گفت‌و‌گو 061.jpgبا اصغر نوري به‌مناسبت انتشار «نوشتن مادام بوواري»

 

ضرورت «سبك»

 

پيام حيدر قزويني

فلوبر نامه های زیادی به لوییز کوله نوشته و آندره ورسای در این کتاب تعدادی از آن ها را انتخاب و به وسیله آن ها یک نامه بلند ساخته یا مونتاژ کرده است. تعداد نامه های فلوبر چه قدر است و ویژگی یا بارزه اصلی کار ورسای در این کتاب چیست؟ آیا کاری که ورسای در این کتاب انجام داده به نوعی ارائه یک اثر عامه پسندتر از میان نامه های فلوبر نیست؟ چرا شما از میان نامه های فلوبر، این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید؟

فلوبر در زمان حياتش نامه‌هاي زيادي براي دوستان و نويسنده‌هاي معاصر خود نوشته است. مجموع اين نامه‌ها شايد بالغ بر دو هزار صفحه باشد. او علاوه بر لوييز كوله، به طور مستمر با ماكزيم دو كان، لويي بوئيه، ژرژ ساند، گي دو موپاسان، برادرزاده‌اش كارولين و خيلي‌هاي ديگر نامه‌نگاري مي‌كرد. شايد يكي از دلايل اين موضوع اين بود كه فلوبر بيشتر عمر خود را در روستاي زادگاهش، كرواسه، گذراند و نامه تنها وسيله‌ي ارتباطي او با دنياي بيرون بود. آندره ورساي روي نامه‌هاي دوره‌اي تمركز كرده كه به گفته‌ي خودش «نقطه‌ي عطف» زندگي فلوبر است؛ نزديك به پنج سالي كه او بزرگترين اثر خود، مادام بوواري، را مي‌نوشت. به گفته‌ي ورساي، در اين مدت زمان فلوبر فقط براي لوييز كوله نامه مي‌نوشته است، شايد از اين‌رو كه فلوبر با لوييز كوله راحت‌تر از ديگران بوده و در برابر او راحت‌تر به مشكلات نوشتن رمانش و ناتواني‌هايش اعتراف مي‌كرده و بي‌پروا به نويسندگان زمان خود و فضاي ادبي آن دوره فرانسه مي‌تاخته است. اما ورساي به اين هم بسنده نكرده و از بين نامه‌هاي اين دوره‌ي فلوبر به لوييز كوله، نامه‌هايي را انتخاب كرده و يك نامه‌ي بلند ساخته است. از نظر من، كار ورساي يك كار خلاقانه‌ي ادبي است كه به اندازه‌ي خود نامه‌هاي فلوبر ارزش دارد. ورساي قصد داشته «پرتره‌اي از فلوبر» طراحي كند و ما با خواندن اين نامه‌ي بلند به آن پرتره را مي‌بينيم. حتي اگر كسي «مادام بوواري» و ديگر آثار فلوبر را نخوانده باشد، با خواندن اين كتاب به تصويري از فلوبر و نگاه او به ادبيات دست پيدا مي‌كند. دليل انتخاب اين كتاب براي ترجمه، از يك طرف علاقه‌ام به فلوبر و رمان «مادام بوواري» بود كه در اين نامه‌ها چگونگي نوشتن آن شرح داده مي‌شود و از طرف ديگر جذب كار ورساي شدم و همين‌طور مقدمه‌ي بسيار خوبي كه براي اين كتاب نوشته است.‌

عنوان فرعی کتاب را «حماقت، هنر و زندگی» ترجمه کرده اید. واژه حماقت بیانگر چیست؟ فلوبر معتقد است که بايد تا حد ممكن كتاب را از رد پاها و نشانه هاي حضور نويسنده اش پالود. به تعبير خودش، سبك بايد به ذرات غبار و انفعال اشيا شبيه باشد نه معنايي بدهد و نه بر اثر اراده نويسنده باشد. به این اعتبار آیا واژه ای مثل بیطرفی به جای واژه حماقت برای عنوان کتاب مناسب تر نبود؟

