نقد 7
چاپشده در ماهنامهي ادبي گلستانه، اسفند 89.
كنكاش در ظلمت درون*
نگاهی به رمان همسر اول اثر فرانسواز شاندرناگور، ترجمهی اصغر نوری
نورا موسوینیا
آغاز ویرانی
کسی مرده است. چه شده است؟ شاید هیچ، شاید همهچیز. شاید فقط چند ساعت سوگواری، یا شاید ماهها: بعد بار دیگر همهچیز آرام میشود و زندگی به روال قبل ادامه مییابد. یا شاید چیزی که زمانی کل یکپارچهای مینمود، هزارپاره شود، شاید زندگی یکباره تمام آن معنایی را که زمانی برایش تصور میشد از دست بدهد؛ یا شاید شوقهای سترون بشکفند و به نیرویی جدید بدل شوند. چیزی دارد میپاشد شاید، یا شاید، چیز دیگری دارد ساخته میشود؛ شاید هیچکدام و شاید هردو. چه کسی میداند؟ کسی چه میداند؟

در سکوت خانه، در نویی، آنجا که کسی گوشی تلفن را برنمیدارد و پيامگيرها تماسهاي تلفني را به يكديگر انتقال ميدهند، زنی در آغاز ویرانی خود قرار دارد. زنی که سوگوار شوهر زندهاش است و در اعماق رنج و شکستش غوطهور است و با آگاهی از اين شکست و درد به زندگی ادامه میدهد. اما این ادامه دادن، ادامه دادنی سهل و ساده نیست بلکه متضمن گذشتن از هزارتوهای دردآور عقل و احساس است. کسی مرده است. چه کسی؟ مهم نیست. کسی چه میداند که او برای این زن، برای کسی که به او نزدیک بود، کسی که بیستوپنج سال با او زندگی کرده بود یا برای یک غریبه، چه معنایی داشت؟ آیا آن رقیب عشقی همیشه در زندگی شوهرش بوده است؟ یا فقط توپی بوده که به این سو افتاده، آن هم با رویاهای سرگردان خودش، یا صرفاً تختهپرشی برای پرتاب کردن خود به درون ناشناختهها، یا صرفاً دیواری تنها با پیچکی که بر آن روییده اما هیچگاه نمیتواند با آن یکی شود؟ اگر هم واقعاً برای کسی معنایی داشت، این معنا چه بود؟ چگونه، بهخاطر کدام ویژگیاش، این رقیب عشقی معنا پیدا کرد؟ آیا نتیجهی شخصیت خاصش بود، نتیجهی وزن و سرشتش؟ یا محصول خیال بود، محصول توهمی شناور در فضا که مدت زیادی به طول نميانجاميد. هر انسان چه معنایی میتواند برای دیگری داشته باشد؟ کسی مرده است. و بازمانده (راوی رمان) با مسئلهی دردناک و همیشه بیپاسخ فاصلهی ابدی روبرو میشود، خلاء پرنشدنی بین یک انسان و انسان دیگر. پرسشها تلنبار میشود، تردیدها فرود میآید و امکانهای از دسترفته در رقصی چون رقص جادوگران مجنون به چرخش درمیآید. همه چیز میچرخد، هر چیزی ممکن است و هیچچیز قطعی نیست، هر چیزی به درون چیز دیگر جاری میشود ـ رویا و زندگی، آرزو و واقعیت، بیم و حقیقت، انکار دروغین درد و مواجههی شجاعانه با غم.
رمان «همسر اول» اثر فرانسواز شاندرناگور، رمان معاصري است كه بين پاريس و روستايي به نام كومبري (واقع در ناحيهي كرواز) اتفاق ميافتد. در اين رمان، فرانسيس، 25 سال پس از ازدواج تقاضاي طلاق ميكند: خانه زناشويي را ترك ميكند تا خانوادهي تازهاي با زن جواني به نام لور تشكيل دهد؛ زني كه سالها معشوقهاش بوده است. كاترين، راوي رمان، استاد دانشگاه و نويسنده، در روند كند سوگواري كه در تمام مدت طولاني طلاق به طول ميانجامد، در رنج خود دستوپا ميزند و طي يك تكگويي دروني، زندگي مشتركش با فرانسيس را تعریف ميكند. رمان همسر اول با سوگواري و ويراني آغاز ميشود.
