالگي مادرشان آن‌ها را از شهر بزرگ كه كاملاً درگير جنگ است، نزد مادربزرگ‌شان در شهر كوچك مي‌آورد كه امن‌تر است. اما اين مادربزرگ مي‌تواند خطرناك‌تر از هر دشمني باشد؛ پيرزني بي‌سواد، خسيس، كثيف و سنگ‌دل كه حتي در شهر شايع شده شوهرش را هم با سم كشته است. در مواجهه با چنين مادربزرگي كه  براي اندك غذايي كه به آن‌ها مي‌دهد، كلي كار از آن‌ها مي‌كشد، و شهر بيرحمي كه مردم آن تحت‌تأثير جنگ فقط و فقط به فكر خودشان هستند، دوقلوها تصميم مي‌گيرند به تمرين‌هاي سختي دست بزنند تا جسم و روح‌شان را براي شرايط سخت آماده كنند.

    دنياي رمان «دفتر بزرگ» كه دوقلوها اتفاقات آن را ـ فقط اتفاقات عيني، بدون دخالت احساسات‌ـ يادداشت مي‌كنند، به ميدان ميني شبيه است كه هيچ گلي در آن نمي‌رويد. در اين دنيا دوقلوها نه كودك‌اند و نه بزرگ‌سال، هيولاهايي هستند حاصل نفرت و قساوتي كه جنگ به بار مي‌آورد. اما اين هيولاها اخلاقي منحصربه‌فرد دارند كه هميشه به آن وفادار مي‌مانند؛ آن‌ها همان‌طور كه به‌راحتي مي‌توانند زن جواني را به‌خاطر يك اشتباه كوچك به كشتن دهند، همه‌ كار مي‌كنند تا دختر همسايه‌شان چيزي براي خوردن داشته باشد.

   آگوتا كريستوف در گفت‌و‌گويي كه دو سال قبل از مرگش با مترجم كتاب، اصغر نوري، انجام داده بود مي‌گويد: «زندگي تلخ و ظالمانه است». موقع خواندن رمان «دفتر بزرگ»، تلخي و سختي زندگي را در نزديك‌ترين حالت آن حس مي‌كنيم، با نثري شديداً ميني‌ماليست كه طنزي گزنده به همراه دارد و آن جمله‌هاي ساده و كوتاه كه هم براي راوي‌هاي رمان مناسب‌اند و هم خشونت عريان زمان جنگ را به‌خوبي به تصوير مي‌كشند. «دفتر بزرگ» جلد اول از يك تريلوژي است كه دو جلد بعدي آن هم با ترجمه‌ي‌ اصغر نوري توسط انتشارات مرواريد چاپ خواهند شد.

منبع: ماهنامه‌ي تجربه، شماره‌ي ۱۱، ارديبهشت ۹۱  

پي‌نوشت:

يادداشت علي چنگيزي درباره‌ي دفتر بزرگ.

يادداشت حسين پاكدل درباره‌ي دفتر بزرگ.

معرفي دفتر بزرگ در خبرگزاري كتاب ايران.  

نقد 8

دوچرخه مرد محكوم و سه‌چرخه/ فرناندو آرابال/ اصغر نوري

 

دوچرخه‌ی مردِ محکوم و سه‌چرخه (دو نمايشنامه)

 فرناندو آرابال

 مترجم: اصغر نوری

 نشر افراز، اسفند ۱۳۸۹

 

 سید مصطفی رضیئی

 تاسلا: من باید برم، ویلورو. باید محکو م رو ببرم.
ویلورو: زود برمی‌گردی. کاش هزار تا مورچه بودم تا هزاربار ازت استقبال کنم.
تاسلا: خیلی زود برمی‌گردم. واسه کلبه‌ی سنگی تو، مثل چوب و گردن پرنده سوزان می‌شم.
ویلورو: خب پس خداحافظ.
تاسلا: خداحافظ، ویلورو.

(ص 46 کتاب. دوچرخه‌ی مرد محکوم)

