گفت‌و‌گو 4

 

گفت‌و‌گو اصغر نوري، پاريس، باغ لوكزامبورگ، اوت 2009.با اصغر نوري به‌مناسبت انتشار «نوشتن مادام بوواري»

 

ضرورت «سبك»

 

پيام حيدر قزويني

فلوبر نامه های زیادی به لوییز کوله نوشته و آندره ورسای در این کتاب تعدادی از آن ها را انتخاب و به وسیله آن ها یک نامه بلند ساخته یا مونتاژ کرده است. تعداد نامه های فلوبر چه قدر است و ویژگی یا بارزه اصلی کار ورسای در این کتاب چیست؟ آیا کاری که ورسای در این کتاب انجام داده به نوعی ارائه یک اثر عامه پسندتر از میان نامه های فلوبر نیست؟ چرا شما از میان نامه های فلوبر، این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید؟

فلوبر در زمان حياتش نامه‌هاي زيادي براي دوستان و نويسنده‌هاي معاصر خود نوشته است. مجموع اين نامه‌ها شايد بالغ بر دو هزار صفحه باشد. او علاوه بر لوييز كوله، به طور مستمر با ماكزيم دو كان، لويي بوئيه، ژرژ ساند، گي دو موپاسان، برادرزاده‌اش كارولين و خيلي‌هاي ديگر نامه‌نگاري مي‌كرد. شايد يكي از دلايل اين موضوع اين بود كه فلوبر بيشتر عمر خود را در روستاي زادگاهش، كرواسه، گذراند و نامه تنها وسيله‌ي ارتباطي او با دنياي بيرون بود. آندره ورساي روي نامه‌هاي دوره‌اي تمركز كرده كه به گفته‌ي خودش «نقطه‌ي عطف» زندگي فلوبر است؛ نزديك به پنج سالي كه او بزرگترين اثر خود، مادام بوواري، را مي‌نوشت. به گفته‌ي ورساي، در اين مدت زمان فلوبر فقط براي لوييز كوله نامه مي‌نوشته است، شايد از اين‌رو كه فلوبر با لوييز كوله راحت‌تر از ديگران بوده و در برابر او راحت‌تر به مشكلات نوشتن رمانش و ناتواني‌هايش اعتراف مي‌كرده و بي‌پروا به نويسندگان زمان خود و فضاي ادبي آن دوره فرانسه مي‌تاخته است. اما ورساي به اين هم بسنده نكرده و از بين نامه‌هاي اين دوره‌ي فلوبر به لوييز كوله، نامه‌هايي را انتخاب كرده و يك نامه‌ي بلند ساخته است. از نظر من، كار ورساي يك كار خلاقانه‌ي ادبي است كه به اندازه‌ي خود نامه‌هاي فلوبر ارزش دارد. ورساي قصد داشته «پرتره‌اي از فلوبر» طراحي كند و ما با خواندن اين نامه‌ي بلند به آن پرتره را مي‌بينيم. حتي اگر كسي «مادام بوواري» و ديگر آثار فلوبر را نخوانده باشد، با خواندن اين كتاب به تصويري از فلوبر و نگاه او به ادبيات دست پيدا مي‌كند. دليل انتخاب اين كتاب براي ترجمه، از يك طرف علاقه‌ام به فلوبر و رمان «مادام بوواري» بود كه در اين نامه‌ها چگونگي نوشتن آن شرح داده مي‌شود و از طرف ديگر جذب كار ورساي شدم و همين‌طور مقدمه‌ي بسيار خوبي كه براي اين كتاب نوشته است.‌

ادامه نوشته

داستان 11

 

رمان

 فيليپ كلودل

ترجمه‌ي اصغر نوري

Philippe Claudelفيليپ كلودل Philippe Claudel  متولد 1962 در شهر لورن فرانسه. او يكي از مطرح‌ترين نويسنده‌هاي معاصر فرانسه است كه آثارش به بسياري از زبان‌ها ترجمه شده‌اند. از معروف‌ترين آثارش مي‌توان به اينها اشاره كرد: ترك مي‌كنم (جايزه‌ي بهترين رمان فرانس ـ تلويزيون، 2000)، مكانيك‌هاي كوچك (جايزه‌ي گنكور بهترين مجموعه داستان، 2003)، ارواح خاكستري (جايزه‌ي رونودو، 2003) و نوه‌ي آقاي لين (۲۰۰۵). فيليپ كلودل دو فيلم هم ساخته است: خيلي وقت است كه دوستت دارم (2008) و همه‌ي خورشيدها (2011).

