نقد 11

نگاهي به رمان «دفتر بزرگ»، نوشته‌ي «آگوتا كريستوف»، ترجمه‌ي «اصغر نوري»

رويين‌تنيِ انسان معاصر

مهدی ابراهیم پور

رمان دفتر بزرگ

«اگر کسی راه به چشمه‌ي زندگانی برد و غسل برآورد، از زخم تير بلا امن گردد.»

(رساله‌ي عقل سرخ؛ مجموعه آثار فارسی شيخ اشراق، تصحيح هنری کربين و حسين نصر، انسيتو ايران و فرانسه .1348/1970، ص238)

سطر اول: در ادبيات به كررات با آثار متفاوتي مواجه بوده‌ايم كه برانگيختگي ذات انسان را در عرصه‌هاي مختلف مورد كنكاش زيبايي‌شناختي قرار داده‌اند. آثاري كه تمايل داشته‌اند روند انگيزشي انسان را در عرصه‌هاي مختلف براي تبديل شدن به قهرمان يا ضدقهرمان براي خواننده مجسم نمايند. اين اتفاق از دوران كلاسيك و اسطوره‌اي تاكنون هماره افتاده و سنگيني سايه‌اش همچنان بر سر ادبيات برقرار است. شايد به حق باشد كه بگوييم بخشي از دستآورد عظيم ادبيات جهان مرهون همين كنكاش در شناساندن ماهيت انسان‌هايي‌ست كه دچار تحول و گاهي مسخ مي‌شوند.

اصغر نوري / مترجم رمان دفتر بزرگ

ولي آن چه شايد باعث شده است بنشينم و در مورد رمان «دفتر بزرگ» نوشته‌ي «اگوتا كريستوف» كه اصغر نوري ترجمه كرده، بنويسم فرايندي است كه باعث شده دوقلوهاي رواي اين رمان تبديل به هيولا شوند. از ديد من مهم‌ترين وجه امتياز «دفتر بزرگ» حضور مدام اين حس است كه فرايند تبديل اين دو كودكْ فرايندي ناخودآگاه نبوده و بخش قابل توجهي از آن دقيقاً برآمده از خواست آن‌ها براي رويين‌تن شدن است. خواستي كه از نياز براي مقابله با زندگي بدفرجامي نشات مي‌گيرد كه با طرد شدن از طرف مادري نه چندان خوشنام و تحت سلطه‌ي مادربزرگي جادوگر قرار گرفتن آغاز می گردد.

«دفتر بزرگ» روايت رويين‌تن شدن انسان معاصر در كشاكش جنگ‌ها، خونريزي‌ها و ظلم‌ها و اسارت‌هايي‌ست كه دنياي مدرن پديد آورده است. اين رويين‌تني كه ماحصلش پديد آمدن وضعيتي هيولا مانند از دل معصوميتي كودكانه است، چنان برجستگيي با خود دارد كه لاجرم بايستي به اساس‌ سرشت انسان با ديده‌ي ترديد نگريست. هر چند الزاماً اين ترديد نتيجه‌اش منكر شدن اين سرشت نيست ولي موريانه‌اي را مي‌ماند كه درون باورهاي ما را واخواهد كاويد و نخواهد گذاشت آن چنان سفت و سخت بدان بچسبيم و چون واقعيتي محتوم قبولش كنيم.

رويين‌تني در «دفتر بزرگ» از خودآگاهي معصومانه نشات مي‌گيرد. خودآگاهي كودكانه و درست در همين جاست كه از تعريف رويين‌تني اساطيري پيشي مي‌گيرد. رويين‌تني اساطيري تعريفي ساده دارد: « داشتن بدنی نیرومند و محکم که ضربت اسلحه بر آن کارگرنباشد.» اين تعريف يكسانْ روايت‌ها متعددي با خود دارد. روايت‌هايي كه با گيل‌گميش و آرزوي جاودانگي گره مي‌خورد و در شكل ابرقهرماناني چون «آشيل»، «اسفنديار»، «كريشنا» و ... تجلي مي‌يابد. ولي رويين‌ تني در «دفتر بزرگ» روايت سلوكي روحاني‌ست كه همت خود را به هدم و نابودي اطرافيان و آشنايان راويان رمان گذارده است. مادربزرگ، مادر، پدر، خدمتكار كشيش، زن همسايه.

