نقد 6

درباره «همسر اول» اثر فرانسواز شاندرناگور (روزنامه شرق، ۱۱ بهمن ۱۳۸۹)

 

زني گريان در عمق آينه

محسن بوالحسني

«من سوگوار هستم، من گمشده هستم، من كور هستم، من شكسته هستم، من كثيف هستم، من سوخته هستم، من يخ‌زده هستم، من مرده هستم، من هستم.»

اكثراً پيش مي‌آيد كه نام نويسنده، و پي بردن به جنسيت مولف پيش از آنكه مخاطب را به صفحه اول كتاب راهنمايي كند ناخودآگاه حدس و گمان‌هاي جهان آن جنس را پيش روي ذهنش متبادر مي‌كند يعني اينكه وقتي زني مي‌نويسد چه مي‌نويسد و وقتي مردي مي‌نويسد چه مي‌نويسد. نشستن و نوشتن از سويه‌هاي زبان‌شناسي و... اين مقوله بحث ديگري است؛ بهانه نگارش اين يادداشت كتاب «همسر اول» از نويسنده فرانسوي «فرانسواز شاندرناگور» كه با ترجمه «اصغر نوري» در دسترس مخاطبان خويش قرار گرفته است.


اين رمان تك‌گويي‌هاي زني است كه از سوي همسر خود مورد ظلم و خيانت قرار گرفته است. زن با خود مدام در طول رمان حرف مي‌زند. حتي زماني كه ديگري حرف مي‌زند همچنان همان زن راوي است كه حرف مي‌زند؛ زني شكست‌خورده كه با حرف زدن با خود سعي در آرام كردن خويش دارد. زماني كه درگير ترجمه شعرهاي آن سكستون بودم بيشتر از پيش با جنس حرف‌هاي هذيان‌واره زنان پريشان و شاعرمسلك آشنا شده بودم. زني كه ناله مي‌كند يا گريه مي‌كند يا مويه مي‌كند. زني كه حرف مي‌زند تا رها شود. زني كه مدام بر مظلوميت خود اشك مي‌ريزد. مساله زن را با خود هجي مي‌كند. وقتي زنان با خودشان حرف مي‌زنند به راستي از چه حرف مي‌زنند؟


ادامه نوشته

ويترين

  محله‌ي گم‌شده/ پاتريك موديانو/ ترجمه اصغر نوري/ افراز/ 1389

 بی‌حرکت، با چشمان باز، کم‌کم از لاک ضخیم نویسنده‌ی انگلیسی که بیست سال بود زیرش پنهان شده بودم، بیرون می‌آمدم. جم نخوردن. انتظار برای آن‌که فرود از ورای زمان پايان پذيرد، انگار با چتر نجات بیرون پریده باشی. پا سفت‌کردنِ دوباره روی پاریس سابق. دیدار از ویرانه‌ها و تلاش برای کشف ردی از خود میان آنها. تلاش برای جواب‌دادن به همه‌ي سئوال‌هایی که معلق مانده بودند.

(از متن كتاب)

شخصیت‌های مودیانو همیشه ناآرام هستند و هیچ‌وقت احساس آرامش نمی‌کنند. آنها درباره‌ی هیچ‌ چیز اطمینان ندارند؛ نه درباره‌ی رگ ‌و ریشه‌ی خود، نه سرگذشت خود، نه حافظه‌ی خود، نه زندگی‌یی که از سَر می‌گذرانند و نه احساسات‌شان. فقط سعی می‌کنند تا آن‌جا که می‌توانند زنده بمانند. آدم‌هایی هستند متعلق به گذشته؛ دیگر وجود ندارند، یا این‌که تقریباً دیگر وجود ندارند، اشباحی شناور در زمان حال که فقط به واسطه‌ی روزگاری که از سَر گذرانده‌اند زنده‌اند و همواره در کمین چیزی هستند که بتواند آنها را دوباره به دوره‌یی ناپدیدشده وصل کند.