 

 تكيه‌داده به ديواري هميشه گرم، رمان‌هاي كوچك مي‌نويسم، خيلي كوچك، تيز مثل خنجر، و مي‌فروشم‌شان، در ازاي يك وعده غذا، يك بطري شراب، تخت‌خوابي كثيف براي يك شب.

    پشتِ ديوار گرم از خورشيدم پنهان مي‌شوم و مي‌نويسم اما با اين‌همه پيش مي‌آيد كه يك بغل لعن و تف نصيبم شود. روزهايم اين‌طور مي‌گذرند.

     شب كه مي‌شود، توي بلوارهاي بندر پرسه مي‌زنم، با دستي در جيب كه برگ‌هاي سياه آخرين رمانم را سخت مي‌فشارد. ديگراني مثل من هم، در تاريكي پارك‌ها و زير حفاظ درختان، همين ترفند شرم‌آور را به كار مي‌بندند. چند مشتري كه به اندازه‌ي خودمان مخفي‌اند، به اين محل‌ها رفت‌وآمد مي‌كنند. سريع پيداشان مي‌كنيم، و مشتري از آن كسي خواهد شد كه ماهرتر از همه قصه‌اش را بفروشد، بي‌آن‌كه گشتي‌ها در حين ارتكاب جرم دستگيرش كنند.

    گه‌گاه، دو يا سه‌نفري يك خريدار واحد را دوره مي‌‌كنيم و براي او از ارزش قصه‌هاي كوچك‌مان مي‌گوييم، از زيبايي سبك‌مان كه نظير ندارد يا از پيشرفت‌هاي طرح‌هامان. اغلب، او ترسيده از بدبختي‌مان كه ما را به جان هم مي‌اندازد، در شب مي‌گريزد، بي‌آن‌كه حتي چيزي بخرد. چند سگ در مسير رفتنش پارس مي‌كنند. او ناپديد مي‌شود. ما مي‌ناليم.

    بله، من رمان‌هاي كوچكم را، تيز مثل تيغ و واقعاً برنده، با يك تكه سرب سياه روي كاغذي مي‌نويسم كه از زباله‌داني‌ها گير مي‌آورم: هر كاغذي كه باشد، بسته‌بندي‌هاي قصابي، دفترهاي حسابداري و حاشيه‌هاي روزنامه‌هاي جنجالي كه خورشيد مثل گونه‌هاي يك دختربچه نرم‌شان كرده است. همه چيز خيلي سريع پيش مي‌رود، من به تخيل اعتقاد ندارم. كلمه‌ي اول را اتفاقي مي‌اندازم، و بعد همه‌چيز زنجيروار مي‌آيد: زندگي‌ها و خوشبختي‌ها، كمي ماتم و اندوه، توصيف‌هاي زيبايي از رودخانه‌اي كه قبلاً در آن آب‌تني مي‌كردم، چشم‌اندازهاي جنگل‌هايي زير باران كه با نادرترين صفت‌ها مي‌آرايم‌شان، و همه‌ي اين‌ها توي يك بغل كاغذ كه هنوز به كثافت آراسته‌اند. هروقت مي‌توانم، توي رمانم نور صبحگاهي بندر را هم مي‌گذارم، سروصداي شكم ماهي‌هايي كه روي عرشه‌ي كشتي‌هاي ماهيگيري به خود مي‌لرزند، آن كشتي‌ها كه مي‌روند بدنه‌ي پوشيده از نقاشي‌شان را به اسكله‌ها ببندند، سكوت‌هاي عظيم شب‌ها وقتي  همه‌ي ابرهاي غروب به كوهستان برگشته‌اند، وقتي در شهر چيزي نمانده جز مشتي مه، عطش من و خاطره‌ي زني كه مثل دماغه‌ي يك كشتي روياهايم را مي‌شكافد. پُر مي‌كنم. پر مي‌كنم... نظم و ترتيب زياد مهم نيست.

    شهر، ما ديگران و رمان‌هامان را مثل زخم‌هاي مسري طرد مي‌كند. ما نجس هستيم. تابستان‌ها توي كوچه‌هاي تنگ بندر زندگي مي‌كنيم. بعضي‌ها هم در تراس كافه‌ها دلقك‌بازي درمي‌آورند، شعرهاي بداهه‌اي مي‌سازند و براي نوشندگان مي‌خوانند: پيش مي‌آيد كه آنها ذله شوند و سكه‌اي برايشان بيندازند.