در پايان رمان ما تنها كساني را كه مي‌شناسيم و برايشان احترام قائليم همين دوقلوهاي وحشت‌انگيزاند. دوقلوهايي كه در نهايت داراي تواني شده‌اند كه در اوج تنهايي و بي‌كسي به راحتي خود را از گزند حوادث محافظت نمايند، چرا كه راه آسيب و گزند رساندن را فراگرفته‌اند.

دفتر بزرگ تعريفي نو از رويين‌تني ارائه مي‌دهد و چنين تواني براي ادبيات آن چيزيست كه نمي‌شود ناديده گرفت. يعني آن چيزي كه آدورنو گفته است:

«ادبيات هرگز پاسخي به معماهاي جهان نيست، بلكه ادبيات هيچ نيست مگر طرح پرسش از جهان.»

پرسش از انسان‌هايي كه مختارند براي تغيير و آزادند براي بهتر زيستن.  

روايت جنگ از زبان دو كودك كه به راحتي جاي همديگر را مي‌گيرند، مشاهده‌ي واقعيتي‌ست كه از سرشت انسان‌ها برآمده. شالوده‌ي اين سرشت هر چه باشد در رمان «دفتر بزرگ» در شكل هيولايي نمايانده شده است كه نه تنها دوقلوها بلكه همه‌ي انسان‌ها را در برمي‌گيرد. خواننده در انتهاي رمان به اين باور مي‌رسد كه هيچ كسي نيست كه از گزند به هم ريختن زندگي در امان بماند. به گفته‌ي «ماركوزه»:

«جهان شكل‌يافته به دست هنر (ادبيات) به صورت واقعيتي بازشناخته مي‌شود كه در واقعيت موجود سركوفته و از ريخت افتاده است. از اين رو هنر (ادبيات) واقعيت را ضمن متهم ساختنش، بازنمايي مي‌كند. و همواره نيرويي مخالف‌خوان باقي خواهد ماند.»

انسانِ برآمده از جنگ و طغيان در رمان «دفتر بزرگ» ترسناك‌تر از همه‌ي حوادثي ظاهر مي‌شود كه او را به همآوردي خوانده‌اند. به نظر من هيبت جنگ و همه‌ي كشتارهاي تصوير شده در اين سرزمين بي‌نامْ در مقابل آن چه اين كودكان بدان تبديل مي‌شوند، فرومي‌پاشد و آن چه به جا مي‌ماند ساخته شدن وهمي هول‌انگيز از دورن وهمي ديگر است.

به نظر من «دفتر بزرگ» آن جايگاهي را كه «ماركوزه» براي هنر و ادبيات قائل شده است، به شكلي دقيق بيان مي‌كند: «و (هنر و ادبيات) همواره نيرويي مخالف‌خوان باقي خواهد ماند.»

  منبع: سطر اول

نقد 10

 

 

نوشتن مادام بوواري (حماقت، هنر و زندگی) 

گوستاو فلوبر

 انتخاب نامه‌ها و مقدمه از آندره ورسای 

ترجمه‌ي اصغر نوری

نشر نیلوفر، ۱۳۹۰.

 

 

جعل نامه‌هاي فلوبر

فرید قدمی

همان طور كه مارسل دوشان با گذاشتن سبيل براي موناليزاي داوينچي، اثري تازه خلق كرد و امضاي تازه اي پاي آن گذاشت، آندره ورساي هم انگار همين كار را با فلوبر كرده.