دیکتاتوری با شهروندهای خود چه می‌کند؟ فقر آدم را به کجا می‌رساند؟ این دو سال اصلی هستند که فرناندو آرابال در دو نمایشنامه‌ی جدیدا به فارسی منتشر گشته‌ی خویش، دنبال پاسخ‌شان است. او تصویرهایی منسجم و با دقت انتخاب گشته را در کنار هم می‌چیند و غم را میان حرکت‌های پانتومیم، خنده‌ها و امیدواری‌ها و نوای موسیقی پنهان می‌سازد. شخصیت‌های او، مُهرهایی از گذشته هستند که محکم بر صفحات کاغذ چسبیده‌اند و به‌ هیچ عنوان قرار نیست تا از صحنه‌ی روزگار محو شوند. آن‌ها نقش‌شان را اجرا می‌کنند. نمایش به پایان می‌رسد، اما حضورشان باقی می‌ماند. آن‌ها در جایگاه خود می‌نشینند تا باری دیگر بازی کنند و محو شوند و هنوز باشند.
اصغر نوری مترجم قابل‌توجه‌ای است. از یک طرف پر کار است، از طرفی دیگر تحصیل‌کرده و باسواد و دانش‌آموخته. از سویی دیگر به این سو و آن سوی ادبیات سرک می‌کشد و چیزها می‌خواند و از بین‌شان انتخاب کرده و ترجمه می‌کند. او خودش را محدود به هیچ ژانری نمی‌کند. از شعر و داستان تا مقاله و نمایشنامه به دست خواننده‌ي فارسی می‌رساند. نمایشنامه‌های آرابال انتخابی تازه از او هستند. انتخاب‌هایی که باری دیگر خواننده را با لبخندی راضی از صفحات کتاب تا به انتها خوانده شده، جدا می‌کند.
آرابال خود انسانی رنج‌کشیده‌ی دیکتاتوری. او خود متولد اسپانیا است اما بیشتر سال‌های زندگی خودش را در فرانسه گذرانده و در پاریس و با زبان فرانسوی به شهرت رسیده است. اوج کارهای او همراه شد با دیکتاتوری فرانکو، جنگ‌های داخلی اسپانیا و بعد حکومت نازی‌ها. آرابال در این میان آرامش روان خودش را با نوشتن نزدیک به هفتاد نمایشنامه، دوازده رمان، شش مجموعه شعر، شانزده کتاب نظری و ساخت هفت فیلم بلند حفظ کرد و نگذاشت در چهارچوب‌های مرده و مرگ‌آور زندگی دیکتاتوری‌ها محو بشود. او از طریق نگارش نامه، دوستی نزدیکی با فیدل کاسترو داشت (زمانی که کاسترو خود بدل به یک دیکتاتور نشده بود و به‌عنوان چهره‌ای آزادی‌خواه شناخته می‌شد) و مقالات بی‌شمار سیاسی‌اجتماعی منتشر ساخت.
اصغر نوری در معرفی آرابال نوشته: «تئاتری دیوانه‌وار، خشن، جنجالی و به‌طرز سرخوشانه‌ای آشوبگر. آرابال با این‌که به فرانسه می‌نویسد، اما دوران کودکی خود را در اسپانیا گذرانده و در قلب دیکتاتوری نظامی بزرگ شده است: او شاهد نابودی آزادی‌ها، سرکوبی پلیسی، فساد و تبانی ارتش و کلیسا، و بدبختی مردم بوده است. بدون توجه به این موارد نمی‌توان آثار او را فهمید. از نظر آرابال، جامعه‌ی غرب در حال زوال است، و او روی این صحنه،‌ به این زوال سرعت می‌بخشد، درحالی‌که با خنده‌ای عظیم روی تضادهای جامعه تاکید می‌کند».
دو نمایش به فارسی ترجمه شده‌ی آرابال، انسان‌های خوشحال را نقش می‌زند که در مرزهای محدود حرکت زندگی‌شان، مجبور به چیزهایی می‌شوند، که خود در هیچ‌حالتی نمی‌خواهند. در اولین نمایش، موسیقی نقشی جدی بازی می‌کند. انسانی می‌خواهد بنوازد و دوستی آمده و او را به نواختن ترغیب می‌کند. اما در ورای صحنه، انسان‌هایی ناشناس ایستاده‌اند و هر حرکت او را زیرنظر دارند. او را تهدید و مسخره می‌کنند و سرانجام او را به جزای عمل ننگین نواختن پیانو می‌رسانند... در نمایش دوم، چند انسان فقیر و بی‌خانمان به انسانی ثروت‌مند کمک می‌کنند تا خودش را بکشد تا بتوانند با پول‌هایش قسط سه‌چرخه‌ای را بدهند که زندگی آن‌ها را جلو می‌برد، اما پلیس حرف‌شان را باور می‌کند؟ آیا پلیس اصلا می‌خواهد به حرف‌های آن‌ها گوش کند یا برایش خون ریخته و خشک شده بر زمین مهم است؟
بعد از به پایان رساندن «دوچرخه‌ي مردِ محکوم و سه‌چرخه» سوال هم‌چنان در ذهن خواننده باقی می‌ماند: دیکتاتوری با شهروندهای خود چه می‌کند؟ فقر آدم را به کجا می‌رساند؟

منبع: سايت مرور

به نقل از سايت ادبي مرور

 

نگاهي به رمان برهوت عشق، نوشته‌ي فرانسوا مورياك، ترجمه‌ي اصغر نوري

 

زیر ذره‌بین

سید مصطفا رضیئی 

 

 

چاپ اول: بهمن 1388، چاپ دوم: 1389. 208 صفحه. 1100 نسخه. 5000 تومان.

برنده‌ي جایزه‌ی نوبل ادبی 1952
برنده‌ی جایزه‌ی بزرگ رمان از آکادمی فرانسه

 

نویسندگان فرانسوی‌زبان را به خاطر حس قوی توصیف باید بزرگ داشت! به جز اندک استثناهایی، نویسندگان فرانسوی، سبکی رئالیسم انتخاب می‌کنند تا با قواعد توصیف، بتوانند روایت خود را پیش برانند. دیگرانی هم که علاقه‌ای به رئالیسم صرف ندارند، از قواعد و مکتب‌های دیگر استفاده می‌کنند تا توصیفی غیرعادی و سنت‌شکن و ساختارشکن از تصویرهای زندگی ارائه بدهند و با شکستن چهارچوب‌های ذهنی خواننده،‌ او را به تفکر و بازبینی در اندیشه‌های خویش وادارند. سبک‌ها متفاوت است،‌ اما هدف یکی است: خوب توصیف بکن.
«برهوتِ عشق» از این مبنا استثنا نیست. فرانسوا موریاک (1885 تا 1970) تلاش خود را می‌کند تا در چند لایه به توصیف مشغول بشود: از نگاه راوی جوان کتاب، جامعه و مردمان‌اش را تماشا کند و از دیدگاه‌های مختلف درون خانواده، زندگی یک خانواده را از چشم‌اندازهای گوناگون توصیف کند. درنهایت او به توصیفی جزء‌گرایانه از زندگی، مردمان‌اش و شخصیت‌های داستانی خود رسیده و با روحی آسوده می‌تواند رمان خویش را به پایان ببرد. البته، این میان داستانی جذاب هم روایت شده است و البته، داستانی با هویتی عمیقاً فرانسوی روایت شده است.
آندره بیلی، عضو آکادمی گنگور درباره‌ي رمان گفته و برپشت جلد نسخه‌ی فارسی اثر نیز همین نقش بسته است: «برهوت عشق یک جواهر تکنیک و هنر است. در این رمان،‌ حال و گذشته، تک‌گویی درونی و راوی دانای کل چنان با هم در می‌آمیزند و روی هم می‌لغزند که تنوع ریتم و تمپو نامحسوس باقی می‌ماند. این کتاب شاهکار نویسنده‌اش است و جایگاهِ او را به‌عنوانِ بهترین رمان‌نویس ما تثبیت می‌کند.»
آقای بیلی به عنوان یک فرانسوی با دیدگاهی فرانسوی و روحیاتی فرانسوی، کتاب را می‌پسندند. اما ما چه؟ چهارچوب ذهنی خواننده‌ی فارسی با اثر چه باید بکند؟ در اولین نگاه، بدون آگاهی حرفه‌ای از زبان فرانسه، می‌توان گفت که اصغر نوری، همانند همیشه ترجمه‌ای قابل‌قبول از اثر به خواننده‌ی خود عرضه می‌دارد. نوری تمرکز خود را بر ترجمه‌ی ادبیات و تئاتر فرانسوی گذاشته و با چندین کتاب متفاوت، میان خوانندگان بازار کتاب ایران، جا باز کرده است. «برهوتِ عشق» جزو اولین ترجمه‌های اوست که سال‌ها در قفسه‌ی خانه مانده بود و سرانجام توسط نشر «افراز» به بازار عرضه شده و توانسته به نوبت دوم چاپ برسد و جزو پرفروش‌های نشر در نمایشگاه کتاب تهران در سال جاری هم بوده است.
در نگاه دوم، باید اندیشید که چقدر دوست دارید با فرانسوی‌ها نزدیکی داشته باشید؟ موریاک راه را باز گذاشته تا از طریق چشمان قلم او، راوی را بشناسید و راوی شما را به راوی‌ها دیگر رسانده و عاقبت راوی دانای کل هم خود را نشان بدهد و ترکیب همه‌ی این‌ها،‌ شما را به چشم‌انداز جدیدی برساند: جایی که پسری جوان با وجود ضدیت درونی، و به اجبار، به دیدار پدر می‌رود. پدر، پزشکی مشهور و نام‌آشنا است. ذهنیتی کلاسیک و جبرگرایانه دارد. پسر، می‌خواهد مستقل باشد و زندگی خود را در همان چهارچوبی پیش ببرد که خودش خواسته.
این دیدار، باعث می‌شود تا بتوانیم به گذشته‌ی خانواده نقب بزنیم و از ماسک ساده و خوشحال و خجسته چهره‌های این خاندان برجسته، با واقعیت برسیم، که سرتاپا هولناک است. مشکلات و مرزبندی‌هایی وجود دارند که خواسته‌ها محقق نشده و خستگی‌های مانده از گذشته را عیان می‌سازند. فرانسوا موریاک از توصیف و سادگی کلمات خویش استفاده می‌کند تا بتواند چهره‌های پریشان جامعه را نشان بدهد. موریاک، نویسنده‌ای فرانسوی است: استاد توصیف صحنه‌ها، حالت‌ها و فکرها و با همین توصیف است که رمان را صفحه‌ به صفحه لبریز از نور، صدا و زندگی می‌کند.