من سوگوار هستم. سوگوار شوهر زندهام. از مدتها پيش، لباس سياه ميپوشم: از دو سال مانده به بيست و پنجمين سالگرد ازدواجمان. ماههاي سپتامبر و اكتبر فصل خوبي براي سوگوارياند؛ توي بوتيكها چيز زيادي براي انتخاب وجود دارد، ميتوان با پيروي از مد بهطرز نامحسوسي وارد بيوگي شد. (همسر اول، فرانسواز شاندرناگور، ص. 11.)
راوي با فرآيندي روحي ـ رواني، سطوح و وجوه مختلف روان خود را باز مينماياند. خواندن چنين متني كه از تكنيك تكگويي دروني بهره ميگيرد بنا بر اعتقاد والري لربد: «توهم حضور در ذهن را ايجاد ميكند.» ميتوان گفت يكسري عوامل، موجب انتخاب اين زاويهي ديد توسط نويسنده بوده است. هدف نويسنده براي آشكارسازي «سير درون» و نقبزدن به ضمير ناخودآگاه انسان، احساس بشري و يادمان است. از خلال اين تكگويي دروني، راوي دنياي خود، آدمها و اشياي پيرامونش را توصيف ميكند. اين شيوه، اين امكان را در اختيار شخصيت (راوي) ميگذارد تا پديدههاي ناملموس و باورهاي شخصي خويش را به ذهن خواننده القاء كند. به اين ترتيب، اين شيوهي نگارش نميتواند ترجمان اعمال و حركات شخصيت باشد و نويسنده با قرار دادن شخصيتي ساكن و منفعل (مانند بلوم در اوليس) و يا شخصيتي تنبل و آرام (مانند شخصيت نشسته در قطار) فضا را براي خيالپردازي مهيا ميكند. شاندرناگور نيز بهدليل ميل به نشاندادن لايهها و سطوح مختلف دگرگوني درون راوي از اين تكنيك بهره برده است. و چنانچه ميبينيم راوي كنش چنداني ندارد و از نظر فيزيكي شخصيتي منفعل و آرام است اما كنش اصلي از جمله تغييرات، باورها، تفكرات در درون راوي رخ ميدهد. در اين اثر استفاده از تكگويي دروني، بيشتر بستري را براي تعمق در «من دروني» و ماهيت شخصيت فراهم ساخته است.
به عبارت ديگر، موضوع اين رمان، بنا به گفتهي فرويد «موضوع روان» است: موضوع روان رخدادي در خاطره است، و به زمان گذشته باز ميگردد. در اين جا نيز بازسازي ذهن راوي براساس خاطره و تكرار روايت است، پس به زبان وابسته است و چنانچه ميبينيم زباني كه نويسنده براي راوي انتخاب كرده همگام با سير دروني شخصيت يك «زبان دروني» است. يك نويسندهي خوب كه به گفتهي ژرژ باتاي[1] از «تجربهي دروني» خود ميگويد ناگزير از يافتن «زبان دروني» است. ادبيات «دروني شدن» يا «فردي شدن» تجربههاي مشترك است؛ پس زبان ادبي هم ناگزير به سوي تشخص پيش ميرود. قدرت هر روش بيان را بايد با تواناييش در نوآوري واژگان (و از اين رهگذر در كاربرد معناشناسيك جديد آنها) جستجو كرد. راز قدرت روش بيان فرانسواز شاندرناگور در اين رمان را بايد در همين نكته يافت.
شخصيت ويرانگر
كاترين، راوي رمان همسر اول، بهواسطهي اهانتها، تحقيرها و خيانت شوهرش دچار دوپارگي رواني ميشود. عشق را با نوعي بيزاري ماليخوليايي و خودويرانگري توصيف ميكند. انگار دوپاره است. بخشي از او شوهرش را دوست دارد و بخشي از او نیز از آن بيزار است. خواست، تملك و ميل به ويراني و مرگ با هم همراه ميشوند. تملك از آرزوي ويرانگري جدانشدني ميشود.