    من زير ستاره‌هاي زِه زده مي‌خوابم، چسبيده به ديوار كوچكم كه تا نيمه‌هاي شب گرمايي را كه خورشيد به آن بخشيده نگه مي‌دارد. برگ‌هاي كثيف رماني كه مي‌نويسمش، بالشم هستند؛ سرم را كه هميشه حس مي‌كنم مريض است، روي‌شان مي‌گذارم. باد تنها روانداز من است.

    گاهي يكي از ما دستگير و محاكمه مي‌شود. ماه‌هاي زيادي را در زندان محكومين به اعمال شاقه مي‌گذراند. وقتي برمي‌گردد، ديگر چيزي براي گفتن ندارد و فقط جمله‌هاي كوتاهي را با لكنت مي‌گويد، هميشه همان جمله‌ها، درباره‌ي سنگ‌هاي كوركننده و دامنه‌هاي معادن سنگ. سعي مي‌كند دوباره بنويسد، اما اين كار ديگر جلو نمي‌رود. دق مي‌كند از اين‌كه ديگر نمي‌تواند كلمه‌ها را پيدا كند و يك روز، از سر رنج، واقعاً ناپديد مي‌شود.

    زمان براي همه‌ي انسان‌ها مي‌گذرد، اما زمان ما طولاني‌تر است.

    من، بدبخت‌ترين نيستم: ديوار كوچكم را دارم كه پشتم را گرم مي‌كند. تف‌ها را پاك مي‌كنم. زياد به آنها اهميت نمي‌دهم: فقط رشته‌هاي آبي هستند كه از دهان‌هاي ميرا در مي‌روند. من بر آنها برتري دارم، با نوشتن رمان‌هايم كه مثل چاقوهاي بسيار تيزي هستند مناسب براي كنده‌كاري موسيقي آنها در خاطره‌ي انسان‌ها، و از طرفي من با سكوت‌ها از بار زمان مي‌كاهم، با سكوت‌هاي بي‌انتها و دلم مي‌‌خواهد شبيه اين كار را با گرد و غبار طلا هم بكنم، با هيجان‌هاي بزرگ و از سر ترس، با قطرهاي آبي كه توفان بر پشت برگ‌هاي بيد مي‌ريزد قبل از آن‌كه پايين بلغزند.

   سعي مي‌كنم همه‌ي اين‌ چيزها را توي رمان‌هاي كوچكم بگذارم، حتي اگر اين كار هيچ معنايي نداشته باشد.

  از مجموعه داستان «مكانيك‌هاي كوچك»، مركور دو فرانس، 2003.

 

 پي‌نوشت: اين داستان در مجله‌ي همشهري داستان، خرداد 91، چاپ شده است.

 

نقد 12- دو یادداشت درباره "نوشتن مادام بوواری"

نوشتن مادام بوواری (هنر، حماقت و زندگی)، گوستاو فلوبر، ترجمه اصغر نوری، نیلوفر، ۱۳۹۰.

 

نوشتن «مادام بواري»

بهاره رهنما

«آثاري وجود دارند كه مجذوب‌مان مي‌كنند و آثاري هم هستند كه ما را با خود مي‌برند، كتاب‌هايي كه ما را به تنهايي‌مان باز مي‌گردانند، علاوه بر اينها اثري هم هست كه به ما وفادار مي‌ماند و صدايش در جست‌وجوي ديوانه‌وارمان در جاده‌هاي زندگي همراهي‌مان مي‌كند. آن صدا براي من صداي «فلوبر» است و به عبارت دقيق‌تر صداي نامه‌هاي فلوبر
آندره ورساي/ مقدمه كتاب نوشتن مادام بواري.

