ادامه هنر رمان
پییر لوپاپ
ترجمه: اصغر نوری
رماننویسی که درباره هنر رمان صحبت میکند، استادی نیست که بر کرسی تدریس نشسته باشد و در این مورد سخنرانی کند. باید او را بیشتر به منزله نقاشی تصور کرد که در کارگاه نقاشیاش، یعنی جایی که تابلوهای روی دیوار از هر سو به شما مینگرد، از شما پذیرایی میکند».
[«پرده»، میلان کوندرا، ترجمه کتایون شهپرراد و آذین حسینزاده، نشر قطره.]
با کتاب «پرده»، میلان کوندرا ما را به کشف کارگاه رماننویسیاش دعوت میکند. در این کارگاه، بسیار کم از خود و کتابهایش، به طور مستقیم صحبت میکند، بلکه بیشتر از دیگران و رمانهاشان میگوید؛ رمانهایی که او آنها را تحسین میکند و یا دوستشان دارد (غالبا هر دو) و این رمانها «مخفیانه در آثار خود او» حضور دارند. این تابلوها که همگی با هم در نور کارگاه دیده میشوند، در حال حرف زدن از خود، برقراری دیالوگ بین یکدیگر و آمیختن با صدای میلان کوندرا، نوعی «روایت» به وجود میآورند: نسخه شخصی کوندرا از تاریخ رمان.
پاتریک مودیانو1؛
نقاشی خاطرات،
لذتِ خواندن
اصغر نوری
کار نویسندگی پاتریک مودیانو به دو دوره تقسیم میشود که با دو لحظهی کاملاً مشخص از زندگی شخصی او در ارتباط هستند. از اولین رمانِ مودیانو؛ میدان اِتوال (1968) تا رمانِ خیابان مغازههای تاریک (1978)، تمام آثار او دربارهی دورهی اشغال فرانسه و جنگ الجزایر هستند. نویسندهی جوانِ این دورهی ده ساله تقریباً تمام جوایز ادبی فرانسه را به خود اختصاص میدهد: جایزههای فئنِون و روژه نیمیه برای رمانِ میدان اِتوال، جایزهی بزرگ آکادمی فرانسه برای رمانِ بلوارهای کمربندی (1972) و سرآخر جایزهی گنکور برای رمانِ خیابان مغازههای تاریک. او در کنار رمان، به دیگر فرمهای ادبی هم رو میآورد: نمایشنامه (لاپولکا2)، فیلمنامه (لاکومب لوسین3 که در سال 1974 لویی مال4 فیلمی بر اساس آن ساخت)، گفتگو (با امانوئل برل5) و همینطور کتابهایی که کمابیش حالت زندگینامه دارند (سند ازدواج). در این دوره، دلمشغولی مودیانو تراژدیهای جنگ جهانی دوم (بهویژه دورهی اشغال فرانسه) و جنگ الجزایر است. تمهای اصلی این دوره عبارتند از: همدستی بعضی از فرانسویها با نیروی اشغالگر، خیانت و زندگی پس از مرگ. با وجود این، نویسندهای که 30 ژوئن 1945 در بولونی بیلانکور6 به دنیا آمده است، نمیتوانسته سالهای سخت زمان اشغال را تجربه کرده باشد. خودش جایی میگوید: «فقط بیست سال داشتم اما حافظهام به قبل از تولدم برمیگشت. مثلاً حتم داشتم که در فرانسهی تحت اشغال زندگی کردهام، چون بعضی از شخصیتهای این دوره را میشناختم و جزئیاتی را به یاد میآوردم که در هیچ کتاب تاریخی به آنها اشاره نشده بود. با وجود این، سعی میکردم در برابر نیروی جاذبهیی که مرا به عقب میکشید مقاومت کنم و خودم را از دست این حافظهی مسموم خلاص کنم.»