شروع رمان:

طی سال‌ها، رمون کورژ با این امید زندگی کرده بود که روزی دوباره ماریا کروس را سر راهش ببیند و به‌سختی از او انتقام بگیرد. چند بار، زن رهگذری را در خیابان دنبال کرده بود، به هوای این‌که او همانی است که جست‌وجو می‌کند. بعد، گذشتِ زمان چنان کینه‌اش را فرو نشانده بود که وقتی تقدیر دوباره او را رو در روی این زن قرار داد، ابتدا چیزی از آن شادی آمیخته به خشمی را که چنین ملاقاتی می‌بایست در او بر می‌انگیخت، حس نکرد. آن شب، هنگام ورودش به باری در خیابان دوفو، ساعت تازه ده بود و خواننده‌ی دو رگه‌ی جاز برای دل‌خوشی تنها گارسون هوشیارِ بار آواز می‌خواند. در کلوب شبانه‌ی کوچکی که طرف‌های نیمه‌شب، زن‌ها و مردها در آن پایکوبی می‌کردند، یک هواکش مثلِ مگسی بزرگ وِزوز می‌کرد. تنها جواب رمون به دربانی که با تعجب می‌گفت: «عادت نداریم مسیو را در این ساعت زیارت کنیم...،» اشاره‌ی مختصر دست بود تا او آن صدای وِزوِز را متوقف کند. دربان، بیهوده خواست او را متقاعد کند که «این دستگاه تازه بدون ایجاد باد،‌ دود را جذب می‌کند،» اما کورژ طوری نگاهش کرد که مرد عقب‌عقب به طرف رختکن رفت؛ لحظاتی بعد، هواکش در سقف از کار افتاد، مثل صدای وزوزی که آرام می‌گیرد.
...

به نقل از سايت هزاركتاب

 

مروری بر مجموعه‌داستان «دیوار گذر» نوشته‌ی ‌مارسل امه‌
خنده‌ی ناباور
مجتبا صولت‌پور
دیوار گذر
دیوار گذر
نویسنده : مارسل اِمه
مترجم : اصغر نوری
تعداد صفحه : 167 صفحه
قیمت : 2500 تومان
انتشارات : ماهی

مارسل اِمه- به نقل از مقدمه‌ی کتاب‌- از نویسندگان مطرح دهه‌های 1930 و 1940 فرانسه به حساب می‌آید. او نویسنده‌ای پُرکار بود و آثار فراوانی از خود به یادگار گذاشت. یکی از وی‍ژ‌‌گی‌های این نویسنده این است که هم‌واره خواننده‌‌ را به معنای عام در نظر دارد‌ و اقبال خوانندگان هم با او بوده است. با خواندن ‌دیوار گذر‌ ذهن خواننده به طرف کتاب‌های بِست‌سلر کشیده می‌شود.
‌دیوار گذر‌ (1944) پنجمین مجموعه‌داستان اِمه و از کتاب‌های معروف او به حساب می‌آید. این کتاب مشتمل بر پنج داستان است، که در هر‌کدام واقعیتی سیاسی-‌ اجتماعی به سخره گرفته شده است. اِمه گاهی جدیت را کنار می‌گذارد و سعی می‌کند به همه‌چیز در قالبی هنرمندانه بخندد. قوانینی که سیاست‌مداران وضع می‌کنند، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ی اِمه برای داستان نوشتن و به سخره کشیدن است. از جمله دو داستان کتاب (‌کارت‌ و ‌حکم‌) بر همین اساس نوشته شده‌اند. اِمه در این کتاب خالق دنیایی‌ست که پای‌بند به امور جدی و زمینی نمی‌شود، و تخیل نویسنده راه را بر او برای رسیدن به حوادث و فضاهای ماورایی باز می‌کند. در این بین، هدف نشان دادن نکته‌ای جدی و اغلب تلخ، با زبانی طناز در موقعیتی تازه است. مثلا در داستان ‌کارت‌، ماجرا درباره‌ی حکمی‌ست که به تازگی توسط حکومت در ارتباط با حق حیات و زنده‌ماندن شهروندان صادر شده است. بر این اساس، فقط عده‌ی کمی از مردم می‌توانند همه‌ی روز زنده بمانند و اغلب شهروندان توسط کارت‌ها یا کوپن‌هایی خاص و تنها در روز‌هایی معدود از عمرشان زنده هستند!
مارسل اِمه با دید منتقدانه‌ی خود، سعی داشته داستان‌هایی سرگرم کننده و در عین حال عمیق بنویسد.
 

نقد 7

چاپ‌شده در ماهنامه‌ي ادبي گلستانه، اسفند 89.