«حماقت، هنر و زندگي» عنواني است كه ورساي براي كار خودش برگزيده است. يعني نامه‌ي بلندي كه ورساي ساخته، عنوانش «La bêtise, l’art et la vie» است. در واقع، اين عنوان اصلي كتاب بود و «نوشتن مادام بوواري» عنوان فرعي آن. به پيشنهاد آقاي كريمي، مدير انتشارات نيلوفر، جاي اين دو عنوان عوض شد. فلوبر در نامه‌هايي كه ورساي انتخاب كرده، دقيقاً از اين سه موضوع حرف مي‌زند: اول، حماقتي كه انسان‌ها به‌طور عام و اهالي ادبيات به طور خاص به آن گرفتارند و يا مي‌توانند گرفتار شوند، دوم ادبيات به‌مثابه هنر و دست آخر، خود زندگي. او در يك نامه از حماقت داروسازي حرف مي‌زند كه وقتش را صرف ساختن آب گازدار مي‌كرد و بلافاصله، در نامه‌ي بعدي به لوييز كوله مي‌گويد: «هيچ فكر كره‌اي كه صنعت چقدر شغل احمقانه به وجود آورده و در درازمدت، چه حجمي از ناداني، از آن ناشي خواهد شد؟». از نظر فلوبر صنعت طبيعت را از بين مي‌برد و در نهايت، انسان را به حيوان تبديل مي‌كند. ورساي استادانه نامه‌هاي ديگري را درست بعد از اين دو نامه آورده كه فلوبر در آنها به نقد هنر (ادبيات) زمان خودش مي‌پردازد و بي‌رحمانه به نويسنده‌هايي مثل لامارتين، برانژه، گوتيه، موسه و حتي هوگو مي‌تازد، «صد سال پيش، همه‌ي اين شاعران چه بقال‌هاي خوبي مي‌شدند، آن هنگام كه پول درآوردن با قلم غيرممكن بود و نوشتن يك حرفه به حساب نمي‌آمد.» شايد آمدن «زندگي» كنار «حماقت و هنر» در عنوان اين كتاب، از اين‌رو باشد كه فلوبر در بعضي از نامه‌ها از زندگي خودش براي لوييز كوله حرف مي‌زند و تمايزي بين زندگي و نوشتن قائل نمي‌شود. از زندگي زمان نوشتن نامه حرف مي‌زند كه سراسر در نوشتن «مادام بوواري» خلاصه شده و همين‌طور، از گذشته‌اش: رها كردن تحصيل در رشته‌ي حقوق، دوره‌هاي بيماري عصبي و اين‌كه انگار بين او و ديوانگان نوعي خويشاوندي وجود دارد. در نهايت، فلوبر به نوعي زندگي براي نوشتن مي‌رسد كه عبارت است از نوعي غرق شدن در «زشتي‌هاي» و رسيدن به «غلظت اخلاقي». جايي مي‌نويسد: «در هر صورت، اگر كسي بخواهد بنويسد، بايد همه‌ي آپارتمان‌هاي قلب و پيكره‌ي احتماعي را بشناسد، از زيرزمين گرفته تا اتاق زيرشيرواني. و حتي نبايد توالت‌ها را هم فراموش كند، و به‌ويژه نبايد توالت‌ها را فراموش كند! آنجا شيمي شگفت‌انگيزي در حال انجام است... حساب كرده‌ايم كه براي نوشتن يك صفحه‌ي خوب چه بوهاي تهوع‌آوري را بايد بلعيد و چه عذاب‌ها و شكنجه‌هايي را بايد تحمل كرد و تاب آورد؟»

در جلد کتاب نامی از آندره ورسای نیامده و گویی این کتاب نوشته خود فلوبر است. چرا اسم ورسای نه در جلد کتاب بلکه درون آن آورده شده است؟