«نوشتن مادام بوواري» با عنوان فرعي «حماقت، هنر و زندگي» گزيده ايست از نامه هاي فلوبر در هنگام نوشتن رمان مشهورش «مادام بوواري» كه به تازگي اصغر نوري آن را ترجمه و انتشارات نيلوفر منتشرش كرده. اما نامي از آندره ورساي كه نامه ها را گزينش كرده (با پنج تقلب البته!) روي جلد كتاب نيست، اگرچه در داخل كتاب هست، نمي دانم چرا؟ آيا اهميت كاري كه ورساي كرده از ديد مترجم و ناشرش دور مانده؟ انگار كه امضاي دوشان را از پاي موناليزاي سبيلويش برداشته ايم، نه؟

آندره ورساي از ميان نامه هايي كه فلوبر به لوييز كوله نوشته، نامه هايي را برداشته و با چند نامه ي ديگر مونتا‍ژ كرده و به قول خودش كتابي «جعل» كرده است. اما اين كار آنچنان خلاقانه و تيزهوشانه انجام شده كه نمي توان به سادگي از كنارش رد شد. كتاب سازي هايي از اين دست (يعني جمع كردن و گزينش نامه هاي فلان نويسنده و بهمان شاعر و غيره) آنچنان امروزه در سراسر اين كره ي خاك باب شده كه ديگر حال آدم را بد مي كند. اما كارِ ورساي در اين كتاب كاري است متفاوت. او، همچون يك نقاش پاپ كه از تكنيك cut-up استفاده مي كند، نامه هايي حاضر آماده را برداشته و به گونه اي در كنار يكديگر قرار داده كه در نهايت نامه اي بلند و پيوسته از آن ها جعل كرده و در واقع از محتواي حاضر-آماده ي اين نامه ها به فرمي داستاني رسيده است. متن اين نامه ها را حتا مي توان جدا از وجه استنادي شان به شكل نامه اي بلند و داستاني خواند، حتا اگر نام فلوبر و اِما بوواري اش را از روي كتاب برداريم!

آنچه در مورد كار ورساي (كه ربطي به كاخ ورساي ندارد) اهميت دارد، هم ارزي وجهِ استنادي اثر با فرمِ جعلي آن است. شايد همان گونه كه اندي وارهول در دهه ي 1960 با كمي جعل و تقلب در عكس هايي از الويس پريزلي و مرلين مونرو و ديگران (در كنار قوطي هاي كنسرو و كولا و ...) آثاري خلق كرد كه بيش از هر چيز نقادي سياهِ امريكاي مصرفي را در خود داشت، ورساي نيز با اندكي جعل و تقلب در نامه هاي فلوبر و مونتاژ آن ها هم آنگونه كه خود مي گويد، فلوبري را كه خودش مي شناسد و دوست دارد به تصوير درآورده، هم به شكلي طنز آميز به واسطه ي فرم جعلي كارش، اثري نقادانه را پيش روي مخاطب قرار داده.

گزينش هوشمندانه ي ورساي از نامه هاي فلوبر، علاوه بر جذابيت داستاني اش (مونولوگي طنز آميز و ورّاجانه كه گاهي به پيكارسك پهلو مي زند) هم تصويري از آراي فلوبر درباره ي ادبيات و معاصرانش به دست مي دهد (از لامارتين و ژرژ ساند و گوتيه و ...)، هم تا حدودي از پاريس لويي بناپارت (يا به قول فلوبر شاهزاده- رئيس جمهور) و بورژوازي تازه به دوران رسيده اش مي گويد، هم كمي خودِ فلوبر را دست مي اندازد!

