نگاهي به رمان «همسر اول» نوشته فرانسواز شاندرناگور                                                         



                                

             گاهشماري يك عشق مرده

 

آليت آرمل
مترجم: روح انگيز مهرآفرين

 

 

در سكوت خانه اش در نويي، آنجا كه كسي گوشي تلفن را برنمي دارد و پيام گيرها تماس هاي تلفني را به يكديگر انتقال مي دهند، زني در اعماق رنجش غوطه ور است؛ رنجي ناشي از ترك و بي وفايي شوهرش. فرانسيس 25 سال پس از ازدواج تقاضاي طلاق مي كند: خانه زناشويي را ترك مي كند تا خانواده تازه اي با زن جواني به نام لور تشكيل دهد؛ زني كه سال ها معشوقه اش بوده است. كاترين، راوي، استاد دانشگاه و نويسنده، طي يك تك گويي دروني، در روند كند سوگواري كه در تمام مدت طولاني طلاق به طول مي انجامد، هيچ بخششي به شوهرش نمي كند. از همان صفحه هاي نخست كتاب، او همه فريب ها را برمي شمارد، همه اهانت هايي را كه شوهرش از فرداي اولين ملاقات شان بر او تحميل كرده است؛ ملاقاتي مربوط به 30 سال پيش، وقتي او 20ساله بود. در سال هاي اول زندگي مشترك، فرانسيس براي يك ماه به ژاپن سفر مي كند و به رغم قولي كه به كاترين داده، به او تلفن نمي كند. همين امر باعث مي شود كه او دست به خودكشي بزند. در واقع، اين ماجرا يكي از اولين بي وفايي هاي شوهرش بود، يكي از اولين دروغ هايش. زن جوان و عاشق، كوري را فرامي گيرد تا بتواند آن زندگي را كه در رنج جدايي و طلاق تعريفش مي كند، به مثابه مجموعه اي طولاني از تحقيرها و توهين ها تحمل كند.اين كتاب گاهشماري دلخراش يك عشق مرده است كه نمي توان قبل از رسيدن به صفحه آخرش از آن دل كند و صداي موقر و لرزان راوي فراموش نشدني است. روايت موقعيت هايي كه حقه ها و دسيسه هاي شوهرش به وجود مي آورند، با نوعي گروتسك همراه است و وقاحت فرانسيس همزمان باعث خشم و خنده مخاطب مي شود. در اين كتاب كه ابزاري براي جنگ است، لحظه هاي بد لحظه هاي خوب را شكار مي كنند. 25 سال زندگي زناشويي و حضور چهار پسر سالم و مطلوب خانواده، موفقيت دوگانه زن و شوهر در زندگي شغلي، مالي و اجتماعي، فضاي گرم و زنده خانه هاي آنها در پرووانس، نويي و خانه ييلاقي، فضاي گرم خانواده هاشان و دوستان بسياري كه دارند، همه اينها در هاله اي از تلخي روايت مي شوند.شوهر راوي بسيار زيبا و در عين حال بسيار بوالهوس و بي نزاكت است، و خودش با آنكه توانسته با هوشمندي در زندگي موفق شود، اما بيش از حد كور و مطيع به نظر مي آيد. اگر زندگي زناشويي سابق شان، در اثر خيانت هاي پيوسته شوهرش به جهنمي كه توصيف مي كند تبديل شده بود، پس او چطور توانسته آن همه مدت اين زندگي را تحمل كند؟ چطور توانسته بي وقفه اعتمادش را به فرانسيس تجديد كند، خطاي پيشين را درست به موقع فراموش كند تا با خطاي بعدي روبه رو شود؟ چطور هيچ تلاشي براي تصاحب دوباره شوهرش نمي كند، به ويژه وقتي كه شوهر ديگر فقط يك معشوقه دارد، هماني كه به خاطرش درصدد طلاق برمي آيد؟ چطور عشق صادقانه اش توانسته اين گونه او را به يك قرباني راضي تبديل كند؟اين كتاب كه در اوج رنج و طي دوره اي از خودفرورفتگي و رخوت راوي نوشته شده است، نشانه هاي نااميدي و ميل به انتقام را در خود دارد: «او اعتراف مي كند كه من با انتشار بدبختي هام و كشمكش هامان، هدف وحشتناك تري را دنبال مي كنم: از چاپ اين كتاب به عنوان وسيله اي دفاعي استفاده مي كنم تا به روز هاي بي ثباتم برنگردم»، و از طرف ديگر، كسي كه در پايان كتاب راوي، «شوهر سابقش» شده، به همراه همسر تازه اش، از كلماتي كه راوي در آنها مراعات حال هيچ كس را نكرده، نه خودش و نه هيچ كس ديگر، رنج مي كشد.
    
    فقط در يك سوم آخر كتاب، در آستانه زمستاني تازه، راوي كم كم به اعتدال و آرامش مي رسد: كاترين تعريف مي كند كه چطور شوهرش با حركتي خشن دست او را مي شكند و فرداي آن عمل جراحي كابوس وار، اين خود اوست كه از شوهرش مي خواهد خانه زناشويي را ترك كند؛ گرچه شوهرش مدت ها بود كه بين دو خانه، آپارتمان لور و خانه خودشان در نويي، زندگي مي كرد. راوي اعتراف مي كند كه در ابتداي زندگي مشترك شان تلاش كرده بود كه به رياكاري ها و فريب هاي شوهرش با خيانت پاسخ دهد. اما با تبديل شدن به يك قرباني ناراضي، عمل او انساني تر مي شود و داستان فرانسواز شاندرناگور كه اين بار حوزه رمان تاريخي را رها كرده تا به موضوعي امروزي بپردازد، با رسيدن به آرامش در خانه كومبري پايان مي پذيرد، آنجا كه راوي تلاش مي كند لذت شادي هاي كوچك را بازيايد: او دوباره بالاآمده «در نور، به تدريج كه در گذشته اش فرو رفته است. حالش بهتر است.» و خواننده دوست دارد او را در اين تولد دوباره همراهي كند.
    
                                                                                              منبع: مجله ادبي مگزين ليته رر  

*همسر اول، فرانسواز شاندرناگور، ترجمه اصغر نوري، نشر نگاه، 1389 
     
                                                                                              

این مطلب در روزنامه شرق به تاریخ ۷/۷/۸۹ چاپ شده است.