نقد 19
دفتر بزرگ جنگ
مجتبی گلستانی

آیا جنگ، همانطور که کارل فون کلوزویتس میگفت، ادامهی سیاست و دیپلماسی است با وسایل دیگر؟ یا آنگونه که میشل فوکو اشاره میکند، جنگ الگویی است که به کمک آن باید روابط قدرت را تجزیه و تحلیل کرد و چنین انگاشت که روابط سیاسی و نظام مدنی از بن نظام نبرد است؟ آیا حتی صلحطلبی را باید همچون نبردی همیشگی دانست و ازاینرو، جنگ را همچون پیشزمینهی صلح؟ رمان «دفتر بزرگ» (نوشتهی آگوتا کریستوف، ترجمهی اصغر نوری، نشر مروارید، چاپ اول ۱۳۹۰، چاپ چهارم ۱۳۹۲) خوانندهاش را از نو با چنین پرسشهایی روبهرو میکند، رمانی که پسزمینهی اصلی پیرنگش را خشونت و نکبت جنگ جهانی دوم تشکیل میدهد. دو برادر دوقلو که هیچگاه نامشان بر خواننده آشکار نمیشود، در مقام «ما»ی راوی عزیمت خود را از شهر بزرگ به یک روستای کوچک مرزی روایت میکنند: مادری دوقلوهایش را به روستایی مرزی میبرد تا پیش مادربزرگشان که اهالی روستا او را جادوگر مینامند و قاتل شوهرش میدانند، از خطر جنگ در امان بمانند. رفتار مادربزرگ با نوههایش چندان خوشایند و انسانی نیست. پس دوقلوها تمرین میکنند که مقاوم شوند و احساسات را در خود بکشند و در کنار تحمل رنج گرسنگی و فقر و فلاکت جنگ درس بخوانند، آن هم با لغتنامهی متعلق به پدرشان که در جبههی جنگ است و تنها کتابی که دارند، یعنی کتاب مقدّس. دوقلوها صحنههای تکاندهندهای را از رفتار مردم با یکدیگر و با آنها، رفتارهای عاری از احساس خودشان با دیگران و نیز دهشت جنگ روایت میکنند. مثلاً دوقلوها فردای شبی که دایم صدای انفجار و تیرباران و شلیک شنیدهاند و آتش بزرگی را از سمت مزرعه دیدهاند که به هوا میرود، به مزرعهی سوخته و جایی میروند که به زبان خارجی «کمپ ترانزیت» نام دارد و محل انباشتن اجساد است: «هنوز بعضی ساختمانها میسوزند. بوی گند تحملناپذیر است. بااینهمه، جلوِ بینیمان را میگیریم و نزدیکتر میرویم» و آنگاه پیش از آنکه تهوع بگیرند و بالا بیاورند و دواندوان از کمپ خارج شوند، صحنه را با عینیت تمام و فارغ از هرگونه عاطفه اینگونه شرح میدهند: «تل هیزمهای سیاهرنگی که از بالا دیدیم، اجساد سوخته هستند. بعضی از آنها خیلی خوب سوختهاند و استخوانهایشان باقی مانده است. بعضی دیگر فقط سیاه شدهاند. تعداد اجساد خیلی زیاد است. آدمهای قدبلند و قدکوتاه. آدمبزرگ و بچهها. حدس میزنیم اول آنها را کشتهاند، بعد روی هم تلنبار کردهاند و بنزین رویشان ریختهاند تا آتششان بزنند»؛ و هنگامی که به خانه بازمیگردند، مادربزرگ با پوزخندی فرصتطلبانه میپرسد: «قهرمانها هیچی جا نگذاشتهاند؟ همه چی را با خود بردهاند؟ هیچچیز بهدردبخوری جا نگذاشتهاند؟ خوب نگاه کردید؟»