 

 كنكاش در ظلمت درون*

نگاهی به رمان همسر اول اثر فرانسواز شاندرناگور، ترجمه‌ی اصغر نوری

نورا موسوی‌نیا

 آغاز ویرانی

کسی مرده است. چه شده است؟ شاید هیچ، شاید همه‌چیز. شاید فقط چند ساعت سوگواری، یا شاید ماه‌ها: بعد بار دیگر همه‌چیز آرام می‌شود و زندگی به روال قبل ادامه می‌یابد. یا شاید چیزی که زمانی کل یکپارچه‌ای می‌نمود، هزارپاره شود، شاید زندگی یک‌باره تمام آن معنایی را که زمانی برایش تصور می‌شد از دست بدهد؛ یا شاید شوق‌های سترون بشکفند و به نیرویی جدید بدل شوند. چیزی دارد می‌پاشد شاید، یا شاید، چیز دیگری دارد ساخته می‌شود؛ شاید هیچ‌کدام و شاید هردو. چه کسی می‌داند؟ کسی چه می‌داند؟

در سکوت خانه، در نویی، آن‌جا که کسی گوشی تلفن را برنمی‌دارد و پيام‌گيرها تماس‌هاي تلفني را به يكديگر انتقال مي‌دهند، زنی در آغاز ویرانی خود قرار دارد. زنی که سوگوار شوهر زنده‌اش است و در اعماق رنج و شکستش غوطه‌ور است و با آگاهی از اين شکست و درد به زندگی ادامه می‌دهد. اما این ادامه دادن، ادامه دادنی سهل و ساده نیست بلکه متضمن گذشتن از هزارتوهای درد‌آور عقل و احساس است. کسی مرده است. چه کسی؟ مهم نیست. کسی چه می‌داند که او برای این زن، برای کسی که به او نزدیک‌ بود، کسی که بیست‌وپنج سال با او زندگی کرده بود یا برای یک غریبه‌، چه معنایی داشت؟ آیا آن رقیب عشقی همیشه در زندگی شوهرش بوده است؟ یا فقط توپی بوده که به این سو افتاده، آن هم با رویاهای سرگردان خودش، یا صرفاً تخته‌پرشی برای پرتاب کردن خود به درون ناشناخته‌ها، یا صرفاً دیواری تنها با پیچکی که بر آن روییده اما هیچ‌گاه نمی‌تواند با آن یکی شود؟ اگر هم واقعاً برای کسی معنایی داشت، این معنا چه بود؟ چگونه، به‌خاطر کدام ویژگی‌اش، این رقیب عشقی معنا پیدا کرد؟ آیا نتیجه‌ی شخصیت خاصش بود، نتیجه‌ی وزن و سرشتش؟ یا محصول خیال بود، محصول توهمی شناور در فضا که مدت زیادی به طول نمي‌انجاميد. هر انسان چه معنایی می‌تواند برای دیگری داشته باشد؟ کسی مرده است. و بازمانده (راوی رمان) با مسئله‌ی دردناک و همیشه بی‌پاسخ فاصله‌ی ابدی روبرو می‌شود، خلاء پرنشدنی بین یک انسان و انسان دیگر. پرسش‌ها تلنبار می‌شود، تردیدها فرود می‌آید و امکان‌های از دست‌رفته در رقصی چون رقص جادوگران مجنون به چرخش درمی‌آید. همه چیز می‌چرخد، هر چیزی ممکن است و هیچ‌چیز قطعی نیست، هر چیزی به درون چیز دیگر جاری می‌شود ـ رویا و زندگی، آرزو و واقعیت، بیم و حقیقت، انکار دروغین درد و مواجهه‌ی شجاعانه‌ با غم.

ادامه نوشته

نقد 6

درباره «همسر اول» اثر فرانسواز شاندرناگور (روزنامه شرق، ۱۱ بهمن ۱۳۸۹)

 

زني گريان در عمق آينه

محسن بوالحسني

«من سوگوار هستم، من گمشده هستم، من كور هستم، من شكسته هستم، من كثيف هستم، من سوخته هستم، من يخ‌زده هستم، من مرده هستم، من هستم.»

اكثراً پيش مي‌آيد كه نام نويسنده، و پي بردن به جنسيت مولف پيش از آنكه مخاطب را به صفحه اول كتاب راهنمايي كند ناخودآگاه حدس و گمان‌هاي جهان آن جنس را پيش روي ذهنش متبادر مي‌كند يعني اينكه وقتي زني مي‌نويسد چه مي‌نويسد و وقتي مردي مي‌نويسد چه مي‌نويسد. نشستن و نوشتن از سويه‌هاي زبان‌شناسي و... اين مقوله بحث ديگري است؛ بهانه نگارش اين يادداشت كتاب «همسر اول» از نويسنده فرانسوي «فرانسواز شاندرناگور» كه با ترجمه «اصغر نوري» در دسترس مخاطبان خويش قرار گرفته است.


اين رمان تك‌گويي‌هاي زني است كه از سوي همسر خود مورد ظلم و خيانت قرار گرفته است. زن با خود مدام در طول رمان حرف مي‌زند. حتي زماني كه ديگري حرف مي‌زند همچنان همان زن راوي است كه حرف مي‌زند؛ زني شكست‌خورده كه با حرف زدن با خود سعي در آرام كردن خويش دارد. زماني كه درگير ترجمه شعرهاي آن سكستون بودم بيشتر از پيش با جنس حرف‌هاي هذيان‌واره زنان پريشان و شاعرمسلك آشنا شده بودم. زني كه ناله مي‌كند يا گريه مي‌كند يا مويه مي‌كند. زني كه حرف مي‌زند تا رها شود. زني كه مدام بر مظلوميت خود اشك مي‌ريزد. مساله زن را با خود هجي مي‌كند. وقتي زنان با خودشان حرف مي‌زنند به راستي از چه حرف مي‌زنند؟


ادامه نوشته

نقد 5

 

نگاه علي چنگيزي به رمان «برهوت عشق»

 

