<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برهوت</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 22:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فيلمنامه براي فيلم كوتاه</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;آشفتهْ‌خوابِ بايگان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; &lt;STRONG&gt;نوشته‌ي رضا عليپور متعلّم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; - فصل يك - داخلي – روز – بايگاني اداره:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصوير باريك كه كم‌كم روشن مي‌شود و همزمان، دوربين از راست به چپ حركت كرده و نماي عمومي از راهروهاي باريك و نيمْ‌تاريكِ بايگاني را يكي پس از ديگري قاب مي‌گيرد و به راهروي آخر كه مي‌رسد، مي‌ايستد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بايگان، پوشه‌اي در دست، از تَه راهرو ظاهر مي‌شود و نرمْ‌نرمك به طرفِ ميز مي‌رود و پشت‌اش مي‌نشيند. پوشه را روي ميز مي‌سُرانَد. عينكِ طبي‌اش را برمي‌دارد و چشم‌ها را مي‌مالد. خسته مي‌نمايد و كم‌ حال و حوصله. ميانسال است، قامت‌اش متوسّط، قدري خميدهْ‌پشت و موهاي‌اش سفيدِ يكدست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نماي متوسّط از چهره‌ي تكيده و استخواني‌اش. پوشه را پيش مي‌كشد. باز مي‌كند. نيم‌نگاهي مي‌اندازد و دوباره، روي ميز مي‌سُراند. سرش را به پشتي صندلي تكيه داده و به ساعتِ ديواري خيره مي‌شود. سه دقيقه مانده به چهار. از پشتِ ميز بلند مي‌شود و در همان حال يكي از كشوها را باز مي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نماي نزديك از كشو محتويات‌اش؛ ليواني نه‌چندان تميز، قندهاي حبّه در كيسه‌ي پلاستيكي و اسكناس‌هاي ريز و درشتِ مچاله شده. دست‌ِ بايگان واردِ قابِ تصوير شده، اسكناس‌ها را برمي‌دارد و كشو را مي‌بندد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نماي متوسّط از بايگان كه اسكناس‌هاي مشت‌كرده را، در جيبِ شلوارش مي‌تَپانَد – از روي عادت و درست مثل كار روزمرّه و هميشگي يك خُردهْ‌رشوه‌بگير حرفه‌اي و كهنه‌كار – سيگار و كبريت را هم در جيب ديگر. برمي‌گردد، و به طرفِ جارختي مي‌رود و پالتو و كلاهِ شاپواش را برمي‌دارد و مي‌پوشد و بر سر مي‌گذارد. نيم‌نگاهي به ساعت مي‌اندازد. يك دقيقه و خُرده‌اي، مانده به چهار. مي‌ايستد و منتظر مي‌ماند؛ پشت به دوربين و رو به در خروجي. هيچ صدايي نيست جز تيك‌تاكِ ساعت كه بلند و بلندتر مي‌شود. زمان مي‌گذرد، كُند و كِش آمده و سرانجام، زنگِ ساعت به صدا در مي‌‌آيد؛ چهار بار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بايگان راه مي‌افتد، كليدِ كنار در را مي‌زند و چراغ را خاموش مي‌كند. تاريكي مطلق و صداي بازوبسته شدن و چرخيدن كليد در قُفل در.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;- تصوير قطع مي‌شود به:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- فصل دو – داخلي – شب – خانه‌ي بايگان:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نماي دور از بايگان در تختخواب. دوربين، نزديك و نزديك‌تر مي‌شود. سايه‌ي قابِ پنجره‌ي ريزْباران‌زده، بر چهره‌ي نه‌چندان آرام و آسوده‌اش. خواب مي‌بيند؛ آشفتهْ‌خواب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;- تصوير قطع مي‌شود به:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- فصل سه – خارجي – صبح – دشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. نماي عمومي متوسّطِ سرازير از دشتِ وسيع. آن پائين؛ پوشه‌ي – زونكن – بزرگي‌ست كه چون لكّه‌اي سياه، يكدستي صافِ دشت را برهم زده است. چهار مردِ سياهپوش – جسدِ بايگان بر دوش – از راستِ قابِ تصوير، وارد مي‌شوند، جسد را لاي پوشه مي‌گذارند، مي‌بندند، طناب‌پيچ‌اش مي‌كنند، بر دوش مي‌گيرند