در يكي از نامه ها فلوبر مي گويد: «من از شعر گفتار و شعر در جمله ها بيزارم.» (نوشتن مادام بوواري، صفحه ي 90)  و بعد توضيح مي دهد كه وقت حرف زدن با زنان از گفتن واژه هاي شاعرانه بيزار است و در چند جاي ديگر از نامه ها هم به اين موضوع اشاره مي كند و شاتوبريان را هم به همين خاطر به ريشخند مي گيرد، اما دست آخر نامه ي جعلي ورساي، با نامه اي از فلوبر تمام مي شود كه آخرين جملاتش اين هاست: «از اينجا تا آنجا فقط هزار بوسه ي محبت فاصله است. براي تو، همه شان هم براي تو.» (نوشتن مادام بوواري، صفحه ي 100) آخر از اين لوس تر و شاعرانه تر هم مگر مي شود جناب فلوبر؟

و در آخر چقدر دلم مي خواهم از ترجمه هاي خوب اصغر نوري بگويم، مترجمي كه هميشه انتخاب هاي خوبش (اگر پاتريك موديانو را به حساب نياوريم، البته!) با ترجمه هايي خوب و خواندني همراه است.

 منبع: روزنامه آرمان، ۶ خرداد ۹۱

پي نوشت:

نگاه سمیه نوروزی به نوشتن مادام بوواری.

خبر انتشار نوشتن مادام بوواری در ايسنا.

گفت‌و‌گو 3

گفت‌و‌گو با اصغر نوري، مترجم ادبي

مي خواهم سراغ نويسنده اي بروم كه در ايران ناشناخته است

آرزو شهبازي

اصغر نوري دانش آموخته ادبيات نمايشي است و چند اثر هم در حوزه نمايشنامه راهي بازار نشر كرده است اما بي شك ترجمه اثري از مارسل امه، براي نشر ماهي، با عنوان ديوارگذر، جايگاه خاصي را براي اين مترجم به وجود آورد. نوري آثار ديگري را هم براي ترجمه آماده كرده است و تا چندي ديگر مجموعه داستان صبح يكشنبه با ترجمه او از سوي نشر افكار در اختيار علاقه مندان قرار مي گيرد.
    
    آنچه در پي مي خوانيد گفت گويي است با او به بهانه انتشار كتاب «نوشتن مادام بواوري» كه از سوي نشر نيلوفر راهي بازار شده است.
    ***

    
    ابتدا در مورد كتاب «نوشتن مادام بوواري» حرف بزنيم و ويژگي هايي از اين اثر كه شما را ترغيب به ترجمه كرد و همين طور ويژگي هايي كه به زعم شما مي تواند مخاطب را ترغيب به خواندن كتاب كند.
    كتاب «نوشتن مادام بوواري» يا «حماقت، هنر و زندگي» را اولين بار سال 78 در كتابخانه دانشكده ادبيات و زبان هاي خارجي دانشگاه تبريز ديدم. آن موقع دانشجوي ترم پنجم زبان و ادبيات فرانسه بودم. با همان سواد اندكم از زبان فرانسه، كتاب را خواندم و خيلي از آن خوشم آمد. شايد دليل اصلي اش اين بود كه «مادام بوواري» را تازه خوانده بودم و اين رمان را خيلي دوست داشتم. آندره ورساي در مقدمه اي كه براي اين كتاب نوشته، شناخت تازه اي از گوستاو فلوبر به دست مي دهد و به نظر من نامه ها را استادانه انتخاب كرده و كنار هم چيده است. با خواندن اين نامه، از يك طرف روند نوشته شدن رمان محبوبم را مي ديدم و از طرف ديگر، با نگاه فلوبر به ادبيات آشنا مي شدم. سال 82 ترجمه اين كتاب را شروع كردم، چون فكر مي كردم خواندن اين كتاب براي همه كساني كه «مادام بوواري» را خوانده اند و فلوبر را مي شناسند، مي تواند جالب باشد. فكر مي كنم اين كتاب براي نويسنده هاي ما هم نكات آموزنده اي دارد. خودم طي اين چند سالي كه مشغول ترجمه اين نامه ها بودم و تلاش مي كردم به طور كامل بفهممشان، چيزهاي زيادي از آنها ياد گرفتم.
    

ادامه نوشته