براي كندن اين عشق از قلبم، عشقي كه تا حد انزجار پافشاري ميكند، هميشه ميتوانم روي كمك او حساب كنم. دروغها، تحقيرها: او فعالانه با ويراني آخرين توهمهاي من همه كاري ميكند و استعدادش در خيانت، هميشه در نهايت، تمايلم به بخشش را مغلوب ميكند. بهترين چارهام عليه او، خودش است. (همان، ص. 48)
كاترين تكهها و خردهايش را از اينجا و آنجا جمع ميكند، اما شكستهتر از آن است كه بتواند دوباره آنها را به هم بچسباند. خردشده، شكسته، تقسيمشده به قطعاتي متضاد با خودش... دوپارگيها و تكههايش ديگر با هم جور درنميآيند: از يك طرف شوهري را دوست دارد كه ازش متنفر است و ميخواهد از اين عشق، از اين درد، دل بكند و از طرف ديگر به اين درد، به سوگوارياش عشق ميورزد و فكر ميكند اين تنها چيزي است كه از بيست و پنج سال زندگي برايش باقي مانده است.
فراموش كردن؟ ولي من نميخواهم! فكر اين كه كسي را كه دوست دارم ديگر دوست نداشته باشم، مرا به وحشت مياندازد. از دردم ميترسم، ولي از درمانم ترس بيشتري دارم. نميخواهم از درد او رها شوم، عشق بيماري نيست! (همان، ص.19).
کاترین در اعماق درون خود کاوش میکند تا مجدداً خود را پیدا کند یا این که هویتش را از نو بیافریند. او بهواسطهی ازدواج مجدد همسرش خود را گم کرده و در نوعی سردرگمی و کوری به سر میبرد. به این خاطر همهچیز را ویران میکند تا از نو بازسازی کند. عشق کاترین به همسرش بیشتر یک نوع شیفتگی است که از کامیابی فوری و بیدرنگ، روی برمیتابد، از همسایه میگریزد، خواستار فاصله و دوری است و در صورت نیاز برای آنکه درد و زخم خود یا نتایج و عواقب آن را بهتر حس کند و به شور و شوق آید، دوری و بُعد میآفریند. این تعریف، شامل غالب رمانهای حقیقی میشود. در رمان همسر اول نوعى ذهنيت مهارگسيخته وجود دارد که با نيروى خود به ضد خود بدل مىشود، که گواهى است بر وجود وضعيتى كه در آن فرد، نابودگر خويش است، وضعيتى همگرا با آن موقعيت ماقبل فردى[2] كه روزگارى به نظر مىرسيد ضامن وجود جهانى سرشار از معناست. اما حال که همهچیز دگرگون شده، همهی معناها فرو ریختهاند؛ شخصیت هم ناچار به نابودی منِ درونی خویش است.
او من سابقش را ذرهذره نابود میکند؛ منی که او را آزار میدهد، منی که یادآور بیست و پنج سال زندگی و هویت گذشتهی اوست، یادآور بچهها، لباسها، خاطرات و سایر چیزهاست. این خودویرانگری سبب بیگانگی راوی با خود میشود. راوی دیگر خود را نمیشناسد اما در ورای این بیگانگی و هویت نامرئی جدید شخصیت محکم و مستقلی میبیند که با صدایی لرزان برای رسیدن به آن امیدوار است. سراسر صفحات رمان یک ستیز درونی است میان هویت گذشته و هویت جدیدی که میخواهد جای هویت قبل را اشغال کند. پیشترها کاترین، یک مادر، کاتیوشا و همسر فرانسیس بوده اما حالا با هویت یک استاد دانشگاه و یک نویسنده زندگیش را ادامه میدهد و همین موضوع مایهی تسلای خاطر اوست و او را تسکین میدهد. کاترین میخواهد از طریق نوشتنِ لحظهلحظهی این عشق مرده، انتقامش را از فرانسیس بگیرد و عشق به حرفه و نوشتن را جایگزین این عشق مرده کند. فرانسیس کاترین را خرد کرده، او را با خیانتهایش فریب داده اماکاترین هنوز ميخواهد بداند چطور، چرا، تا كجا... به اين ترتيب، زخم را نيشتر ميزند. چركها، خونابهها: مصيبتش را عميقاً كالبدشكافي ميكند. لايروبي ميكند، حفر ميكند. زخمش را باز ميكند و هربار میبیند که هنوز خونريزي دارد. هميشه خونريزي دارد.
جنگ داخلي. جنگي هست بين من و من، مني كه او را دوست دارد و مني كه از او متنفر است. و من دلواپس آتشبسِ موقت هستم – لحظهاي كه درش منِ آشتيكردهام، مني بيتفاوت خواهد بود. (همان، ص. 161).