و از چپِ قاب، خارج مي‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2. نماي عمومي متحرّك از آسمان آبي سُربي صبح و راهرويي كه دو ديوار بلندش، قفسه‌هايي است آهني و پُر از پوشه‌هاي بزرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3. نماهاي كوتاه‌مدّتِ پي‌‌در‌پي و سريع از روبرو و پشت سر مردان، در گذر از راهروهاي تودرتو. به تَه راهرويي كه مي‌رسند، مي‌ايستند و «پوشه/جسد» را بر زمين مي‌گذارند و در سكوت و سكون كامل، نسبت به دوست و همكارشان، اداي احترام مي‌كنند و بعد، آن را در فضاي خالي ميان دو پوشه‌ي ديگر، مي‌سُرانَند. صداي سايش پوشه با قفسه‌ي آهني، مو بر اندام راست مي‌كند. روي عطفِ پوشه – زونكن – نام و نام خانوادگي «بايگان» و تاريخ آمدن و رفتن‌اش، نوشته شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4. دوربين، با حركتِ افقي، پوشه‌ي پوسيده‌ي «بايگان»‌هايي ديگر سُرانده‌شده در قفسه‌ها را، يك به يك قاب مي‌گيرد. نام و نشان‌شان، ناخواناست. تصوير، تاريك مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;رضا عليپور متعلّم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;آذر 1388&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرسه در مونمارتر</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;IMG alt=&quot;Marcel Aymé&quot; hspace=5 src=&quot;http://famous-relationships.topsynergy.com/!photos/Marcel_Ayme.jpg&quot; align=right vspace=5 border=5&gt;      سال‌ 74 يا 75، نشسته‌ام توي يكي از كتابخانه‌هاي عمومي تبريز و در مجله‌ي &lt;I&gt;آدينه&lt;/I&gt; يا &lt;I&gt;دنياي سخن &lt;/I&gt;آن زمان داستاني مي‌خوانم به نام &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; از نويسنده‌اي كه تا آن روز اسمش را هم نشنيده‌ام: &lt;I&gt;مارسل امه&lt;/I&gt;. از آن داستان فقط تصوير آخرش يادم مي‌ماند؛ مرد ديوارگذري توي يك ديوار گير كرده و دوستش شب‌ها مي‌آيد پاي ديوار براش گيتار مي‌زند. اسم اين دوست ژان پلِ نقاش است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;           مهر 76، دانشجوي ترم اول زبان و ادبيات فرانسه هستم در دانشكده‌ي ادبيات و زبان‌هاي خارجي دانشگاه تبريز. توي سالن مطالعه‌ي دانشكده، دور تا دور قفسه‌هايي است پُر از كتاب‌هايي به زبان فرانسه و انگليسي. هر روز ميان كتاب‌هاي فرانسه  دنبال كتاب‌هايي مي‌گردم كه قبلاً ترجمه‌هاشان را خوانده‌ام، از كتاب‌هاي سارتر و كامو بگير تا آثار ژيد و پروست. تا اين‌كه مي‌رسم به كتاب‌هاي مارسل امه. تعدادشان زياد است؛ بيشتر از ده جلد داستان و رمان و نمايشنامه. ياد داستانِ &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; مي‌افتم اما هنوز نمي‌دانم &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; به فرانسه چه مي‌شود و اصلاً اين داستان توي كدام‌يك از مجموعه‌ داستان‌هاي امه هست. كتاب‌ها را يك به يك برمي‌دارم و ورق مي‌زنم و دست‌آخر به كتابي‌ برمي‌خورم كه روي جلدش عكس مردي است با كت و شلوار و چتر و كلاه ملون، در حال گذشتن از يك ديوار. خودش است؛ مجموعه داستان &lt;I&gt;ديوارگذر &lt;/I&gt;ده داستان دارد كه ماه‌ها طول مي‌كشد بخوانم‌شان، با هزار بار مراجعه به لغتنامه. تخيل نويسنده و طنز ظريفش مستم مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;            آذر 84، در دفتر انتشارات ماهي هستم براي بستن قراداد ترجمه‌ي مجموعه داستان &lt;I&gt;ديوارگذر.