در اصل كتاب هم، اسم فلوبر با حروف بزرگ در بالا آمده و زير عنوان كتاب، با حروف كوچك نوشته‌اند: با انتخاب و معرفي آندره ورساي. نسخه‌ي اصل هم اين ذهنيت را القا مي‌كند كه اين كتاب به فلوبر تعلق دارد. در واقع، بخش بزرگي از اين كتاب را نامه‌هاي فلوبر تشكيل مي‌دهند. كاري كه ورساي كرده، شبيه كار تدوين‌گر در سينماست. بعضي وقت‌ها يك تدوين خلاقانه مي‌تواند فيلمي را چند برابر زيباتر كند، اما در نهايت فيلم متعلق به كارگردان است. متاسفانه، در اثر نوعي كم‌دقتي من و ناشر، اسم آندره ورساي روي جلد كتاب نيامده است. اين نقص حتماً در چاپ‌هاي بعدي برطرف مي‌شود. 

در مقدمه کتاب، درباره ترجمه این نامه ها به ابهام هایی اشاره کرده اید که در بعضی جمله ها وجود داشته است. این ابهام ها از چه نوعی بود و برای ترجمه فارسی آن جمله های خاص چه تمهیدی به کار بردید تا در عین رفع آن ابهام ها به سبک نوشتاری نامه ها لطمه ای وارد نشود؟

ابهام‌هاي بعضي از جمله‌هاي متن اصلي از اين‌جا ناشي مي‌شود كه فلوبر موقع نوشتن نامه براي لوييز كوله ديگر آن فلوبري نيست كه پنج روز براي نوشتن يك صفحه از «مادام بوواري» صرف مي‌كند و تازه از آن يك صفحه هم راضي نيست. وقتي فرانسه‌ي اين رمان را با فرانسه‌ي نامه‌ها مقايسه مي‌كنم، حس مي‌كنم فلوبر موقع نوشتن نامه‌ها استراحت مي‌كند و ديگر از آن سخت‌گيري‌هاي سبكش خبري نيست. در بعضي جمله‌هاي نامه ضميري به كار مي‌برد كه در خوانش اول نمي‌توان با اطمينان مرجع‌اش را پيدا كرد و يا شايد از اين رو كه موقع نوشتن نامه عجله داشته، عجله براي شرح حس آن لحظه‌اش، بعضي از كلمات را جا مي‌انداخته است. مثلاً جايي مي‌نويسد: «مي‌ترسم در پل دو كوك بيفتم و يا يك بالزاك شاتوبريانيزه به وجود آورم» وقتي مي‌دانيم كه پل دو كوك اسم يك نويسنده‌ي قرن نوزدهمي است كه آثار عامه‌پسند مي‌نوشت، مي‌توان حدس زد كه منظورش اين بوده: «مي‌ترسم در [مسير] پل دو كوك بيفتم و...». در ترجمه‌ي اين كتاب هرجا لازم بود، كلماتي از اين دست به متن اضافه كردم تا مفهوم جمله كامل شود، اما هميشه اين كلمه يا كلمات را داخل [ ] گذاشته‌ام. حتي اين كار را با كمي وسواس و سخت‌گيري به خودم انجام داده‌ام. به خاطر اختلاف ساختار زبان مبدا و مقصد، مسلماً مترجم هميشه چيز كوچكي به متن اضافه يا كم مي‌كند تا ترجمه‌اش روان‌تر شود. در اين مورد خاص، حتي اين كلمات را هم داخل [ ] گذاشته‌ام، براي وفاداري به نويسنده‌اي كه «هر صفحه، هر جمله، برايش گران تمام مي‌شد».  