اما مودیانو نتوانست خود را از دست آن حافظه خلاص کند؛ حافظهیی که پُر بود از فجایع و خرابیهای جنگ جهانی دوم. در واقع، او ردپای پدرش را در طی سالهای جنگ دنبال میکرد؛ پدری که بهرغم رگ و ریشهی یهودی، در دوران اشغال با همکاری بعضی از سازمانهای آلمانی دست به قاچاق کالا میزد. اما پدرش نقش مهمی در شکلگیری حافظهی مودیانوی جوان نداشت، چون پدر و مادر پاتریک، او را در سالهای اولیهی بعد از جنگ رها کردند (پدرش در خارج فرانسه به تجارت مشغول بود و مادرش، که یک بازیگر گمنام تئاتر بود، غالباً به همراه گروههای تئاتری از شهری به شهر دیگر میرفت تا نمایش اجرا کند). پاتریک، دوران کودکی را به همراه بردار کوچکترش، رودی7، در مدرسههای شبانهروزی آنسی و پاریس سپری کرد. مرگ این بردار در سنین نوجوانی، ضربهی روحی عمیقی برای مودیانوی جوان بود، به طوری که تمام رمانهایش را تا سال 1978 به رودی تقدیم کرد.
فرانسواز ساگان با نام اصلی فرانسواز کوارِز، 21 ژوئنِ 1935 در شهر کاژارک به دنیا آمد و در خانوادهیی بورژا پرورش یافت. در دوران تحصیل شاگردی متوسط بود؛ بیشتر وقتش را با خواندن آثار سارتر و کامو میگذراند و عاشق کلوبهای جاز محلهی کرتیه لَتَن بود. در سال 1954، نتوانست در امتحان ورودی دانشگاه سوربن قبول شود، اما تحت تأثیر مجموعه شعر خیالها اثر آرتور رَمبو، در عرض چند هفته، اولین رمانش را در نوزده سالگی نوشت: سلام بر غم؛ عنوان این رمان از یکی از اشعار پل الوار وام گرفته شده بود و فرانسواز با چاپ این کتاب بود که لقبِ ساگان را برای خود برگزید (این اسم از کتابِ در جستجوی زمان از دست رفته اثر پروست میآید؛ اِلی دو تالِیران پِریکورد، شاهزادهی ساگان، یکی از شخصیتهای این رمان است.)
سلام بر غم حکایت آشنایی دختری نوجوان، معصوم و در عین حال منحرف، با عشق و دنیای مردانه است. این کتاب به زودی نظر مطبوعات را به خود جلب کرد و منتقدان، ساگان را با نویسندهی بزرگ فرانسوی، کولِت، مقایسه کردند. موفقیت این رمان با به دست آوردن جایزهی منتقدان کامل شد. چند میلیون نسخه از آن در فرانسه به فروش رفت و بلافاصله به چندین زبان دنیا ترجمه شد. یک سال بعد، کارگردان اتریشی، اوتو مینگر، فیلمی بر اساس این رمان ساخت و بر شهرت آن افزود. ساگان از آن پس به طور مداوم رمانهای دیگری نوشت که از معروفترینشان میتوان به این کتابها اشاره کرد: نوعی لبخند، ابرهای شگفتانگیز، در یک ماه در یک سال، باز هم خداحافظ، با زیباترین خاطراتم، بریژیت باردو، رنج گذرا و... او چند مجموعهداستان هم نوشت و در کنار آن، به نوشتن نمایشنامه و فیلمنامه رو آورد. معروفترین نمایشنامههای ساگان عبارتند از: قصری در سوئد، ویولونها گهگاه، پیراهن ارغوانی والنتین، اسب بیهوش، مثل خاری در انگشت (خار)، پیانویی در علفزار و... ساگان در زمان حیاتش بیش از پنجاه جلد کتاب منتشر کرد.