&lt;/I&gt; از&lt;I&gt; &lt;/I&gt;يك سال قبلش در  تهران ساكن شده‌ام تا كار ترجمه را مثلاً به طور حرفه‌اي دنبال كنم. قبلاً نامه‌هاي فلوبر به لوئيز كوله، جلد سوم يادداشت‌هاي كامو و رماني از فرانسوا مورياك به نام &lt;I&gt;برهوت عشق&lt;/I&gt; را ترجمه كرده‌ام اما آن روز فقط دو كتاب كوچك چاپ‌شده دارم: مجموعه شعر &lt;I&gt;عشق بي‌پايان &lt;/I&gt;اثر امانوئل رُبلس و نمايشنامه‌ي &lt;I&gt;پرده‌ي آخر &lt;/I&gt;از ژيلبر سسبرون. ترجمه‌ي &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; با لذت اما به كندي پيش مي‌رود چون همزمان رماني از فرانسواز شاندناگور به نام &lt;I&gt;همسر اول &lt;/I&gt;را&lt;I&gt; &lt;/I&gt;هم در دست ترجمه دارم و هزار كار كوچك و بزرگ ديگر براي سيركردن شكم: ترجمه براي روزنامه‌ها و دارالترجمه‌ها و كار تئاتر كه بيشتر عشق است تا نان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;            م&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 288px&quot; alt=&quot;ديوارگذر/ مارسل امه/ ترجمه اصغر نوري/ نشر ماهي&quot; hspace=5 src=&quot;http://450.ir/upload/103/1070-09-80191322-12952.jpg&quot; align=right vspace=5 border=5&gt;رداد 88، در پاريس هستم؛ محله‌ي مونمارتر، ميدان مارسل امه، پاي مجسمه‌ي مارسل امه با ترجمه‌ي فارسي &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; در دست. به درخواست خودم روي جلد كتاب عكس همين مجسمه را انداخته‌اند كه حالا كنارش ايستاده‌ام. چند قدم آن‌طرف‌تر آپارتماني است كه مارسل امه تا آخر عمرش در آن زندگي كرده و كمي پايين‌تر آتليه‌ي ژان پل نقاش و خانه‌اش. مي‌نشينم پاي مجسمه و داستان &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; را براي مارسل امه مي‌خوانم، و شايد براي خودم. همين چند روز پيش كتاب درآمده و دوستان انتشارات ماهي لطف كرده‌اند و آن را برام فرستاده‌اند به خانه‌ي مترجمان&lt;I&gt; لورن&lt;/I&gt; در سوئيس كه به مدت يك ماه درش مي‌مانم براي ترجمه‌‌ي رماني از آگوتا كريستوف به نام &lt;I&gt;دفتر بزرگ&lt;/I&gt;. از همين فرصت استفاده كرده‌ام و آمده‌ام ديدن پاريس و مارسل. بين ترجمه‌ي &lt;I&gt;ديوارگذر&lt;/I&gt; و چاپش آن‌قدر فاصله افتاده كه داستان‌ها را فراموش كرده‌ام. پنج تا از داستان‌ها مجوز نگرفته‌اند و كتاب با پنج داستان باقيمانده از قطع رقعي به قطع جيبي تغيير شكل داده است. مي‌توانم راحت بگذارمش توي جيب كتم و در اين بعدازظهر خاكستري پاريس توي مونمارتر پرسه بزنم. اسم خيابان‌ها برام آشناست: نورون، دورشان، لامارك، ژونو، كلنكور، لپيك، لابرووار،... خيابان‌هايي كم‌عرض، شيب‌دار و سنگفرش كه بيشتر شبيه كوچه‌اند تا خيابان. بسياري از داستان‌هاي مارسل امه توي همين كوچه‌ها اتفاق مي‌افتند. ميان توريست‌هايي كه در اين كوچه‌ها مي‌لولند دنبال ردپاي مارسل و داستان‌هاش مي‌گردم.  مي‌رسم به كاتدرال &lt;I&gt;سَكرِه كور&lt;/I&gt; كه عظمتش آدم را برجا ميخكوب مي‌كند. از اين‌جا انگار پاريس زير پايت است. حس مي‌كنم مارسل امه طي سال‌ها زندگي در بوت مونمارتر، بارها اين‌جا ايستاده و از پشت آن عينك سياه‌رنگ معروفش به حماقت‌هاي جمعي كه آن پايين در پاريس روي مي‌داده‌اند، پوزخند زده است. آثارش پُر است از اين پوزخندها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; مهر 88، تهران&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تئاتر</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;ویولون هاتان را کوک کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;نویسنده: ویکتور هائیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ترجمه: اصغر نوری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;کارگردان: شیما صادقی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بازی: حامد منافی، شیما صادقی، هوتن شکییبا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;زمان: از ۱۵ مرداد ۸۸، ساعت ۱۹.