برهوت عشق«برهوت عشق» عنوان رمانی است نوشتۀ «فرانسوا موریاک» نویسنده مشهور فرانسوی و برندۀ نوبل ادبیات. مضمون کلی رمان همان مضمون اصلی بیشتر داستان‌های «موریاک» است. «موریاک» در اغلب داستان‌هایش کوشیده است تا از زندگی درونی و ایمان مذهبی و مبارزه عصبی و تب‌آلود میان جاذبه‌های زندگی مادی و عشق دنیوی با ایمان واقعی تجزیه و تحلیل روانی و مهیجی به دست دهد. «موریاک» که خود در محیطی مذهبی به دنیا آمده بود و با همۀ آیین‌های کاتولیک  بزرگ شده بود، مدام با مسأله خیر و شر درگیر و بین دو احساس کاملاً متضاد سرگردان بود؛ چونان سرگشته‌ای در آمد و شد ما بین دو قطب آشتی‌ناپذیر. قصۀ «برهوت عشق» دربارۀ خانواده «کورژ» است. به طور خاص این رمان به زندگی و احوالات «رمون کورژ» پسر عاصی خانواده  «کورژ» که اکنون جوانی سی و چند ساله است و پدر پزشک او –که به سختی می‌شود از او متنفر بود- می‌پردازد و عشق این هر دو به زنی به نام «ماریا کروس» که از پدر بسیار جوانتر است و از پسر مسن‌تر. رمان با صحنه‌ای در کافه‌ای آغاز می‌شود که «رمون کورژ» اتفاقی و پس از سال‌ها «ماریا کروس» را که روزی روزگاری، هفده هجده سال پیش غرورش را شکسته است ملاقات می‌کند. «رمون» در طی تمام این سال‌ها منتظر فرصتی بود که غرور این زن را لگد مال کند و حالا این فرصت را در آن کافه به دست آورده است. عشق این پدر و پسر به «ماریا» اگر چه متفاوت است  اما وجوه مشترک زیادی هم دارد گو اینکه در مقطعی از زمان میل به تحسین کردن آن زن این دو نفر را بیش از پیش به هم نزدیک می‌کند، هرچند این عشق‌ از همان آغاز محکوم به شکست است. پدر از بی‌آبرویی که پیامد این عشق پنهانی است آگاه است اما از ملال کشنده‌ای هم که در زندگی با خانواده‌اش احساس می‌کند دلزده و غمگین است  و دوست دارد پیرانه‌سر چند سال باقی مانده عمر مزۀ خوشبختی را با لذت بچشد هر چند این خوشبختی آلوده به ندامت باشد. اما «رمون کورژ» آن روزها نوجوان و خام؛ با دیدن اتفاقی زن در تراموا انگار شکوفا می‌شود از زندگی کثیفش فاصله می‌گیرد؛ انگار دیدن آن زن اولین نت از سمفونی تغییر زندگی او باشد. رمان پر است از صحنه‌های بدیع و تاثیر گذار و «موریاک» سعی کرده است احوالات روحی شخصیت‌های داستانش را، تردید‌های فلج کنندۀ آن‌ها را، روایت کند و همین‌ها خواننده را تا به انتهای داستان می‌کشاند.

برهوت عشق/ فرانسوا موریاک/ ترجمۀ اصغر نوری/نشر افراز
 
 

نقد 4

 نگاهي به رمان همسر اول نوشته‌ي فرانسواز شاندرناگور، ترجمه‌ي اصغر نوري

 

Françoise Chandernagor

 

 

 

ترجمان تنهايي

      حميد رضا اميدي سرور

 

 

 

فرانسواز شاندرناگور با رمان «همسر اول» برای نخستین بار است که به خوانندگان فارسی‎زبان ادبیات داستانی معرفی شده، نویسنده‎ای که مخاطب علاقمند به ادبیات در ایران با او ناآشناست، چرا که عملا تاکنون منبعی برای شناخت او، در نه فضای مجازی و نه (ظاهرا) در نشریات مکتوب وجود نداشته و بنابراین برای کسانی که با زبانی خارجی آشنایی ندارند، تنها امکانی که در شناخت سبک و سیاق کار این نویسنده دارند استفاده از  مقدمه‎ دوسه صفحه‎ای‎ است که  مترجم همسر اول (اصغر نوری) نوشته است، مقدمه‎ای که البته حاوی اطلاعات چندان بیشتری از آنچه ویکی پدیا به انگلیسی ارائه کرده نیست.

فرانسواز شاندرناگور نویسنده‎ای‎ست که هم رمانهایی تاریخی نوشته است: خیابان پادشاه در سال ۱۹۸۱ (شرح خاطرات خیالی همسر دوم لویی چهارم، مادام دومنتونون)، فرزند روشنگری در سال ۱۹۹۵ (ماجرای آن در قرن هجدهم می‎گذرد و شرح زندگی زنی‎ست متمول که پس از مرگ شوهرش، خود بار  بزرگ کردن پسرش را بردوش می‎کشد)، اتاق در سال ۲۰۰۲ (داستانی تلخ درباره کودکی لویی هفدهم)، رنگ زمان در سال ۲۰۰۴ (ماجرای زندگی یک نقاش درباری‎)؛ و هم رمانهایی که در زمان معاصر می‌گذرند، همانند تریلوژی درس‎های ظلمت: بی‎همتا، ملک مقرب و فرزند گرگ که در دهه هشتاد نوشته شده‎اند (ماجراهای این سه رمان در سالهای دهه شصت و هفتاد فرانسه می‎گذرد)؛ همسر اول در ۱۹۹۸ و آخرین رمان او مسافر شب در ۲۰۰۷ (ماجرای مرگ مادری‎ست که پس از آن در خاطر چهار دخترش حضوری متداوم دارد).

فرانسواز شاندرناگور به سال ۱۹۴۵ در فرانسه به دنیا آمده است، اجدادش هندی‌تبار بودند، از نوجوانی به پاریس رفت و هنوز هم در این شهر زندگی می‎کند، البته در رفت آمد به کرواز که ناحیه آباء و اجدادی او به شمار می‎رود. در سن بیست و سه سالگی، پس از گرفتن لیسانس حقوق و گذراندن دوره مدرسه ملی مدیریت وارد شورای دولتی شده و همچنین مسئولیت‌‎هایی را در بخش‎های فرهنگی و اقتصادی وزارت امور خارجه داشته است. در سال ۱۹۹۱ ظاهرا گزارشی را منتشر می‎کند که ناچار به ترک شورای دولتی (در سال ۱۹۹۳) می‎شود و پس از آن خود را وقف ادبیات می‎کند و از دو سال بعد نیز به عضویت آکادمی جایزه گنکور در می‎آید و نخستین رمانش جایزه خوانندگان مجله Elle و همچنین جایزه آمباسادور را برایش به ارمغان آورده. آثار این نویسنده به اغلب زبانهای مطرح دنیا ترجمه شده است.