در این نامه ها چقدر می توان نثر یا زبان فلوبر را در نوشته هایش یافت؟ یعنی نثر نامه ها در قیاس با نثر رمانهای فلوبر چگونه است؟ ادامه همان نثر است یا نثری است متفاوت؟

در سئوال قبلي كمي به اين موضوع پرداختم. مهم‌ترين تفاوت نثر فلوبر در اين نامه‌ها و نثرش در رمان «مادام بوواري» به سبكي برمي‌گردد كه در نامه‌ها از آن صحبت مي‌كند و مي‌خواهد رمانش را به آن سبك بنويسد. فلوبر در نثر نامه‌هايش آن سبك را رعايت نمي‌كند. فلوبر نويسنده‌ي رمانتيستي است كه با نوشتن «مادام بوواري» مي‌خواهد خودش را از رمانتيسم و احساسات خلاص كند و يكي از اولين رمان‌هاي رئاليستي تاريخ ادبيات را بنويسد. درست به همين دليل است كه نوشتن اين رمان، اين قدر طول مي‌كشد و گاهي فلوبر را به عجز و ناله درمي‌آورد. او تقريباً هيچ الگويي مشخصي براي نوشتن رمانش نداشت و براي اولين بار مي‌خواست رماني بنويسد «بدون وابستگي خارجي كه با نيروي دروني سبك‌اش به خودش تكيه دهد، مانند زمين كه بي‌هيچ تكيه‌گاهي خود را در هوا نگه مي‌دارد». از نظر بسياري از صاحب‌نظران ادبيات، فلوبر در نهايت موفق شده همچو كتابي بنويسد. اما فلوبر در نامه‌هايش، مخصوصاً در نامه‌هاي اين كتاب، هنوز همان نويسنده‌ي رمانتيست وام‌دار هوگو است كه با بعضي از مسائل، مثلاً موضوع صنعت، احساساتي برخورد مي‌كند. مسلماً نثرش هم با اين موضوع مطابقت مي‌كند. چند نامه‌ي آخر كتاب، كه نامه‌هايي عاشقانه محسوب مي‌شوند، نثري كاملاً رمانتيست دارند، نثري شبيه به  نثر آثار هوگو و نوشته‌هاي قبل از «مادام بوواري» فلوبر. در بعضي جاهاي نامه‌ها نثر فلوبر شبيه به نثر «مادام بوواري» است اما كاملاً مشخص است كه فلوبر موقع نوشتن اين نامه‌ها هنوز به نثر مناسب سبك دلخواهش نرسيده، چون هنوز خود سبك به‌تمامي شكل نگرفته است.    

 فلوبر به ستایش نثر می پردازد و آن را اوج هنر می داند. وقتی ژرژ ساند به او خرده مي‌گيرد كه او يكسره خود را وقف جملاتي زيبا، پرطنين، و خوش‌ساخت كرده، جواب مي‌دهد: «جلوه كمال‌يافته جمله هيچ نيست، ولي خوب نوشتن همه چيز است». منظور از  خوب نوشتن چیست؟ نثر نزد فلوبر چه ویژگی هایی دارد و چرا او اینقدر به نثر اهمیت می دهد؟