۱۵&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مکان: میدان انقلاب، خیابان ۱۶ آذر، تالار مولوی، سالن کوچک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff33&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 14:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگو</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;گفتگو با ژان ماري گوستاو لوکلزيو و امين مالوف&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A name=145476&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;جستجوي رد پاي اجدادي&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;IMG alt=&quot;Le Clezio&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.the-nobel-prize.com/clezio.jpg&quot; align=right vspace=5 border=5&gt;&lt;IMG alt=&quot;Amin Malouf&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.uevora.pt/var/portal/storage/images/universidade/honoris_causa/amin_maalouf/5609-3-por-PT/amin_maalouf_large.jpg&quot; align=left vspace=5 border=5&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;A name=145476&gt;&lt;/A&gt;&lt;/B&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; noWrap align=right height=10&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#008080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-02-29/253.htm&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; را بخوانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ. ن.: گفتگوی من با خبرگزاری مهر، &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=916230&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 21:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویترین</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 286px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i41.tinypic.com/207nozk.jpg&quot; align=left vspace=5 border=5&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نمایشنامه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ويولون‌هاتان را كوك كنيد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ویکتور هائیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ترجمه‌ی اصغر نوری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نشر نیلا، ۱۳۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;IMG alt=&quot;Victor Haim&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.lebilletdesauteursdetheatre.com/images/haim2.jpg&quot; align=right vspace=5 border=5&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ویکتور هائیم متولد 1931 در حومة پاريس است. قبل از آغاز جنگ، پدرش به نانت نقل مكان كرد و ويكتور كودكي و نوجواني‌اش را در اين شهر گذراند. در طي جنگ، با اشغال اين شهر توسط آلمان‌ها، او به همراه خانواده‌اش سه سال پنهاني در شهر اُورني زندگي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال 1945، ويكتور هائيم به نانت برگشت و تا پايان تحصيلات دورة متوسطه در اين شهر ماند. همزمان با تحصيل، وارد كنسرواتوار شهر نانت شد و در كلاس هنرهاي نمايشي ژاك كوتوريه شركت كرد. دو سال آنجا ماند و جايزة بيان دريافت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال 1954، هائيم به پاريس رفت تا آنجا در مدرسة عالي روزنامه‌نگاري تحصيل كند و تحصيلات عالي‌اش را در رشتة جامعه‌شناسي ادامه دهد. نتوانست مدركش را بگيرد و مجبور شد براي گذران زندگي به چندين كار كوچك روي آورد. سرآخر در رشتة ادبيات مدرن فوق‌ليسانس گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال 1958، به جنگ الجزاير فراخوانده شد و پس از دو سال به فرانسه برگشت. در همين دوران در كلاس كارآموزي خبرگزاري فرانس‌پرس شركت كرد و بعد در يك روزنامة اقتصادي و چندين مجلة مختلف مشغول به