ادامه نوشته

نقد 3

 نگاهي به نمايشنامه‌ي «ويولن‌هاتان را كوك كنيد» نوشته‌ي ويكتور هائيم، ترجمه‌ي اصغر نوري

 

Victor Haim

 

 دارد چه اتفاقي مي‌افتد

 

بهاءالدين مرشدي

شايد حقيقتاً نبايد كتاب «شيوه فني نمايشنامه‌خواني» را كه دكتر «محمود كريمي‌حكاك» از «ديويد بال» ترجمه كرده است، فراموش كرد. مخصوصاً اين جمله درخشان اين كتاب را كه مدام مي‌گويد: «چه اتفاقي مي‌افتد كه باعث مي‌شود اتفاق ديگري بيفتد.» اين جمله به درستي اساس يك نمايشنامه را براي ما بازگو مي‌كند. در واقع اين جمله با جديت محور نمايشنامه را براي ما مشخص مي‌كند؛ چيزي كه نمايشنامه از آن درست شده است. حقيقتاً نمايشنامه از چه چيز درست شده است؟ پاسخ اين پرسش را در جمله بالا مي‌توان يافت. عنصر تشكيل‌دهنده يك نمايش اتفاق‌هاي يك نمايش است. و حقيقتاً اتفاق هرچه بزرگ‌تر باشد، با اثر جدي‌تري روبه‌رو خواهيم بود. درست مثل نمايشنامه-غول‌هايي كه خوانده‌ايم، آثار درخشاني همچون «هملت»، «مكبث»، «اتللو»، «اديپ»،... و خيلي‌هاي ديگري كه ما را به پاياني تراژيك و مرگبار نزديك مي‌كنند. اين مقدمه راه ورود من به نمايشنامه‌اي است اثر «ويكتور هائيم»؛ نمايشنامه «ويولن‌ها‌تان را كوك كنيد» كه آن را اصغر نوري از فرانسه به فارسي برگردانده و انتشارات نيلا نيز آن را چاپ كرده است.

ادامه نوشته

نقد 2

 

نگاهي به رمان «همسر اول» نوشته فرانسواز شاندرناگور                                                         



                                

             گاهشماري يك عشق مرده

 

آليت آرمل
مترجم: روح انگيز مهرآفرين

 

 

در سكوت خانه اش در نويي، آنجا كه كسي گوشي تلفن را برنمي دارد و پيام گيرها تماس هاي تلفني را به يكديگر انتقال مي دهند، زني در اعماق رنجش غوطه ور است؛ رنجي ناشي از ترك و بي وفايي شوهرش. فرانسيس 25 سال پس از ازدواج تقاضاي طلاق مي كند: خانه زناشويي را ترك مي كند تا خانواده تازه اي با زن جواني به نام لور تشكيل دهد؛ زني كه سال ها معشوقه اش بوده است. كاترين، راوي، استاد دانشگاه و نويسنده، طي يك تك گويي دروني، در روند كند سوگواري كه در تمام مدت طولاني طلاق به طول مي انجامد، هيچ بخششي به شوهرش نمي كند. از همان صفحه هاي نخست كتاب، او همه فريب ها را برمي شمارد، همه اهانت هايي را كه شوهرش از فرداي اولين ملاقات شان بر او تحميل كرده است؛ ملاقاتي مربوط به 30 سال پيش، وقتي او 20ساله بود. در سال هاي اول زندگي مشترك، فرانسيس براي يك ماه به ژاپن سفر مي كند و به رغم قولي كه به كاترين داده، به او تلفن نمي كند. همين امر باعث مي شود كه او دست به خودكشي بزند. در واقع، اين ماجرا يكي از اولين بي وفايي هاي شوهرش بود، يكي از اولين دروغ هايش. زن جوان و عاشق، كوري را فرامي گيرد تا بتواند آن زندگي را كه در رنج جدايي و طلاق تعريفش مي كند، به مثابه مجموعه اي طولاني از تحقيرها و توهين ها تحمل كند.اين كتاب گاهشماري دلخراش يك عشق مرده است كه نمي توان قبل از رسيدن به صفحه آخرش از آن دل كند و صداي موقر و لرزان راوي فراموش نشدني است. روايت موقعيت هايي كه حقه ها و دسيسه هاي شوهرش به وجود مي آورند، با نوعي گروتسك همراه است و وقاحت فرانسيس همزمان باعث خشم و خنده مخاطب مي شود. در اين كتاب كه ابزاري براي جنگ است، لحظه هاي بد لحظه هاي خوب را شكار مي كنند. 25 سال زندگي زناشويي و حضور چهار پسر سالم و مطلوب خانواده، موفقيت دوگانه زن و شوهر در زندگي شغلي، مالي و اجتماعي، فضاي گرم و زنده خانه هاي آنها در پرووانس، نويي و خانه ييلاقي، فضاي گرم خانواده هاشان و دوستان بسياري كه دارند، همه اينها در هاله اي از تلخي روايت مي شوند.شوهر راوي بسيار زيبا و در عين حال بسيار بوالهوس و بي نزاكت است، و خودش با آنكه توانسته با هوشمندي در زندگي موفق شود، اما بيش از حد كور و مطيع به نظر مي آيد. اگر زندگي زناشويي سابق شان، در اثر خيانت هاي پيوسته شوهرش به جهنمي كه توصيف مي كند تبديل شده بود، پس او چطور توانسته آن همه مدت اين زندگي را تحمل كند؟ چطور توانسته بي وقفه اعتمادش را به فرانسيس تجديد كند، خطاي پيشين را درست به موقع فراموش كند تا با خطاي بعدي روبه رو شود؟ چطور هيچ تلاشي براي تصاحب دوباره شوهرش نمي كند، به ويژه وقتي كه شوهر ديگر فقط يك معشوقه دارد، هماني كه به خاطرش درصدد طلاق برمي آيد؟ چطور عشق صادقانه اش توانسته اين گونه او را به يك قرباني راضي تبديل كند؟اين كتاب كه در اوج رنج و طي دوره اي از خودفرورفتگي و رخوت راوي نوشته شده است، نشانه هاي نااميدي و ميل به انتقام را در خود دارد: «او اعتراف مي كند كه من با انتشار بدبختي هام و كشمكش هامان، هدف وحشتناك تري را دنبال مي كنم: از چاپ اين كتاب به عنوان وسيله اي دفاعي استفاده مي كنم تا به روز هاي بي ثباتم برنگردم»، و از طرف ديگر، كسي كه در پايان كتاب راوي، «شوهر سابقش» شده، به همراه همسر تازه اش، از كلماتي كه راوي در آنها مراعات حال هيچ كس را نكرده، نه خودش و نه هيچ كس ديگر، رنج مي كشد.
    