كتاب حاضر علاوه بر مقدمه اندره ورساي شامل يك نامه نه‌چندان مستند و طولاني است كه كولاژي است از نامه‌هاي متعددي كه فلوبر براي محبوبش (لوييز كوله) در فاصله سال‌هاي ١٨١٥تا ١٨٨٥نوشته يعني نزديك به ٢٥٠نامه. در خلال اين نامه طولاني ما با چگونگي شكل‌گيري طرح و شخصيت‌هاي رمان معروف فلوبر، «مادام بواري» آشنا مي‌شويم، كتابي كه نه تنها براي اهالي ادبيات همراه يكي از نقطه‌عطف‌هاي سال‌هاي مطالعه‌شان بوده و سرمشق سبك بسياري از نويسندگان بعدي است، بلكه در زندگي خود نويسنده هم نقطه طغيان او عليه خودش و رمانتيسيسم موجود در قلمش بوده، به تعريف خود فلوبر مادام بواري كتابي است درباره هيچ كه با نيروي دروني سبكش به خودش تكيه مي‌كند مانند زمين كه بي‌هيچ تكيه‌گاهي خود را در هوا نگه مي‌دارد. براي فلوبر نوشتن چيزي فراتر از يك ميل يا حتي نياز است. خارشي مدام زخمي در قلب، او خود را جدا از ميز كارش يك ابله مي‌داند. مادام بواري حاصل پنج سال رياضت فلوبر است كه در خلال اين نامه‌ها از لحظات درد و شعفش براي «لوييز» مي‌گويد. هفته پيش گفته بودم كه نامه‌هاي بزرگان اسناد عجيب و عبرت‌آموزي است، چند روزي است كه بعد از خواندن اين نامه‌ها حسابي شور به سرم افتاده و عجيب حس مي‌كنم اين روزها دلم هيچ چيز زيادتري از يك گوشه دنج براي نوشتن نمي‌خواهد و اگر هر كار ديگري براي معاش مي‌كنم جز نمايش چيزي قابل قياس با اين خلوت نوشتن نيست.
بعد از تحرير فلوبر در سپتامبر ١٨٥١مادام بواري را در حالي آغاز كرد كه سه ماه بود دوباره رابطه‌اش با «لوييز كوله» را از سر گرفته بود.

منبع: روزنامه شرق، ۳۱ خرداد ۹۱

 

نوشتن سال های بوواری

یوسف انصاری

چند سال قبل وقتی خواندن رمان «مادام بوواری» نوشته‌ی «گوستاو فلوبر» را ‌تمام کردم شگفت‌زده بودم و به هر کسی که می‌رسیدم پیشنهاد می‌دادم لذت خوانش آن را از دست ندهد؛ شگفت‌زده از رمانی که به قول نویسنده‌‌اش درباره هیچ بود، ولی می‌توانستم هر چیزی را درون آن پیدا کنم؛ رمانی که با وسواسی بیمارگونه نوشته شده بود و می‌توانست کلاس درسی باشد برای کسی که می‌خواست در آینده داستان‌هایی بنویسد. حالا هم اغلب به سراغ برخی از بخش‌های رمان، مخصوصن توصیف دیوانه‌وار کلیسا از زبان کشیش یا پرسه‌گردی‌های بوواری در پاریس، می‌روم تا بفهمم فلوبر چه‌طور به سبکی منحصربه‌فرد در توصیف اشیاء و آدم‌های جهان داستان خود رسیده است. سبک او آن‌قدر نو بود که مدرنیسم‌ها، سورئالیسم‌ها، پست‌مدرن‌ها، نویسندگان رمان‌نو و هر جنبشی که در فرانسه از راه می‌رسید او را آغازگر راهی می‌دانست که آن‌ها ادامه‌ی آنند. در چند نقدی که درباره بوواری خوانده بودم همه‌ی منتقدان مدام به نامه‌های فلوبر در سال‌های نوشتن بوواری اشاره کرده بودند، ولی در ایران به هر دلیلی کسی به سراغ ترجمه‌ی این نامه‌ها نرفته بود. هنوز لذت خواندن رمان را فراموش نکرده بودم که کتابی درباره آن، به قلم «ماریو بارگاس یوسا»، به نام «عیش مدام» در ایران ترجمه و منتشر شد که لذت خواندن این رمان بزرگ را در من صدچندان کرد. هنوز هم گاهی هوس خواندن این کتاب به سراغم می‌آید، هم به خاطر نگاه خاص یوسا به این رمان و هم به خاطر نامه‌هایی که از فلوبر می‌توانستم در این کتاب بخوانم. اما به تازگی با ترجمه‌ی «اصغر نوری» و به همت نشر «نیلوفر» کتابی دیگر منتشر شده است به نام «نوشتن مادام بواری» که این کتاب نیز، هم به خاطر این‌که درباره مادام بواری است و هم به خاطر ایده‌ی منحصربه‌فرد «آندره ورسای» در خلق این کتاب مهم، هیجان‌زده‌ام کرده است.
 
ادامه نوشته