استعارهي طبيعت یا ذهنیتگرایی عینی[3]
در پايان هر فصل رمان، بنا بر حالت دروني راوي توصيف طبيعت را از ديد او ميبينيم. اين ذهنيت مفرط از ديد او و برآمده از حال دروني اوست، بهطوري كه كاملاً تغيير شكل داده است. ديد ذهني[4] او، توسط رمان، همچون واقعيت عيني نشان داده ميشود. توصيف زمستان، برف و طبيعتي كه از ديد راوي توصيف ميشود كاملاً ذهني و هماهنگ با حالتهاي دروني خود راوي است.
روح طبيعت[5] روح خود راوي است كه از شكلهاي عيني طبيعت به ترسيم ميكشد. طبيعتي كه نوعي استعاره است؛ استعاره از حالت دروني خودش. راوي با روح زجركشيدهي خود در طبيعت رسوخ كرده و آن را به چيزي انساني تبديل كرده است.
«بيمارستان ـ سكوت.» دوباره تمام پيامگيرهام را روشن كردهام. صداها، ملافهها، برف، اطرافم همهچيز سفيد است. از تختخوابم، زمستان را نگاه ميكنم كه خود را پهن ميكند، هر كار كه دلش ميخواهد ميكند: صنوبرها زير بار يخ مچاله ميشوند، درختان سرخدار خم مي شوند، و وقتي پنجره را باز ميكنم، درختان سدر سفيد شاخههاشان را مثل بالهاي كاكاييها باز ميكنند... ديگر بيرونرفتني در كار نيست: برف چنان سنگين ميبارد كه درها را مسدود ميكند. راهها غيرقابل عبورند. با كمي خوششانسي، خطوط تلفن كه بيش از حد روشان برف نشسته، پاره ميشوند. پس، خواهم توانست، با خيال راحت، از سكوت سرشار شوم، از غيبت سرمست، و در اين دنياي وارونه كه ناگهان، آسمان زميني است، خاك آبي، و شب روشنتر از روز، زني وارونه را باز ميشناسم ـ متضاد با خود، زندگي و اعتقادش ـ زني كه اكنون هستم: كسي كه فقط در سرزمينهاي واژگون، چيزي شبيه به آرامش باز مييابد. زني كه خم ميشود، زمين ميافتد، و فقط در خواب خودش را متعادل ميپندارد... (همان، ص. 107).
طبیعتی که راوی توصیف میکند با حالت درونی او کاملاً سازگار است و هر اتفاق و حادثهای که برایش رخ میدهد (اعم از خوب یا بد) در دگرگونی شکل طبیعت نیز موثر است. همچنان که جلو میرویم متوجه میشویم که راوی با زجر و شکنجهای درونی زندگی میکند تا بمیرد و دوباره از نو با هویتی جدید متولد شود. به این ترتیب تلاش برای رهایی در دگرگونی طبیعت نیز تأثیر دارد و پس از این که راوی با زندگی جدیدش بیشتر کنار میآید و شروع به پوستاندازی میکند شاهد طبیعتی تعدیلیافتهتر، مهربانتر و صمیمیتر هستیم.
بهزودي، دو سال ميشود كه شوهرم رفته... زمستانها ميگذرند و شبيه هم هستند؛ اما من شبيه خودم نيستم. هر چقدر خودم را برهنه ميكنم، پوستكلفتتر ميشوم. در سرما، تنهايي، بيزره و بيلباس، پوستم دباغي ميشود، ماهيچههام سفتتر ميشوند. خودم را از درون محكمتر حس ميكنم. و بيرون، وقتي در باد بيرون ميروم، حالا برف بهنظرم دلپذير، شهوتانگيز و معتدل ميآيد. ديگر چيز ترسناكي نيست: همهچيز گرد است. زاويههاي تيز رنده شدهاند: به جاي ده پله، يك تپة ساييدهشده است؛ خانهها زير بامهاي بدون برآمدگيشان، شبيه قارچ هستند؛ و روي تراس، اين شبكلاه برفي كه بالاي گلداني مديسي قرار گرفته، شبيه يك تخم شترمرغ است روي جاتخممرغي. صنوبرها فِرفري ميشوند، سِدرها پرپشت. و در برف تازه و لطيف، غيژغيژ قدمهام را ميشنوم. بايد از چي بترسم؟ تمام سرزمين، گربهاي پشمي و پرپشت شده تا بهتر رامِ من شود. «برف و شب درِ خانهام را ميزنند»: بهشان ميگويم بياييد تو. (همان، ص.222).