كار شد. در سال 1977، با به دست آوردن بورسي در مركز ملي ادبيات كه بعدها به &lt;I&gt;مركز ملي كتاب &lt;/I&gt;تغيير نام دارد، كار روزنامه‌نگاري را رها كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ويكتور هائيم، نوشتن براي تئاتر را به طور جدي، وقتي در الجزاير ساكن بود، آغاز كرد. اولين نمايشنامه‌اش «مرگ در حال آواز» نام داشت در سال 1966، بعد از آشنايي هائيم با پي‌ير والد كه يكي از دستياران قديمي شارل دولَن بود، به روي صحنه رفت. والد قبل از كارگرداني اين نمايشنامه، چند اجراي موفق را در پاريس پشت سر گذاشته بود و همين موضوع باعث شد كه اسم ويكتور هائيم در محافل تئاتري فرانسه مطرح شود. يك سال بعد، با اجراي نمايشنامة «اسلحة سفيد» در تئاتر آتنه، ويكتور هائيم توجه منتقدان را به خود جلب كرد. اين نمايشنامه به زودي در اتريش و سوئد ترجمه و اجرا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اجراي نمايشنامة «پوست ميوه» در سال 1971، با شكست مواجه شد. فقط اوژن يونسكو طي مقاله‌اي در روزنامة لوموند، از اين اثر دفاع كرد. «سال قبل در بودان-بودان» نمايشنامة بعدي هائيم بود كه در جشنوارة ماره اجرا شد. در سال 1973، نمايشنامة «آبراهام و ساموئل» توسط كمدي فرانسز در تئاتر اُدئون به روي صحنه رفت و ارژينال‌ترين اجراي سال لقب گرفت. بدين ترتيب، دوباره نام ويكتور هائيم را به صدر تئاتر فرانسه بازگشت. بعد از اجراي نمايشنامه‌هاي «چطور بايد زالو را با زوبين صيد كرد» و «ملاقات»، در سال 1976 ويكتور هائيم با بازي در نمايشنامة «ايساك و زن دانا» به اولين تجربة واقعي بازيگري‌اش دست زد. او كه از مدت‌ها پيش، نمايشنامه‌هايش را خودش كارگرداني مي‌كرد، در بازي نقش ايساك خوش درخشيد و اين نمايشنامه به مدت پنج ماه در تئاتر پوش روي صحنه ماند. همان سال نمايشنامة «خدمتكار» در تئاتر پواتينر به اجرا درآمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بين سال‌هاي 1978 تا 1989، ويكتور هائيم تقريباً هر سال يك نمايشنامه نوشت كه با بازيگران بزرگ تئاتر فرانسه، به كارگرداني خودش يا ديگران، در تئاترهاي معتبر به روي صحنه رفتند. اين نمايشنامه‌ها عبارت بودند از: «وان»، «مسابقة تقلبي»، «برده»، «استيك»، «ويولون‌هاتان را كوك كنيد»، «خانوادة زيبا»، «خيال‌هاي قصاب»، «والس تصادفي»، «دعوت بزرگ» و «خندة داويد». هائيم در اجراي بعضي از اين نمايشنامه‌ها، خودش هم بازي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سال  1993، ويكتور هائيم با نمايشنامة «عشق عزيز» دوباره موفقيت‌هاي قبلي‌اش را تكرار كرد. اين نمايشنامه به انگليسي ترجمه شد و بارها در شيكاگو به روي صحنه رفت. نمايشنامة بعدي‌ هائيم در سال 1999 به روي صحنه رفت: «خون‌آشام هميشه دوبار مي‌مكد». يك سال بعد نمايشنامة «لطافت» در تئاتر رونار به اجرا درآمد. با اجراي نمايشنامة «بازي‌هاي صحنه» در سال 2003، كه همان سال اپرايي هم بر اساس آن ساخته شد، ويكتور هائيم موفق به كسب جايزة موليرِ بهترين نويسندة فرانكوفن در قيد حيات شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ويكتور هائيم در كنار كار نويسندگي، به اقتباس‌هايي از آثار ايبسن، داستايفسكي و گولوني دست زده است. او متن‌هايي هم براي تلويزيون نوشته است كه خودش در بعضي‌شان بازي كرده است. تقريباً بيست نمايشنامة راديويي براي راديو فرانسه نوشته است كه اكثراً تنظيم راديويي نمايشنامه‌هايش بوده‌اند. آثار او تاكنون به شانزده زبان ترجمه شده‌اند و در بيست‌وسه كشور به اجرا درآمده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ويكتور هائيم، از سال 1983 تا 1991، استاد هنرهاي نمايشي بود و در كنار آن، معاونت  مجمع نويسندگان و كارگردان‌هاي تئاتر را به عهده داشت. او در حال حاضر، مدير تئاتر اس. آ. س. د. است.