شهرتی و پولی که انتشار رمانها، نمایشنامهها و اقتباس از آنها در سینما برای ساگان به ارمغان آورد، به او اجازه داد تا به زندگی بیبندوبارانه و دلخواهش بپردازد. ساگان عاشق الکل، مواد مخدر، اتومبیل و سرعت بود. اتومبیلهایش (به ویژه آن جاگوار محبوبش) به اندازهی رمانهایش در پاریس معروف بودند. دو بار در سالهای 1957 و 1985 به سختی تصادف کرد و تا حد مرگ پیش رفت. در تصادف دوم، فرانسوا میتران، رئیس جمهور سابق فرانسه، ساگان را در جنون سرعت همراهی میکرد و اين دو دوست صميمي در حال سفر به کلمبیا بودند. گذشته از رسواييها و جنجالهاي كوچك و بزرگ زندگي شخصي، فرانسواز ساگان در سال 1995 به خاطر مصرف و حمل کوکائین، یک سال به زندان محکوم شد. او دو بار ازدواج کرد که هر دو به طلاق انجامید.
ساگان در رمانها و نمایشنامههایش، ناکامی و محرومیت نسل خود را وصف میکند، محرومیتی که گاه ناشی از اشتباهات یا امیدهای واهی است. قهرمانان داستانهای ساگان که همه از قیود اخلاقی آزادند، دوستی را برحسب تصادف برمیگزینند و در صدد برمیآیند که در مصاحبت با یکدیگر تشویشهای مشابه خود را تسکین بخشند و به طور موقت درد درون را زیر نقابی از شادی و آرامش بپوشانند. نکتهبینی و موشکافی در این داستانها که غالباً غمانگیز است، نشاندهنده حال روحی نسل جوان معاصر است.
فرانسواز ساگان، 24 سپتامبر 2004 در پاریس درگذشت.
پينوشت: نمايشنامهي مثل خاري در انگشت به ترجمهي اصغر نوري و با كارگرداني حنانه قشنگي در هفتمين جشنوارهي تئاتر بانوان به روي صحنه ميرود. در اين نمايش، ساناز نظري، حامد منافي و شايان عباسيان بازي ميكنند.
زمان و مكان اجرا:
يكشنبه 9/4/78، ساعت 17.30؛ فرهنگسراي بهمن.
سهشنبه 11/4/78، ساعت 17.30 و 19؛ خانهي نمايش واقع در ميدان فردوسي، خيابان پارس، ادارهي تئاتر.
پ. ن.: نمردیم و جایی اسممان به عنوان مترجم ثبت شد: اینجا
پ. ن.: نوشته هامون در رابطه با این نمایش و تئاتر این روزها.

گوشدادن به كُلتس[1]
آن اوبرسفلد[2]
ترجمهي اصغر نوري
هرچه اثر غنيتر باشد، اين مرز بزرگتر است و محلي در اختيار خواننده ميگذارد تا بُعد شاعرانة متن را دريابد و به برداشت خود برسد. هرچه امكانات متن زيادتر باشد، نمودهاي صحنهاي آن متنوعتر خواهد بود.
بديهي است كه در تمام آثار بزرگ، انتخاب شخصيت، فيزيكاش، سناش و سرگذشت او، همه چيز حتي معناي قصة نقلشده را هم مشخص ميكند: اگر آلسِستِ مردمگريز[3] بيستساله باشد، يك جوان ايدهآليست است، ولي اگر چهلوپنج ساله باشد، پيرمردي ديوانه است؛ نه قصه همان خواهد بود، نه نتيجة اخلاقي.
انتخاب شخصيتها، انتخاب لحظه، انتخاب جنس فضا: آثار كلتس آزادي بزرگي به دست ميدهند، و استحكام نوشتار شرايط لازم براي به وجود آمدن نظرات مخالف را فراهم ميكند؛ و اين دقيقاً از اين روست كه ديالوگ چنان قدرتي دارد كه عناصر پيرامونش ميتوانند با انعطافي نسبي انتخاب ميشوند.