بازتولد[6] شخصیتهای اساطیری
راوی رمان همسر اول به اسطورهها بازمیگردد و با شخصیتهای اساطیری همذاتپنداری میکند. از خودش میپرسد؛ آیا باید مانند بِِرِنيس[7]، بزرگمنش و و مانند آريانه[8]، خویشتندار باشد؟ از آنها تقلید کند یا مانند مدهآ[9] بچههایش را به قتل برساند و مانند دیدون[10] خودکشی کند؟ کاترین به «شرقِ خلوت» و به ساحلهایش نيازمند است، آنجا كه آدم از «عشقي جريحهدار» ميميرد! به «كارت تمام است!»ها و «به ياد آر!»ها نيازمند است، تاجها، زنان گريان، چوبههاي دار... اما به علت فقدان چنين وسيلهاي كه حالا فقط ميشود در تئاتر پيدایش كرد، دستكم بايد مثل يك زن مدرن و محترم با خودش رفتار كند، بايد خوب خودش را نگه دارد، دستآخر «خودش را نگه ميدارد». خودش را نگه ميدارد، بله، خودش را بند ميكند، اما خودش را به چه چیز بند كند؟ فکر میکند ديگر نه آيندهاي دارد، نه گذشتهاي؛ نميداند فردا چه چيز در انتظارش است و حتي نميداند ديروز چه اتفاقي برایش افتاده، از وقتي او تركش كرده، اينهمه را برایش نقل كردهاند! نميتواند سالهاي سپريشده را در جای خود قرار دهد، سعي ميكند مرتبشان كند، اما از دستش درميروند، بالا و پايين ميروند: گذشتهاش به اعماق فرو ميافتد.
راوی رمان همسر اول موقعیت خود را با تمام موقعیتهای زنان اساطیری مشابه میبیند و حالا همین موقعیت مشابه را از نظر تاریخی بررسی میکند و از یک مسئلهی خانوادگی و شخصی به یک مسئلهی تاریخی و اساطیری میرسد و موقعیت زنان را از اساطیر تا به امروز بررسی میکند.
دلم ميخواست - مثل ديدون، ملكة كارتاژ، كه براي آخرين بار به خاطرخواهش تمنا ميكند - بهش التماس كنم كه پا سست كند، كه از روي نجابت، پنج يا شش هفته به من فرصت دهد تا خودم را با وضعيت تازه وفق دهم: «ديگر نه پيوند قديميمان را از او ميخواهم، پيوندي كه به آن خيانت كرد، و نه ميخواهم از سعادتي كه به او وعده دادهاند، چشم پوشد. يك آن ميخواهم، تقريباً هيچچيز، كمي آرامش، چند روز براي روانپريشيام، زماني كه در اوج ناكامي، سرنوشتم تحمل كردن را به من بياموزد...» (همان، ص. 21).
همچنین بارها و بارها فرانسیس را به دون ژوان تشبیه میکند. دون ژوانی که همهجا، جویای آرمان و کمال مطلوب، یعنی «نمونه و سنخ» مطلوب زیبایی زن (خاطرهی ناخودآگاه مادر) از لحاظ خود است و چون بیدرنگ فریفتهی هر شباهت ناپایدار و زودگذر میگردد، هر بار از شناخت واقعیت، سرخورده و دلسرد میشود، و بیش از پیش دلواپس و سنگدل، به سوی اشخاص دیگر روی میآورد... فرانسیس مردی است که بارها و بارها به کاترین خیانت کرده است و قبل از همسر دومش نیز با زنان دیگری رابطه داشته است به همین خاطر کاترین نتیجهگیری میکند که از کجا معلوم که این رابطه هم پایدار بماند و به خیانت و رابطه با کس دیگری منتهی نشود؟ به این ترتیب در بیشتر جاهای رمان کاترین فرانسیس را به یک دون ژوان یا اُرفه تشبیه میکند.