‌&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 11:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از بوریس ویان (1920-1959)</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>ترجمه‌ی اصغر نوری 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی مثل یک دندان است&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;Boris Vian&quot; hspace=5 src=&quot;http://cessenon.c.e.pic.centerblog.net/ivaaou4i.jpg&quot; align=left vspace=5 border=5&gt;زندگی مثل یک دندان است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول به فکرش نیستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باخیال راحت می جویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد ناگهان خراب می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردمان می آید و تحمل می کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن مراقبت می کنیم و نگرانش هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما برای آن که واقعا درمان شویم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ریشه کن اش کنیم، زندگی را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مجموعه &lt;EM&gt;دلم نمی خواهد بمیرم&lt;/EM&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ. ن.: بیوگرافی بوریس ویان و ترانه ای از او را &lt;A href=&quot;http://asnouri.blogfa.com/post-14.aspx&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخوانید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهاریه</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.rosegathering.com/photos/vibert/fleur.jpg&quot; align=baseline vspace=5 border=5&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دریغ از ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر کامی نگیریم از بهار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طنز تصویری</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بار بر تسمه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;طنزِ تصویریِ تلخ (در صورت تمایل و نیاز، شکر به مقدار لازم و دلخواه اضافه شود)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;نوشته ی رضا علیپور متعلم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- داخلی - روز - فرودگاهی در ناکجاآباد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نماهای متوسّطِ سریع و پی در پی از چهره مردان. چشم ها، خیره به جا و محلّی در روبرو (مبهم و نامعلوم برای ما).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمای عمومی از همان مردان، گردآمده بر گرداگرد تسمه (نقّاله) ثابت و بی حرکت و خالی از بار که ناگهان و با صدایی مهیب به حرکت درمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمای نزدیک از جایی نیمه تاریک در آن سوی دیوار. دست های زنانه ای در کار گذاشتن بارِ مسافران روی تسمه متحرّک. تصویر عقب می کشد و «بار»ها، یک به یک آویزهای پلاستیکی را کنار زده و به طرفِ مردانِ مسافر می آیند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمای عمومیِ متحرّک و مشبّکِ مستطیل از مردان که برای برداشتنِ بارهایشان، به سوی تصویر می آیند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمای دور و سرازیر از چمدان ها و زنانِ سیاهپوش با روبنده های مشبّکِ سفید و یا سیاه، روی تسمه متحرّک و مردان که پس از تطبیقِ شماره برچسبِ بلیتشان با بر چسبِ سنجاق شده به تن پوشِ زنان و حصولِ اطمینان، دستشان را گرفته و از تسمه پایین می آورند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمای متوّسط از مسافران و ماموران که برچسبِ چمدان ها و زنان را با برچسبِ بلیتِ مردان، تطبیق می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-نمای