فلوبر در يكي از نامه‌ها درباره‌ي «مادام بوواري» مي‌نويسد كه اين رمان كتابي است كه تقريباً موضوع (سوژه) ندارد يا دست‌كم موضوع در آن تقريباً نامرئي است. اين اولين قدم در راه نوشتن رمان مدرن در تاريخ ادبيات است. از اين‌روست كه ابداع‌گران نهضت رمان نو در سال‌هاي مياني قرن بيستم، نظير الن رب‌گريه، سبك فلوبر را نقطه‌ي حركت رمان نو مي‌دانند. وقتي سوژه را از رمان حذف مي‌كنيم يا سوژه در رمان نامرئي مي‌شود، ماجرا و حادثه به حداقل مي‌رسد. نويسنده بيشتر از هر چيز به جزئيات مي‌پردازد، جزئيات مكان، جزئيات لحظه‌‌اي كه رمان در آن اتفاق مي‌افتد، حال و هواي شخصيت و محيط پيرامونش. «مادام بوواري» رمان جزئيات و توصيف‌هاي دقيق است. پس نثر بيشتر از هرچيز اهميت پيدا مي‌كند. مهم چيزي كه مي‌گوييم نيست، چگونه گفتن اهميت دارد. اصلاً خود فلوبر مي‌گويد، «مادام بوواري» كتابي است درباره‌ي هيچ، رماني كه در آن كنش شخصيت‌ها به حداقل رسيده و قرار است ايده‌ها و افكار جاي عمل و كنش را بگيرند. فلوبر موقع نوشتن اين رمان مي‌ترسد خواننده‌اي كه به حركت و جنب‌وجوش در داستان عادت كرده، از خواندن رماني كه اتفاق چنداني در آن نمي‌افتد، دلزده شود. فلوبر از ملا‌آور بودن رمانش مي‌ترسد، اما مي‌داند كه اين تقصير او نيست، «تقصير سبك است». از اين‌رو تلاش مي‌كند، زيبايي ديگري به رمانش ببخشد، زيبايي نثر. ساعت‌ها و روزها روي نوشتن جمله‌ها كار مي‌كند تا به نثري زيبا برسد.  امروز ما موقع خواندن «مادام بوواري» از نثر كتاب و توصيف‌‌هاي دقيق و خلاقانه‌‌ي آن لذت مي‌بريم، وگرنه اين رمان، داستاني ساده و معمولي دارد.         

 یکی از مهم ترین ویژگی های نامه های فلوبر، توضیحات او درباره شیوه نوشتن است. فلوبر دغدغه ساختن سبک داشته و این نامه توضیحاتی در این مورد به دست می دهند. ایده های فلوبر برای نوشتن دقیقا متفاوت از نظام کارگاهی ادبیات است. ادبيات دست آموز كارگاهي و قوانين توليد انبوه روايت عاجز از ولادت سبك هاي تازه در نوشتن هستند. اما چقدر می توان از ایده ها ی فلوبر برای آموزش نوشتن بهره برد؟

مسلماً از كمتر نويسنده‌اي مي‌توان انتظار داشت كه مثل فلوبر براي نوشتن يك رمان، سبك خاصي ابداع كند. به نظر من، چيزي كه نويسنده‌ها به‌واسطه‌ي خواندن نامه‌هاي فلوبر مي‌توانند بياموزند اين است كه نويسنده بايد با صداقت و دقت فوق‌العاده بنويسد. فلوبر به نويسنده‌هاي ديگر توصيه مي‌كند اين حقيقت را قبول كنند كه «نوشتن چيزي است بسيار وحشتناك و لذت‌بخش و آدم عادت مي‌كند با سماجت به چنين عذاب‌هايي تن دهد و چيز ديگري از آن نخواهد.» او نويسنده را دعوت مي‌كند كه با همه‌ي وجودش بنويسد، «ديگر خود نبودن، بلكه جريان داشتن در همه‌ي آفرينشي كه از آن حرف مي‌زنيم». از طرفي، او نويسنده‌ها را از محفل‌بازي و عجله در كار چاپ كتاب و دويدن پي شهرت به هر قيمتي منع مي‌كند. شايد اين آموزه‌ي آخر بيشتر از هر آموزه‌ي ديگر فلوبر به درد ادبيات امروز ما بخورد.