(از مقدمه‌ي كتاب)

نقد 5

 

نگاه علي چنگيزي به رمان «برهوت عشق»

 

برهوت عشق«برهوت عشق» عنوان رمانی است نوشتۀ «فرانسوا موریاک» نویسنده مشهور فرانسوی و برندۀ نوبل ادبیات. مضمون کلی رمان همان مضمون اصلی بیشتر داستان‌های «موریاک» است. «موریاک» در اغلب داستان‌هایش کوشیده است تا از زندگی درونی و ایمان مذهبی و مبارزه عصبی و تب‌آلود میان جاذبه‌های زندگی مادی و عشق دنیوی با ایمان واقعی تجزیه و تحلیل روانی و مهیجی به دست دهد. «موریاک» که خود در محیطی مذهبی به دنیا آمده بود و با همۀ آیین‌های کاتولیک  بزرگ شده بود، مدام با مسأله خیر و شر درگیر و بین دو احساس کاملاً متضاد سرگردان بود؛ چونان سرگشته‌ای در آمد و شد ما بین دو قطب آشتی‌ناپذیر. قصۀ «برهوت عشق» دربارۀ خانواده «کورژ» است. به طور خاص این رمان به زندگی و احوالات «رمون کورژ» پسر عاصی خانواده  «کورژ» که اکنون جوانی سی و چند ساله است و پدر پزشک او –که به سختی می‌شود از او متنفر بود- می‌پردازد و عشق این هر دو به زنی به نام «ماریا کروس» که از پدر بسیار جوانتر است و از پسر مسن‌تر. رمان با صحنه‌ای در کافه‌ای آغاز می‌شود که «رمون کورژ» اتفاقی و پس از سال‌ها «ماریا کروس» را که روزی روزگاری، هفده هجده سال پیش غرورش را شکسته است ملاقات می‌کند. «رمون» در طی تمام این سال‌ها منتظر فرصتی بود که غرور این زن را لگد مال کند و حالا این فرصت را در آن کافه به دست آورده است. عشق این پدر و پسر به «ماریا» اگر چه متفاوت است  اما وجوه مشترک زیادی هم دارد گو اینکه در مقطعی از زمان میل به تحسین کردن آن زن این دو نفر را بیش از پیش به هم نزدیک می‌کند، هرچند این عشق‌ از همان آغاز محکوم به شکست است. پدر از بی‌آبرویی که پیامد این عشق پنهانی است آگاه است اما از ملال کشنده‌ای هم که در زندگی با خانواده‌اش احساس می‌کند دلزده و غمگین است  و دوست دارد پیرانه‌سر چند سال باقی مانده عمر مزۀ خوشبختی را با لذت بچشد هر چند این خوشبختی آلوده به ندامت باشد. اما «رمون کورژ» آن روزها نوجوان و خام؛ با دیدن اتفاقی زن در تراموا انگار شکوفا می‌شود از زندگی کثیفش فاصله می‌گیرد؛ انگار دیدن آن زن اولین نت از سمفونی تغییر زندگی او باشد. رمان پر است از صحنه‌های بدیع و تاثیر گذار و «موریاک» سعی کرده است احوالات روحی شخصیت‌های داستانش را، تردید‌های فلج کنندۀ آن‌ها را، روایت کند و همین‌ها خواننده را تا به انتهای داستان می‌کشاند.

برهوت عشق/ فرانسوا موریاک/ ترجمۀ اصغر نوری/نشر افراز
 
 

بسته است

 

تا اطلاع ثانوی تعطیلم

ویترینم را تار عنکبوت گرفته

انبار، خالی

بیهوده پا سست نکن

چیزی برای تماشا نیست

...

شايد همين خرت و پرت‌ قديمي چشمت را گرفته

نه، برو

حال معامله ندارم

...

حالا كه ول‌كن نيستي

تلنگري به شيشه بزن

گول اين قفل روي در را نخور

نشسته‌ام توی خودم

با گذشته شطرنج بازی می‌كنم

۲۸ دی ۸۹