عمومی از تالارِ خلوتِ فرودگاه. آخرین زنِ روی تسمه متحرّک و آخرین مردِ مسافر که برچسبِ بلیتش با برچسبِ او نمی خواند و جُفتش را نمی یابد. زن و تسمه که همچنان می چرخد. تصویر، سیاه می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;رضا علیپور متعلّم&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;بهمنِ ۱۳۸۷&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان</title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختربچه‌ی بدجنس&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ژوآن ژان‌شارل&lt;/STRONG&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_ftnref1&gt;&lt;STRONG&gt;[1]&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ترجمه‌ی اصغر نوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;     امروز بعداز‌ظهر، آرتور را هل دادم توی حوض. افتاد و با دهانش صدای غل‌غل درآورد ولی جیغ هم می‌زد طوری که آنها صداش را شنیدند. بابا و مامان دوان‌دوان سر رسیدند. مامان زار می‌زد چون خیال می‌کرد آرتور غرق شده. غرق نشده بود. دکتر آمد. حالا حال آرتور خوب است. یک شیرینی مربایی خواست و مامان بهش داد. ساعت هفت بود که شیرینی خواست، تقریباً موقع خواب، ولی با این همه مامان بهش داد. آرتور خیلی خوشحال و مغرور بود. همه از او سئوال می‌پرسیدند. مامان ازش پرسید چطور افتاده توی حوض، پاش سُر خورده، و آرتور تأیید کرد و گفت که تعادلش را از دست داده. خیلی خوب شد که این‌جور گفت، ولی با این همه هنوز از دستش دلخورم و در اولین فرصت کارم را از سر می‌گیرم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 22:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقدی بر کتاب «پرده» نوشته میلان کوندرا </title>
<link>http://asnouri.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>  &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 143px; HEIGHT: 180px&quot; alt=&quot;میلان کوندرا&quot; hspace=5 src=&quot;http://img.radio.cz/pictures/spisovatele/kundera_milanx.jpg&quot; align=left vspace=5 border=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه هنر رمان&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پی‌یر لوپاپ &lt;BR&gt;ترجمه: اصغر نوری &lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; رمان‌نویسی که درباره هنر رمان صحبت می‌کند، استادی نیست که بر کرسی تدریس نشسته باشد و در این مورد سخنرانی کند. باید او را بیشتر به منزله نقاشی تصور کرد که در کارگاه نقاشی‌اش،‌ یعنی جایی که تابلوهای روی دیوار از هر سو به شما می‌نگرد، از شما پذیرایی می‌کند». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;[«پرده»، میلان کوندرا، ترجمه کتایون شهپر‌راد و آذین حسین‌زاده، ‌نشر قطره.]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;با کتاب «پرده»، میلان کوندرا ما را به کشف کارگاه رمان‌نویسی‌اش دعوت می‌کند. در این کارگاه، بسیار کم از خود و کتاب‌هایش، به طور مستقیم صحبت می‌کند، بلکه بیشتر از دیگران و رمان‌هاشان می‌گوید؛ رمان‌هایی که او آنها را تحسین می‌کند و یا دوستشان دارد (غالبا هر دو) و این رمان‌ها «مخفیانه در آثار خود او» حضور دارند. این تابلو‌ها که همگی با هم در نور کارگاه دیده می‌شوند، در حال حرف زدن از خود، برقراری دیالوگ بین یکدیگر و آمیختن با صدای میلان کوندرا، نوعی «روایت» به وجود می‌آورند: نسخه شخصی کوندرا از تاریخ رمان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 12:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asnouri&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>asnouri</dc:creator>
<guid>http://asnouri.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