شايد بهترين مثالي كه ميتوان در اينباره زد، نمايشنامة «در خلوت پنبهزارها»[4] باشد كه شرو سهبار آن را اجرا كرده است. بار اول، پنهانفروش سياهپوست بود (ايساك دو بانكوله[5]) و مشتري سفيد (لوران ماله[6](؛ بار دوم، به رغم نارضايتي كامل كلتس، پنهانفروش سفيد بود كه خود شرو نقش آن را بازي ميكرد؛ و بار آخر، هر دو بازيگر سفيدپوست بودند. شگفت آنكه هيچكدام از اين اجراها با تصويري كه كلتس از اين شخصيتها براي خود ساخته بود، مطابقت نميكردند: «در اين نمايشنامه، سياهپوستي وجود دارد كه به طرز تزلزلناپذيري آرام و خونسرد است، از آن دست آدمها كه هرگز عصباني نميشوند، هرگز چيزي مطالبه نميكنند. اينجور آدمها به نظرم جذاباند. شخصيت ديگر، آدمي پرخاشگر و زخمي است، يك پانكي كه نميشود رفتارش را پيشبيني كرد، كسي كه مرا به وحست مياندازد.» هيچكدام از سه اجراي شرو، شخصيتهاي مورد بحث را آنگونه كه كلتس توصيف ميكند، نشان ندادند. خلاقيتي كه شرو روي متن كلتس اعمال ميكند، مطابقتي با خاطرات رئاليستي و اتوبيوگرافيكي نويسنده ندارد. ولي خود شرو هم دچار تحول ميشود: معناي متن كمي تغيير ميكند؛ در اجراي اول، به نظر ميرسد كه موضوع بحث موادمخدر است؛ در اجراي دوم، به روشني مسئلة همجنسبازي در ميان است؛ و در اجراي سوم، ديگر نميدانيم كه چه چيز بيشتر مورد توجه بوده است. مسلماً، در اين نمايشنامه صحبت از گفتگويي عجيب بين دو شخصيت تقريباً ناشناخته است؛ همين امر بر تكگويي «شب درست پيش از جنگلها»[7] هم حاكم است. از اين رو، در به روي هر خلاقيتي گشوده است. كثرتي تقريباً نامتناهي از پرسشها وجود دارد، و در اين بين، نقش كارگردان ابتدا انتخاب تفسيري است كه به تمام اين پرسشها آنطور كه او ميخواهد پاسخ دهد. بعد، بازيگر آنها را ناديده ميگيرد، از زيرشان در ميرود و درنهايت، با آنها مواجه ميشود.
ولي آيا در يك درام بلوار نظير «بازگشت به برهوت»[8] كه درش همهچيز، دستكم به ظاهر، ثابت است هم چنين وضعي حاكم است؟ آنجا هم، اجراي خشن و در عين حال طنزآميز شرو با بازي ژاكلين مِييان[9] و ميشل پيكولي[10] ، فرق زيادي ندارد با كوشش ژاك نيشه[11] كه لذت گمشدة زندگي خانوادگي و رمز و راز آدمها را نشانه ميگيرد.
يك قطعيت در ميان است: چيزي كه نزد كلتس، و به گونهاي ديگر نزد بكت، محكم و غيرقابل دستبرد است و زمين سفت به حساب ميآيد، متن است، نه در مفهوم مجردش و يا در ايدههايي كه برميانگيزد، بلكه در خود فرماش، يعني در شاعرانگياش، حركت جملهها، موسيقي صداها و بازي تصويرها. متن، مثل خاك محكمي است كه بازيگر بر آن تكيه ميكند، چيزي كه تماشاگر را به گوشدادن واميدارد، و تماشاگر با بزرگترين لذتي كه گوشش تجربه كرده، و همينطور با تخيلش، گوش ميدهد. و اينجا، كمكِ تخيل ضروري است. به اين ترتيب، تماشاگران آخرين اجراي شرو از «در خلوت پنبهزارها» و اجراي نيشه از «بازگشت به برهوت»، ديگر از خود نميپرسندكه اين شخصيتها چه ميخواهند، يا معناي مبارزة آنها چيست. گوشدادن به آنها، به هيجان آمدن و تخيل كردن، راضيشان ميكند.