او تنها مردي است كه ميتواند، وقتي همة نرها فرار كردهاند، ساعتها بر جا بماند و دست انساني رو به مرگ را در دست بگيرد، يا به زني رنگپريده و تكيده اين توهم را القاء كند كه هنوز ميتواند مورد توجه قرار بگيرد... دون ژوان را دوست داشتم، و اُرفه را دوست داشتم، كسي را كه تلاش ميكرد اُريديسهاي بيمو را كه مرگ ميقاپيدشان، از اعماق دوزخها بازگرداند. (همان، ص. 158).

خود فرانسواز شاندرناگور در مصاحبهیی به مرور و کاوش خود در تاریخ اشاره میکند، به اعتقاد وی نوشتن داستان مانند کار کردن کاوشگران قدیم میماند و نویسنده باید درون تاریخ تعمق کند؛ آنگاه میتوان متوجه حالتهای بسیار عجیبی در تاریخ شد.
من يك خطمشي دوگانه دارم: جستجوی جهاني در دورههای تاریخی گذشته و احتمالاً، دورههاي تاريخي زمان حال. با بازگشت در زمان ميتوان به چيزهاي دوردست بيشتري دست يافت تا اينكه بخواهيم سياره را زير پا بگذاريم. نوشتن داستان راجع به تاريخ امروز شبيه كاري است كه كاوشگران در گذشته ميكردند، زمانی که مایاها و اَنوییها هنوز به تمدن دست نیافته بودند. صد سال پيش، کاوشگران هنگام كشف قبیلهاي تازه، سعي ميكردند بدانند افراد آن قبيله چه نكات مشتركي با ما دارند. من همين سئوال را در رابطه با كساني مطرح ميكنم كه دويست يا سيصد سال پيش زندگي ميكردند.
رهایی در ظلمت
کاترین کمکم شروع به پوستاندازی میکند. او ذرهذره در ظلمت رها میشود. رها از دروغ، از بدگمانی؛ همینطور از ترس. رهایی پس از بیستوپنج سال زندگی مشترک با فرانسیس. هرچند دردِ فراموش شده با قدرت برمیگردد ـ نعرهمیزند، گریه میکند، آرزو میکند کاش هرگز رها نمیشد! اما زمان کار خود را میکند؛ زخم سرباز میکند؛ اول درد کمی دارد؛ بعد بیشتر و بیشتر میشود... شاید جای زخمی بماند، چند استخوان شکسته شاید؟ کاترین تعجب میکند که چطور توانسته بپذیرد که بیستوپنج سال با انگشتهای لای درمانده زندگی کند؟ چرا این همه مدت تاب آورده؟
کاترین میداند که در حال پوستاندازی است. او میداند که در حال تنیدن پیلهی تازهای است. او آسوده است یا به زودی خواهد شد. هرچند هنوز فراز و نشیبهایی وجود دارد. اما حالا گذشته از او فاصله میگیرد، سرزمین تازه سرزمین دیگری است ـ رنگینتر از آن یکی، گرمتر، شادتر، سرزمینی که در آن آدم در هر گوشهای از خیابان به پسران موحنایی با چشمهای درشت و دوستداشتنی برمیخورد، چشمهای نوازشگر و شگفتانگیز همچون چشمهای فرانسیس... با شادی به یاد میآورد که این زمین بیگانه را دیده است؛ اما امروز بههیچوجه بهخاطر چیزی که آنجا دیده است، یا چیزی که آنجا رها کرده است افسوس نمیخورد. کاترین اظهار میکند که در سن او، کار عاقلانه این است که آدم از ساحلهای دورافتاده بگریزد، به پایگاههایش برگردد، مراعات حال خودش را بکند.
دستآخر رها شدهام. رهاشده از دروغ، از بدگمانی؛ همینطور از ترس. بالای سرم دیگر نه مرغمگسی هست نه غولشیری. دیگر از ابرهای تیره، اضطرابهای تاریک و شمشیر معلق هم خبری نیست: رهایی به آنهایی که از رهاشدن میترسیدند، آرامش میبخشد. وقتی آدم همهچیز را میبازد، همهچیز را میبرد: با حیرت، درمییابم که آدم میتواند بیتهدید زندگی کند. (همان، ص. 216).