    فقط در يك سوم آخر كتاب، در آستانه زمستاني تازه، راوي كم كم به اعتدال و آرامش مي رسد: كاترين تعريف مي كند كه چطور شوهرش با حركتي خشن دست او را مي شكند و فرداي آن عمل جراحي كابوس وار، اين خود اوست كه از شوهرش مي خواهد خانه زناشويي را ترك كند؛ گرچه شوهرش مدت ها بود كه بين دو خانه، آپارتمان لور و خانه خودشان در نويي، زندگي مي كرد. راوي اعتراف مي كند كه در ابتداي زندگي مشترك شان تلاش كرده بود كه به رياكاري ها و فريب هاي شوهرش با خيانت پاسخ دهد. اما با تبديل شدن به يك قرباني ناراضي، عمل او انساني تر مي شود و داستان فرانسواز شاندرناگور كه اين بار حوزه رمان تاريخي را رها كرده تا به موضوعي امروزي بپردازد، با رسيدن به آرامش در خانه كومبري پايان مي پذيرد، آنجا كه راوي تلاش مي كند لذت شادي هاي كوچك را بازيايد: او دوباره بالاآمده «در نور، به تدريج كه در گذشته اش فرو رفته است. حالش بهتر است.» و خواننده دوست دارد او را در اين تولد دوباره همراهي كند.
    
                                                                                              منبع: مجله ادبي مگزين ليته رر  

*همسر اول، فرانسواز شاندرناگور، ترجمه اصغر نوري، نشر نگاه، 1389 
     
                                                                                              

این مطلب در روزنامه شرق به تاریخ ۷/۷/۸۹ چاپ شده است.

 

 

نقد 1

  متن زير در شماره‌ي 106 مجله‌ي گلستانه، مرداد 89، به چاپ رسيده است.

 

مروری بر مجموعه داستان دیوارگذر اثر مارسل امه به ترجمه‌ي اصغر نوريle passe-muraille, Mracel Aymé

 

 

                           مردی در گذر از دیوار

 

 

 نورا موسوی‌نیا

 

    مارسل امه یکی از مهمترین نویسندگان داستان کوتاه است و داستان‌های او جزو بهترین داستان‌های ادبیات مدرن فرانسه هستند. به‌واسطه‌ي همین داستان‌هاست که وی جایگاه مهمي در تاریخ ادبیات فرانسه دارد.

    آثار مارسل امه از تنوع بسیاری برخوردارند. آثار او گاهی واقع‌گرا، گاهی هجوآمیز و گاهی فانتزی هستند. گاهی اوقات هم نویسنده در اثری واحد از سبکی به سبک دیگر می‌لغزد و در عین حال، لحن اثر را ثابت نگه می‌دارد. او نقاش ماهری است و محیط روستا، شهرهای کوچک و پاریس را استادانه به تصویر می‌کشد. اما از شاخصه‌های کلی و مشهور آثار مارسل امه (به‌ویژه داستان‌های کوتاهش) طنزِ سیاه و حس طعنه‌آمیزِ قدرتمندی‌ست که به همراه تخیلی منحصربه‌فرد و بی‌پروا به نویسنده اجازه می‌دهد عادت‌های اجتماعی و ادا و اطوارهای روشنفکرانه را به باد انتقاد بگیرد.

    مارسل امه نگاه بدبینانه‌ای نسبت به جهان دارد، ولی این نگاه به جای منتهی شدن به یأس و پوچی، به طنزی سیاه می‌رسد که عصیانی در خود دارد. او با شلاق طنز به همه‌ي حماقت‌های جمعی حمله می‌کند و با هیچکدام از رسم‌های ساختگی آدم‌ها که با گذشت زمان وجهه‌ای ارزشمند پیدا کرده‌اند، کنار نمی‌آید. با همه‌ي اینها مارسل امه اهل موعظه و پند دادن نیست؛ قبل از هرچیز می‌خواهد سرگرم‌مان کند و با درآمیختن واقعیت و خیال، ما را از فشار روزمرگی‌ها برهاند.

    در سال 1967 ژان لویس دومونت[1] تخیل را در آثار کلاسیک مارسل امه مورد مطالعه و کاوش قرار داد. نتیجه‌ي مطالعات دومونت در اثری به نام «تخیل در آثار کلاسیک مارسل امه» یک سال قبل از مرگ وی منتشر شد. در مطالعات دومونت پیوند طنز و طعنه عناصری جدایی ناپذیر هستند. دومونت تخیل کارهای امه را به پنج دسته طبقه‌بندی می‌کند: دگردیسی[2]، دنیای پریان، اعوجاج زمان، استعدادهای شگفت‌آور و طنز سیاه. این عناصر تخیلی امه را به‌وضوح در بخش‌هایی از ادبیات قرن بیستم هم می‌توانیم ببینیم. نمایشنامه‌ي Ondine اثر ژان ژیرودو با عناصری از دنیای پریان، نمایشنامۀ  Les Jeux sont faits اثر ژان پل سارتر با شاخصه‌ي اعوجاج زمان و استعدادهای شگفت‌آور و  کرگدن Rhinoceros اوژن یونسکو که از دگردیسی به شکلی نمایان بهره برده است.

    امروزه مارسل امه به دلیل داستان‌های کوتاه و بی‌نظیرش از شهرتی جهانی برخوردار است و اغلب منتقدین معترفند که داستان‌های امه از جمله بهترین داستان‌های دهه‌ي بیستم فرانسه بوده‌اند. کمتر کسی در فرانسه است که قصه‌های گرگم به هوا را نشنیده باشد و شخصیت‌های منحصربه‌فرد داستان‌های او مثل گروـ گرو، سابین و کارمندی که از دیوارها می‌گذرد را نشناسد. بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های او بارها در تلویزیون و سینما مورد اقتباس قرار گرفته‌اند و او را به نویسنده‌ای برای تمام نسل‌ها بدل کرده‌اند. 