  آنچه درباره مادام بوواری بسیار از آن صحبت می شود، انتخاب یک موضوع پیش پا افتاده و تبدیل آن به یک سبک هنری ویژه است. یعنی فلوبر به عنوان یک رمان نویس، یک واقعه روزمره و عادی را انتخاب می کند اما آن را به میانجی ادبیات به یک سبک نوشتاری خاص بدل می کند. امری که به نظر می رسد در رمان نویسی ما به ویژه در سالهای اخیر فراموش شده است و آن میانجی ادبی و سبک شناختی از میان رفته و جای خود را به رونویسی صرف از زندگی داده است. نظر شما در این باره چیست؟ آیا نبود سبک ادبی، به ادبیات داستانی ما در سالهای اخیر ضربه نزده است؟

من درباره‌ي ادبيات داستاني معاصر ايران صاحب‌نظر نيستم، چون همه‌ي آثار اين سال‌ها را نخوانده‌ام. ولي سعي مي‌كنم كتاب‌هايي را كه جايزه مي‌گيرند و در مطبوعات به آنها پرداخته مي‌شود، بخوانم. تا جايي كه خوانده‌ام، با نظر شما موافقم. ادبيات داستاني ما سبك يا سبك‌هاي خاصي را دنبال نمي‌كند. به نظر مي‌رسد كه خيلي از نويسنده‌ها اصلاً به اين موضوع واقف نيستند كه كار ادبيات صرفاً قصه تعريف كردن نيست. گاهي وقت‌ها پيش آمده كه در جمع نويسنده‌هاي جوان امروزي ديده‌ام كه يك نفر رويدادي مستند را تعريف مي‌كند و بعد سر نوشتن آن دعوا مي‌شود. يا يك نويسنده ادعا مي‌كند، فلاني طرح رمانش را از من دزديده است. انگار ما هنوز در به در دنبال طرح قصه‌اي مي‌گرديم تا داستان يا رماني بر اساس آن بنويسيم، در حالي كه بهترين رمان‌هاي جهان طرح داستاني عجيب و غريب و بديعي ندارند، بلكه سبك نوشتاري، زاويه‌ي ديد و جزئيات فوق‌العاده‌اي دارند. آن‌ها و لحظه‌هايي دارند كه باعث مي‌شوند اين آثار ابدي اذلي شوند. يك‌بار مي‌خواستم به يك نويسنده‌ي معاصر كه «مادام بوواري» را دوست نداشت، آن‌ها و جزئيات فوق‌العاده‌ي اين رمان را نشان دهم اما او از اول تا آخر بحث‌مان، بند كرده بود به خط داستاني ساده‌‌ي آن.  

 نکته مهم دیگر درباره فلوبر تضاد احساسات تغزلی و هیجان های تند و فاصله گرفتن از هر نوع احساسات هنگام نوشتن است. یعنی پرهیز از احساساتی شدن به رغم  سخت احساساتی بودن. آیا مبارزه با احساسات تغزلی و غلبه بر آن، می تواند تماما به صورت آگاهانه و فکر شده اتفاق بیفتد یا بیشتر نبردی است در ناخودآگاه نویسنده که نویسنده پس پایان آن به ماهیتش پی می برد و آن را در نامه هایش توضیح می دهد؟

همان‌طور كه در بالا گفتم، فلوبر نويسنده‌اي رمانتيست است كه آگاهانه مي‌خواهد از رمانتيسم فاصله بگيرد و به سبكي رو بياورد كه همه چيز آن «از سر است» و جايي براي قلب نيست. البته به رغم تلاش طاقت‌فرسايش هنوز رگه‌هاي احساسات‌گرايي و تغزل را در آثارش مي‌بينيم. اما به هر حال كارش كاملاً آگاهانه است و سبك نوشتنش در «مادام بوواري»، در يك كلام، آگاهانه نوشتن است. در يكي از نامه ها مي‌گويد: «من هرچه كه در كتاب‌هاي ديگرم شلخته هستم، همان‌قدر سعي مي‌كنم در اين كتاب مرتب باشم و يك خط مستقيم هندسي را دنبال كنم.» پس همه‌چيز آگاهانه است. او حتي در نامه‌اي به لوييز كوله كه شاعر است توصيه مي‌كند «به خودت اجازه نده كه اين‌همه در تغزلت جلو بروي. هر كلمه را آنچنان بچلان، بچلان كه به هدف بخورد.»