کاترین با رنجی عمیق از نو متولد میشود و حالا به گذشتهاش طور دیگری نگاه میکند. حالا فکر نمیکند که فرانسیس او را ترک کرده است، فکر میکند او هیچوقت در زندگیش نبوده است. او در ظلمت و تاریکی با یک نور معنوی و روحانی از نو به دنیا میآید. زندگی جدید، هویت جدید؛ حتی دکوراسیون و طرز لباس پوشیدنش را نیز تغییر میدهد و با امید زایدالوصفی به آینده چشم میدوزد. حالا از همهچیز رها شده است و دیگر به هیچچیز هیچ دلبستگی ندارد. بچههایش هم همه بزرگ شدهاند و کاملاً مستقل و بینیاز از او هستند. کاترین پس از مرگی جانکاه دوباره به زندگی برمیگردد؛ به حلقه، اما این بار طور دیگري بازمیگردد؛ رها از همهچیز و با هویت جدید.
با وجود شما، دوباره به حلقه برخواهم گشت، دوباره در زنجير قرار خواهم گرفت، خواهم رقصيد، خواهم رقصيد، خواهم رقصيد. چقدر دوست داشتم برقصم! منتظرم بمانيد: ميآيم! وقت لازم دارم، از دوردستها برميگردم، اما ميآيم. از اين پس، ميدانم كجا ميروم: از وقتي برف باريده، يك جاپاي عظيم مقابل چشمانم نقش ميبندد – وسيعتر از جنگل، درياچه، تپه: با تهياي كه غيبت او بهجا گذاشته، بزرگي خدا را اندازه ميگيرم. او روي برف باقي مانده، حفرهاي بزرگ، پرتگاهي به اندازة قدش، به شكل تنش، كه برنخواهد گشت آن را پُر كند؛ چون او مثل قاقم يا آهوست، آنقدر محتاط كه دوبار از يك راه نميرود، آنقدر چالاك كه بايد تعقيبش كرد بيآنكه هرگز بشود او را ديد، بيآنكه بتوان او را گرفت. (همان، ص. 258).
کاترین در دل زمستان دوباره به راه ميافتد. ميآيد. حال به مرحلهای از حالت روحی رسیده که خداوند را بر درگاه خانهاش، منتظر خود میبیند. خدایی که در ايستگاهِ قرارملاقاتهاي ازدسترفته، هميشه منتظرش ميماند. روي برفِ يخزده، كورمالكورمال پيش ميرود. ديگر خبري از گسيختگي بين زمين و آب، بين آسمان و زمين نيست. دنيا ديگر نه سمتي دارد نه مرزي. در اين دشت بيكنگره و خندق دستآخر کاترین دل و جرات پيدا ميكند كه خودش را به خطر بياندازد. كورمالكورمال ميرود، براي رفتن ميرود. با اين حال، توقف نخواهد كرد: وقتي راه دشوار است، وقتي بسياري از آدمها نميدانند كجا ميروند و چرا، اين گواه آن است كه اشتباه نميكنند ـ به سوي خودشان قدم برميدارند.
بازگشت به خود (سرزمین پدری)
کاترین متولد میشود. هر روز صبح با کاسهی داغی که توی دستهایش میگیرد، با بیسکویتی که زیر دندانهایش قرچقروچ میکند، متولد میشود. در هر ثانیه از شبانهروز از درد متولد میشود، از زیبایی. حالا که شوهرش او را ترک کرده او وجود دارد. حالا از وقتی که شوهر کاترین رفته، از وقتی خانوادهی شوهرش محو شدهاند، از وقتی پسرهایش از او دور شدهاند، سعی میکند با کودکیاش گره ميخورد، با وطنش، با خانوادهی گسترشیافتهاش ـ این دخترعموهای روستایی که روی تکهای برزنت موماندود، به او یک فنجان کاسنی با شکر و بیسکویت نرم میدهند.
رفتن شوهرش عشق اولش را به او بازگرداند. شوهرش را دوست داشت اما نه به اندازهی وطنش، و نه اینقدر طولانی: کاترین درک میکند اگر شوهرش خود را فریبخورده بپندارد. از همان لحظهی اول و در هر لحظه، با خاطرهی رودها و سایهی درختان فندق به او خیانت کرده است. در دل پاریس، وسط کوکتلها و شامها به او خیانت کرده است. حالا کاترین به خود بازگشته است. خود را از نو پیدا کرده است و در سرزمین پدریاش احساس بودن میکند. حالش بهتر است. برای آن که متقاعد شود بهتر است فقط کافیست دستنوشتهی کتاباش را مرور کند: در طول صفحهها، از دردی که بین هزاران نفر مشترک است، به رنجی خاص رسیده است؛ و هرچه در گذشتهاش فرو میرود، به سوی نور بالا میرود. با چشم لوچش خدا را میبیند؛ با چشمان نزدیکبینش چیزی نمیبیند جز صفحهای سفید، اما با این حال پیش میرود، گم میشود، کورمالکورمال میرود، اما پیش میرود. قدم برمیدارد و میخواهد از این پس بیتوقف قدم بردارد.