منبع: مجلة مگزين ليتهرر، شمارة 395، فورية 2001
2. Anne Ubersfeld، استاد دانشگاه، نويسندة آثاري چون خواندن تئاتر (انتشارات Blin، 1996) و برنار ماري كلتس (انتشارات Actes Sud، 1999.). م.
3. Alceste، شخصيت اصلي نمايشنامة «مردمگريز» اثر مولير. م.
4. Dans la solitude des champs de coton، يكي از بهترين نمايشنامههاي كلتس كه دو شخصيت دارد: «پنهانفروش و مشتري. پنهانفروش سعي ميكند چيزي نامعلوم را به مشتري بفروشد كه او خواهان خريدش نيست. گفتگوي طولاني و فلسفيگونة آنها در پي حادثة كوچكي كه بينشان اتفاق ميافتد، آغاز ميشود. آنها هرگز نام جنس مورد معامله را بر زبان نميآورند و همين موضوع، ابعاد گستردهاي به متن ميبخشد. اين نمايشنامه و ديگر آثار كلتس به ترجمة محمود مسعودي از سوي نشر سيودو حرف در سوئد به چاپ رسيدهاند. اين انتشارات كتاب ديگري تحت عنوان «گزارشي از زندگي و آثار برنار ماري كلتس» را به تأليف محمود مسعودي منشر كرده است. م.
شمارة آخر مجلة بخارا، ويژة ويرجينيا وولف است. در اين ويژهنامه، طي مقالاتي بسيار پرمحتوا، تقريباً تمام آثار، انديشهها و سوراخ سمبههاي زندگي اين نويسندة هميشه افسرده بررسي شده است. علاوه بر اين، مجلة بخارا، چهارشنبه 6/10/85، ساعت 5.30، شب ويرجينيا وولف را در خانة هنرمندان برگزار ميكند كه در آن ژاكلين ليومان، ناهيد طباطبايي، مهدي غبرايي، فرزانه قوجلو، پگاه احمدي و ليلا صمدي دربارة وولف سخنراني ميكنند.
مقالة زير در ويژهنامة وولف بخارا چاپ شده است كه متن كاملش را اينجا هم ميگذارم.
ويرجينيا وولف، تنها در دنيايي دشمنخو
ژرار دو كورتانز
ترجمة اصغر نوري
رنجها، بدبختيها، طغيانهاي عقيممانده، روزهاي كسالتبارِ آكنده از يأس و اندوه:
زندگي ويرجينيا وولف درست مثل آثارش، سقوطي آرام به قعر دوزخهاست.
ويرجينيا وولف كيست؟ يك نويسنده. سرزمين مادرياش كجاست؟ انگلستان. قلمرواش كجاست؟ زبان. تاريخ تولد و مرگ: 1882-1941. او پنجاه و نه سال زندگي ميكند. در سال 1973، ويويان فورستر در ادامة مجموعه برنامههاي «راههاي شناخت» كه از فرانس كولتور پخش ميشد، برنامهاي هفت قسمتي ساخت كه به ويرجينيا وولف اختصاص داشت. او در اين برنامه ميگفت: «ويرجينيا وولف، يك نويسنده بود، يكي از بزرگترين نويسندههاي اين قرن. زني كه در زمان و اجتماع خود نميگنجيد، ولي با جنون و مبارزه عليه بعضي تابوها دست به گريبان بود. او بيشك پيشگام جنبشهاي آزادي زنان بود. از طرفي، يك منتقد ادبي منطقي و عميق هم بود، هجونامهنويسي كارآمد؛ نويسندهاي مشهور و حتي جهاني؛ و يك مبارز اجتماعي.»