    هر چند می‌توان بسیاری از داستان‌های امه را برای کودکان مورد خوانش قرار داد اما منتقدین آنها را پیچیده‌تر می‌دانند و سطوح بالاتری از مفاهیم اجتماعی و کنایه‌های سیاسی را در آنها بررسی کرده‌اند. اغلب منتقدین مارسل امه را یک مورالیست و فیلسوفی اخلاق گرا نظیر رابله[3] و ولتر[4] می‌دانند. مارسل امه یک نویسنده‌ي بنیادین است که به نظر می‌رسد در طی گذشت زمان نسبت به درستی و نیکوکاری بشر ناامید است ولی با این همه می‌توان ریشه‌های تلخ‌نگری و بشردوستی را همزمان به موازات هم در آثارش دید.

    مجموعه داستان دیوارگذر[5] یکی از آثار شناخته شدۀ مارسل امه است. امه این مجموعه داستان را در طول جنگ جهانی دوم و در زمان اشغال فرانسه نوشت. به این خاطر است که بیشتر داستان‌ها از موضوع جنگ و حواشی مربوط به آن بهره می‌برند. اغلب داستان‌های این مجموعه تِم غریب و نامتعارفی دارند. در داستان دیوارگذر یک کارمند ساده ناگهان درمی‌یابد که استعداد منحصربه‌فردی دارد و می‌تواند از دیوارها بگذرد. قهرمان داستان در ابتدا با میانه‌روی و اعتدال از این استعداد بهره می‌گیرد ولی با گذشت زمان بهره‌جویی‌اش با یک انتقام ساده آغاز می‌شود و به سرقت بانک منجر می‌شود. اگرچه دیوارگذر حس‌های کمیکی را القا می‌کند ولی این اثر یک اثر فلسفی‌ست که نوشته‌های کافکا را به ذهن تداعی می‌کند. کارمندی که دو بخش متفاوت از زندگی را تجربه می‌کند. یک زندگی ساده‌ي کارمندی و یک زندگی جنجال‌برانگیز و هیجان‌آلود. قهرمانِ داستان دیوار‌گذر از دو چهره‌ي پارادوکسیکالِ هم زاده شده است. چهره‌هایی که در دو طرف جام شیشه مقابل هم قرار گرفته‌اند و مانند دو تکه‌ي غریب و نامرتبط به هم خیره شده‌اند. و قهرمان میانِ این دو بخش از زندگی غوطه می‌خورد که این غوطه خوردن پایان خوبی را برای قهرمان رغم نمی‌زند. پایان طنزآلود و در عین حال تراژیکی که قهرمان را برای همیشه در دل دیوار محبوس می‌کند.  

    داستان کارت[6] یکی دیگر از داستان‌های این مجموعه است. این داستان که در غالب یادداشت‌های روزانه‌ي قهرمان داستان نوشته شده، سیستمی از یک تمدید زندگی مجدد را به نمایش می‌گذارد. راوی و افرادی که محکوم به نوعی مرگ نسبی هستند ناچارند کارت زمان تهیه کنند و بدین ترتیب مدت زندگی خود را طولانی‌تر کنند. امه در این داستان تمام موقعیت‌های طنزآمیز را مورد کاوش قرار می‌دهد. پیشرفت بازار سیاه در تهیه‌ي کارت‌های جیره‌بندی‌شده، تلاش راوی برای پیداکردن شغلی مفید، بی‌اعتنایی و خونسردی افرادی که به مرگی نسبی محکوم نشده‌اند، اعوجاج زمان و به‌هم ریختن روابط متقابل آدم‌ها با یکدیگر... همه و همه مواردی‌ست که مارسل امه با زیرکی تمام همراه با داستان جلو می‌برد.  

    شاید بتوان گفت از واقع‌گراترین داستان‌های این مجموعه داستان‌های ضربالمثل[7] و چکمههای هفتفرسخی[8] هستند. اما آن حس کنایه‌آلودِ خاص امه باز هم در طول داستان‌ها دنبال می‌شود. داستان چکمههای هفتفرسخی را نیز می‌توان یک داستان واقع‌گرا محسوب کرد به جز دو پاراگراف آخر که مجدداً تخیل در آن به کار گرفته می‌شود. در صورتی که این داستان به لحاظ واقع‌گرایی تقریباً یک داستان دیکنزی[9] است. همان حس نوستالژیک فقر و اندوه و نابرابری طبقات اجتماعی که قهرمان ساده‌ي داستان را غمگین و سرخورده می‌سازد و در پایان داستان، امه برای نجات قهرمان از اندوه دست به دامان تخیل می‌شود.

    امه در 14 اکتبر 1967، بی‌آنکه نشان افتخاری داشته باشد، درگذشت. در آن زمان نویسنده‌ي بسیار معروفی بود. آنتوان بلوندن، دوست و شاگرد امه، می‌نویسد: «خانه‌ي او بر بالای تپه‌ي مونمارتر، مثل یک فانوس دریایی بی‌افول بود. نیروی بی‌صدای او بلاها را از بین می‌برد. مرگش ما را در دنیایی رها کرد که در آن کوتوله‌ها دیگر قد نمی‌کشند، گورکن‌ها دیگر شاعر نیستند و مأموران اجرا دیگر خیرات نمی‌دهند. به رغم تمام مصیبت‌ها، نمی‌توانم به قبر او که کنار قبر سلین، استفان اکه و روژه نیمیه است عادت کنم. برای کسانی که او را مثل یک قیم، مثل یک برادر و گاهی مثل یک بچه دوست داشتند و حالا به زیارت مجسمه‌اش می روند، مارسل یک باغ بود.»

 در نهایت باید از اصغر نوری تشکر کرد که مجموعه داستان دیوار‌گذر را با ترجمه‌ي روان خود به دوستداران ادبیات تقدیم نمود و ما را از لذت خواندن این کتاب بهره‌مند ساخت.

 

پانوشت:



[1] . Jean- Louis Dumont

[2] . Metamorphosis

[3] . Robelais

[4] . Voltaire

[5] . Le Passe - muraille

[6] . La Carte

[7] . Le proverbe

[8] . The Seven League Boots

[9] . Dickensian

 

منابع:

1. دیوار گذر، مارسل امه، اصغر نوری، نشر ماهی، 1388

2.The Newsletter of The Council for the Literature of the Fantastic, Volume1, Number 5, Kenneth H.Rogers, 1998

كنار مجسمه‌ي مارسل امه، پاريس، اوت 2009.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ. ن.:

در‌باره‌ي مارسل امه و مجموعه داستان ديوارگذر، مقاله‌ي ديگري با عنوان «مارسل امه، هنرمند و هستي» به قلم فرزانه فرشيدنيك و دكتر رضا فهمي در شماره‌ي 144 مجله‌ي كتاب ماه هنر، تير 89، به چاپ رسيده است.