 مسئله دیگر، احساس شکست و نداشتن اعتماد به نفس است. فلوبر می نویسد که نتوانسته به آنچه ایده آل او در نوشتن بوده  دست یابد. این احساس شکست و ناتوانی را در بسیاری از نویسندگان بزرگ می بینیم. مثلا کافکا هم چنین احساسی را بروز داده  یا فاکنر که در یک مصاحبه، از شکست با شکوه نویسندگان سخن می گوید و اینکه هر نویسنده بر مبنای این شکست سنجیده می شود و نویسنده ای که این احساس شکست را نداشته باشد کارش تمام است و دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت. در میان نویسندگان ایرانی هم مثلا در نوشته های ساعدی چنین احساس شکستی را می بینیم وقتی در اواخر عمرش می نویسد که هنوز آنچه را واقعا آرزو داشته نتوانسته بنویسد. در مورد این شکست نظرتان چیست؟

اساساً روزي كه نويسنده از كار خودش راضي باشد و از خودش تعريف كند، گور خود را كنده است. اين بهترين درسي است كه نويسنده‌هاي بزرگي چون فلوبر و كافكا و نويسنده‌ي خوب خودمان، ساعدي، به آدم مي‌دهند. عدم رضايت از خود، موتور حركت نويسنده است، اين‌كه به‌رغم همه‌ي تلاش‌ها هنوز ضعف‌هايي در اثر خلق شده باقي مانده كه نويسنده نمي‌تواند برطرف‌شان كند و اميدوار است اثر بعدي‌‌اش بي‌نقص‌تر باشد. فلوبر تقريباً در همه‌ي نامه‌هايش از سختي‌هاي نوشتن مي‌نالد. حتي گاهي‌وقت‌ها كه پس از هفته‌ها تلاش، از نتيجه‌ي اندكي كه به دست آورده راضي نيست، از خودش مي‌پرسد «اين‌همه سرخوردگي‌هاي دردناك براي رسيدن به چيزي بي‌ارزش به چه درد مي‌خورند؟» بارها پيش مي‌‌آيد كه بعد از خط‌خطي كردن  صفحات زياد درمي‌يابد كه حتي يك جمله هم ننوشته است، از خودش بيزار مي‌شود و خود را به خاطر غرور ديوانه‌واري كه وادارش مي‌كند در پي پندارهاي پوچ باشد ملامت مي‌كند. اما ربع ساعت بعد، همه چيز عوض مي‌شود و قلبش از شادي مي‌تپد، چون مي‌گويد «كارم را با عشقي ديوانه‌وار و تباه دوست دارم.» در واقع فلوبر نوشتن را چيزي غير از اين ياس‌ها، شكست‌ها و لذت‌هاي آني نمي‌داند و توقع ديگري از آن ندارد. به گفته‌ي آندره ورساي، براي فلوبر نوشتن چيزي بسيار فراتر از يك ميل و يا حتي نياز است. براي او، و فكر مي‌كنم براي خيلي از نويسنده‌هاي بزرگ ديگر، نوشتن يك «خارش مدام» است.

 نکته دیگری که فلوبر در نامه هایش مدام از آن سخن می گوید  دشواری نوشتن است، به قول فاکنر عرقریزان روح. امری که به نظر می رسد مثل همان قضیه سبک ادبی، در ادبیات داستانی امروزایران فراموش شده است و به همین دلیل همه فکر می کنند با داشتن چند تجربه، آن هم تجربه هایی نه چندان عمیق و پرشمار، می توانند داستان و رمان بنویسند و وجه غالب ادبیات ما در این سالها و آنچه به عنوان ادبیات جدی چاپ شده هم بیشتر آثاری از این نوع بوده است. چه قدر با این حرف موافق هستید؟ و اگر موافقید فکر می کنید علت این ساده دیدن امر نوشتن در کجاست؟