تا فصلهای پایانی رمان، به سبب روایت عینی راوی (یا راویان) و نیز به سبب کمبود دانش راوی از آنچه در پیرامون وی میگذرد، در ابتدا چندان مشخص نیست که این روستا در کدام کشور است، کشوری که گویا از طرفهای متخاصم در جنگ یکی را همراهی میکند؛ و بعدتر نیز صراحتاً گفته نمیشود که از نیروهای متّفین، کدامیک، این سرزمینِ همپیمان آلمانیها را به تصرف خود در میآورد. با توجه به وجود برخی نشانهها ـ و البته ملیت آگوتا کریستف ـ میتوان دریافت که روستا در کشور مجارستان قرار دارد، کشوری که ارتش آن در جریان جنگ جهانی دوم دوشادوش نازیها در حمله به شوروی شرکت داشت. مثلاً در رمان هنگامی که همهجا صحبت از عقبنشینی و فرار و شکست ارتش و سقوط شهر بزرگ است، رویدادها با محاصرهی بوداپست انطباق دارد. محاصرهی بوداپست از دسامبر ۱۹۴۴ تا فوریه ۱۹۴۵ امتداد داشت و از ۴۵۰هزار نفری که در نبرد میان متّفین (شوروی و رومانی) و متّحدین (آلمان و مجارستان) کشته شدند، ۴۰هزار نفر از شهروندان مجار بودند. دوقلوها پوسترهایی را توصیف میکنند که در ایام محاصره، «روی دیوارهای شهر ظاهر میشوند. روی یک پوستر، پیرمردی را میبینیم که روی زمین دراز کشیده و بدنش با سرنیزههای یک سرباز دشمن سوراخسوراخ شده است. روی پوستر دیگری، یک سرباز دشمن پاهای بچهای را در دست دارد و با آن بچهی دیگری را میزند. روی پوستر دیگری، یک سرباز دشمن دست یک زن را گرفته است و با دست دیگرش لباسهای او را میدرد. دهان زن باز مانده است و اشک از چشمهایش جاری است. مردمی که این پوسترها را نگاه میکنند وحشتزده شدهاند» و مردم وحشتزده پیاده، با دوچرخه یا سوار بر گاری تنها فرار میکنند. عاقبت جنگ به پایان میرسد و مجارستان به اشغال ارتش سرخ که خود را در رمان «آزادگر» میخوانند، درمیآید و نظام سیاسی آن در بلوک شرق تحت سلطهی روسها به یک جمهوری کمونیستی تبدیل میشود: «بعدها ما ارتش تازه و یک حکومت تازه داریم، اما این آزادگرها هستند که ارتش ما و حکومت ما را رهبری میکنند. پرچم آنها روی بناهای عمومی در اهتزاز است. عکس رهبرشان همهجا به نمایش گذاشته شده است»؛ اما جنگ، در رمان «دفتر بزرگ»، با ورود ارتش سرخ به مجارستان و شکست آلمانیها پایان نمییابد و فارغ از قحطیها و خرابیها و ناامنیهایی که مستقیماً حاصل جنگ جهانی دوم بوده است، این بار مردم به گرگ یکدیگر تبدیل میشوند. ابتدا هنگامی که خارجیهای تازه به شهر میرسند، «شروع میکنند به گشتن منظم خانهها. اگر کسی در را باز نکند، تیر هوایی شلیک میکنند و بعد در را میشکنند» و حتی «خانههای خالی هم مثل خانههای دیگر تفتیش میشوند، همینطور مغازهها و بوتیکها». فضای ناامنی و بیاعتمادی از نو آغاز میشود و «بعد از نظامیها، نوبت دزدهاست که مغازهها و خانههای رهاشده را تصرف کنند. دزدها بیشتر بچهها و سالخوردهها هستند، همینطور چند زن که از هیچی نمیترسند یا فقیر هستند». در چنین فضاهایی، دوقلوها که خود نیز دزدیشان از مردم قدری فرهنگیتر است و از یک کتابفروشی، یک دایرهالمعارف چندجلدی و مداد و کاغذ برمیدارند، نزاع پیرمرد و پیرزنی را بر سر «یک تکه ژامبون بوداده» توصیف میکنند یا دختر همسایه را در حالی میبینند که «بغلش پر است از لباس و کفش» و به آنها میگوید: «عجله کنید، هنوز یک چیزهایی واسه برداشتن هست».