در نهایت باید گفت در کتاب همسر اول زندگی آشوب نور و ظلمت است: هیچچیز در زندگی بهطور کامل تحقق نمییابد، هیچچیز بهطور کامل به پایان نمیرسد؛ صداهای نو و گیجکننده همیشه با همسرایی صداهایی که قبلاً شنیده شدهاند درمیآمیزند. همهچیز جاری است، هر چیزی با چیز دیگر مخلوط میشود، و این مخلوط، غیرقابل مهار و ناخالص است؛ هر چیزی نابود میشود، هر چیزی خُرد میشود، هیچچیز هیچوقت به صورت زندگی واقعی شکفته نمیشود. زیستن، زیستن چیزی است تا به آخر، ولی زندگی یعنی این که هیچچیز هیچگاه تمام و کمال تا به آخر زیسته نشود. زندگی غیرواقعیترین و نازیستنیترین چیز در میان چیزهایی است که به تصور درمیآیند؛ فقط بهطور سلبی میتوان آن را توصیف کرد ـ میتوان گفت که چیزی همواره اتفاق میافتد تا جریان را متلاطم و قطع کند.
* عنوان این مقاله برگرفته از رمانِ تاریخی مارگریت یورسنار با نام کنکاش در ظلمت است که رمان تاریخی فرانسواز شاندرناگور با نام پادشاه در خیابان شباهتهای فراوانی با این اثر داشت؛ بهطوری که ظهور مارگریت یورسنار دیگری را در ادبیات فرانسه نوید میداد.
منابع:
1. دوروژمون، دني، اسطورههای عشق، ترجمهی جلال ستاری، نشر نشانه، تهران، 1374.
2. احمدي، بابك، ساختار و تأويل متن، نشر مركز، تهران، ١٣٨٠.
3. لوکاچ، جورج، جان و صورت، ترجمهي رضا رضایی، نشر ماهی، تهران، 1382.
4. شاندرناگور، فرانسواز، همسر اول، ترجمهی اصغر نوری، نشر نگاه، تهران، 1389.
[1] . ژرژ باتای، Georges Bataille، (۱۸۹۷– ۱۹۶۲) فیلسوف فرانسوی.
[2]. pre-individual situation
[3]. Objective Subjectivism
[4]. Subjective Vision
[5]. The Soul Of Nature
[6] . renovation، بازتولّد در مفهوم صريح آن به معناي نوزايي و تولّد مجدد است: در اينجا به معناي تجديد و نوشدن و تغيير ماهيت وجودي است و ميتوان آن را تبديل يا تحوّل ناميد. به عنوان مثال ميتوان از تحوّل موجودي اخلاقي به فردي بدسيرت، تبديل جسم به روح و تبديل انسان به وجودي الهي نام برد. نمونهي شاخص اين تغيير، تجلّي و عروج مسيح و صعودِ مادر خدا به آسمان پس از مرگش همراه با بدن جسماني خود است. مفاهيم مشابهي را در بخش دوم فاوست گوته نيز ميبينيم؛ مانند استحالهي فاوست به پسر و سپس به دكتر ماريانوس.
[7] . Bérénice، ملكة يهودي، پرسوناژ يكي از تراژديهاي راسين به همين نام. تيتوس كه عاشق برنيس بود و حتي به او قول ازدواج داده بود، وقتي به سلطنت رسيد او را به رغم ميلش به روم فرستاد و از دربار دور كرد.
[8] . Ariane، دختر مينوس كه در اساطير يوناني به خاطر «ريسمان»اش معروف است، ريسماني كه با توسل به آن ميتوان از هزارتو خارج شد.
[9] . Médée، در اساطير، مده (مدهآ) جادوگري است كه فرزندانش را ذبح كرد.
[10] . Didon، ملكة كارتاژ كه معشوقش، اِنه، تركش كرد و او خودش را كشت.
اصغر نوری