متاسفانه كاملاً با شما موافقم. اين روزها، نوشتن و خيلي كارهاي ديگر مثل فيلم ساختن، به كاري سهل و آسان تبديل شده كه هر كس با هر ميزان از تجربه و سواد به آن دست مي‌زند. بعضي وقت‌ها بعد از خواندن يك داستان يا رمان از خودم مي‌پرسم كه نويسنده چرا اين را نوشته است؟ حالا اگر نوشتنش تمريني بوده براي نوشتن، چرا داده جايي چاپ شود؟ يا آن مجله يا ناشر چرا حاضر شده همچين اثري را چاپ كند؟ متاسفانه رقم بالاي آثار داستاني ضعيف كه در چند سال اخير چاپ شدند، سطح ادبيات داستاني ايران را پايين آوردند. خيلي از اين آثار ضعيف را ناشران خوش‌نام چاپ كردند و همين باعث شد كه مخاطب ايراني به ادبيات خودمان بي‌اعتماد شود. با اين‌كه با نفس وجود كارگاه‌هاي داستان موافقم و اعتقاد دارم هر نويسنده‌ي تازه‌كاري بايد دست‌كم چند ماهي پيش يك نويسنده آموزش ببيند، اما از نظر من، در سال‌هاي اخير، يكي از دلايل ساده‌انگاري امر نوشتن و ساده شدن چاپ كتاب وجود برخي از همين كارگاه‌ها بود. معمولاً اين‌جور شده كه سرپرست يا استاد كارگاه با يكي از ناشرها روابط خوبي دارد و كارهاي شاگردانش را آن‌جا چاپ مي‌كند. بعضي از اين كتاب‌ها هم به‌رغم ضعف‌هاي مشهودشان جايزه مي‌گيرند. همين اتفاق باعث مي‌شود نام آن استاد سر زبان‌ها بيفتد و كارگاهش رونق بگيرد. بعد بسياري از علاقه‌مندان نويسندگي، نه براي يادگيري نوشتن به معناي واقعي كلمه، بلكه براي چاپ كتابشان در حداقل زمان ممكن در اين كارگاه‌ها ثبت‌نام مي‌كنند و نتيجه‌اش خيل نويسنده‌هاي تك‌كتابي اين روزها مي‌شود كه در  دهه‌ي بيستم زندگي‌شان ادعاي استادي دارند. البته هميشه استثناهايي وجود دارد و بين همين نويسنده‌هاي جوان، كساني  هستند كه همان تك‌ كتابي كه چاپ كرده‌اند اثري قابل تامل است.      

آیا اثر دیگری در دست ترجمه یا آماده انتشار دارید؟

مجموعه داستاني به نام «صبح يكشنبه» دست نشر افكار دارم كه چندماهي است مجوزش را گرفته و مراحل چاپ را طي مي‌كند. در اين مجموعه يازده داستان از يازده نويسنده‌ي معاصر فرانسه‌زبان وجود دارد كه هشت نفرشان براي اولين بار در ايران معرفي مي‌شوند. اين داستان‌ها را طي چند سال مطالعه‌ي ادبيات معاصر فرانسه‌زبان از كتاب‌هاي مختلف انتخاب كرده‌ام و هر داستان سبك نوشتاري متفاوتي دارد. در حال حاضر مشغول ويرانش نهايي رمان «مدرك» اثر آگوتا كريستوف هستم كه جلد دوم سه‌گانه‌ي «دوقلوها» است. جلد اول اين سه‌گانه، با عنوان «دفتر بزرگ» چند ماهي است كه از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است. بعد از ويرايش اين كتاب، ترجمه‌ي جلد سوم، «دروغ سوم» را شروع خواهم كرد.

منبع: روزنامه شرق، چهارشنبه، ۲۸ تير ۱۳۹۱.  

پي‌نوشت: گفت‌و‌گوي اصغر نوري با حسن همايون:

از "نوشتن مادام بوواري" چه مي‌دانيد؟