پس از غارتگریهای داخلی و خارجی، جنگی تازه و تمامعیار در ابعاد تازهتر ظهور میکند؛ این بار در فضایی که «کوپنهای جیرهبندی را توزیع میکنند. از ساعت چهار صبح مردم جلوِ قصابی و نانوایی صف میبندند. مغازههای دیگر به دلیل فقدان کالا، بسته میمانند. همه، همه چیز کم دارند». در چنین فضایی، بر ضدّ آزادگرها و حکومت تازه «هیچ شوخی و هیچ نقدی» مجاز نیست و تنها یک «لو دادن ساده» کافی است تا کسی «بدون دادگاه و قضاوت» زندانی شود. مردان و زنان بسیاری نیز ناپدید شدهاند. دوقلوها میگویند: «کشور ما با سیمهای فلزی خاردار احاطه شده است؛ ما کاملاً از باقی دنیا جدا شدهایم.»
در رمان «دفتر بزرگ» میتوان بهسادگی همبستگی دو مفهوم قدرت ـ در معنایی فوکویی ـ و جنگ را مشاهده کرد، بهویژه در گذاری که از توتالیتاریسم فاشیستی به توتالیتاریسم کمونیستی رخ میدهد. در اینجا میتوان، مانند فوکو، گزارهی کلازویتس را معکوس کرد و گفت که «سیاست، ادامهی جنگ است با ابزارهای دیگر». فوکو، در این معنا، جنگ را همچون «کانون حداکثر تنش یا روابط نیروی عریانشده» تلقی میکند و معتقد است که هستهی نهادهای سیاسی و روابط قدرت ـ روابطی که همهجا حاضر است، حتی در آشپزخانه هنگام درست کردن یک املت ـ مستقیم یا غیرمستقیم با تکنیکهای جنگی شکل مییابد. بنابراین، همزمان با رشد و توسعهی دولتها در قرون وسطی و عصر مدرن، جنگهای هرروزه و خصوصی از متن زندگی و روابط انسانها و گروهها رخت بربست و جنگ ظاهراً به انحصار دولتها درآمد. با وجود این، آیا جنگ صرفاً منحصر به نزاع دولتهاست با یکدیگر؟ بهگفتهی فوکو در درسگفتارهای کلژ دو فرانس (۱۹۷۵ـ۱۹۷۶) که با عنوان «باید از جامعه دفاع کرد» ارائه شده بود، برحسب وارونهسازیِ گزارهی کلازویتس، «درست است که قدرت سیاسی به جنگ پایان میدهد و حکومت صلح را در جامعهی مدنی برقرار میکند یا سعی بر آن دارد، اما یقیناً این امر به منظور تعلیق آثار قدرت یا خنثی کردن بیتعادلی ناشی از نبرد جنگی گذشته صورت نگرفته است. طبق این فرضیه، نقش قدرت سیاسی دایماً این است که نوعی جنگ خاموش را برای نگاشتن مجدد آن رابطهی نیرو در نهادها، نابرابریهای اقتصادی، زبان و حتی بدنهای افراد به کار گیرد». هم ازاینروست که سیاست و نیز روابط سیاسی و مدنی افراد در کار تصدیق و بازتولید عدم تعادلی است که میان نیروهای متجلیشده در جنگ ـ هرگونه جنگی ـ رخ داده است و بهتعبیر فوکو، «ما همواره در حال نوشتن تاریخ یک جنگیم، حتی زمانی که تاریخ صلح و نهادهای آن را مینویسیم». دستکم، تبارشناسیِ قدرت به ما چنین میآموزد.
اصغر نوری