سال 74 يا 75، نشستهام توي يكي از كتابخانههاي عمومي تبريز و در مجلهي آدينه يا دنياي سخن آن زمان داستاني ميخوانم به نام ديوارگذر از نويسندهاي كه تا آن روز اسمش را هم نشنيدهام: مارسل امه. از آن داستان فقط تصوير آخرش يادم ميماند؛ مرد ديوارگذري توي يك ديوار گير كرده و دوستش شبها ميآيد پاي ديوار براش گيتار ميزند. اسم اين دوست ژان پلِ نقاش است.
مهر 76، دانشجوي ترم اول زبان و ادبيات فرانسه هستم در دانشكدهي ادبيات و زبانهاي خارجي دانشگاه تبريز. توي سالن مطالعهي دانشكده، دور تا دور قفسههايي است پُر از كتابهايي به زبان فرانسه و انگليسي. هر روز ميان كتابهاي فرانسه دنبال كتابهايي ميگردم كه قبلاً ترجمههاشان را خواندهام، از كتابهاي سارتر و كامو بگير تا آثار ژيد و پروست. تا اينكه ميرسم به كتابهاي مارسل امه. تعدادشان زياد است؛ بيشتر از ده جلد داستان و رمان و نمايشنامه. ياد داستانِ ديوارگذر ميافتم اما هنوز نميدانم ديوارگذر به فرانسه چه ميشود و اصلاً اين داستان توي كداميك از مجموعه داستانهاي امه هست. كتابها را يك به يك برميدارم و ورق ميزنم و دستآخر به كتابي برميخورم كه روي جلدش عكس مردي است با كت و شلوار و چتر و كلاه ملون، در حال گذشتن از يك ديوار. خودش است؛ مجموعه داستان ديوارگذر ده داستان دارد كه ماهها طول ميكشد بخوانمشان، با هزار بار مراجعه به لغتنامه. تخيل نويسنده و طنز ظريفش مستم ميكند.
آذر 84، در دفتر انتشارات ماهي هستم براي بستن قراداد ترجمهي مجموعه داستان ديوارگذر. از يك سال قبلش در تهران ساكن شدهام تا كار ترجمه را مثلاً به طور حرفهاي دنبال كنم. قبلاً نامههاي فلوبر به لوئيز كوله، جلد سوم يادداشتهاي كامو و رماني از فرانسوا مورياك به نام برهوت عشق را ترجمه كردهام اما آن روز فقط دو كتاب كوچك چاپشده دارم: مجموعه شعر عشق بيپايان اثر امانوئل رُبلس و نمايشنامهي پردهي آخر از ژيلبر سسبرون. ترجمهي ديوارگذر با لذت اما به كندي پيش ميرود چون همزمان رماني از فرانسواز شاندناگور به نام همسر اول را هم در دست ترجمه دارم و هزار كار كوچك و بزرگ ديگر براي سيركردن شكم: ترجمه براي روزنامهها و دارالترجمهها و كار تئاتر كه بيشتر عشق است تا نان.
م
رداد 88، در پاريس هستم؛ محلهي مونمارتر، ميدان مارسل امه، پاي مجسمهي مارسل امه با ترجمهي فارسي ديوارگذر در دست. به درخواست خودم روي جلد كتاب عكس همين مجسمه را انداختهاند كه حالا كنارش ايستادهام. چند قدم آنطرفتر آپارتماني است كه مارسل امه تا آخر عمرش در آن زندگي كرده و كمي پايينتر آتليهي ژان پل نقاش و خانهاش. مينشينم پاي مجسمه و داستان ديوارگذر را براي مارسل امه ميخوانم، و شايد براي خودم. همين چند روز پيش كتاب درآمده و دوستان انتشارات ماهي لطف كردهاند و آن را برام فرستادهاند به خانهي مترجمان لورن در سوئيس كه به مدت يك ماه درش ميمانم براي ترجمهي رماني از آگوتا كريستوف به نام دفتر بزرگ. از همين فرصت استفاده كردهام و آمدهام ديدن پاريس و مارسل. بين ترجمهي ديوارگذر و چاپش آنقدر فاصله افتاده كه داستانها را فراموش كردهام. پنج تا از داستانها مجوز نگرفتهاند و كتاب با پنج داستان باقيمانده از قطع رقعي به قطع جيبي تغيير شكل داده است. ميتوانم راحت بگذارمش توي جيب كتم و در اين بعدازظهر خاكستري پاريس توي مونمارتر پرسه بزنم. اسم خيابانها برام آشناست: نورون، دورشان، لامارك، ژونو، كلنكور، لپيك، لابرووار،... خيابانهايي كمعرض، شيبدار و سنگفرش كه بيشتر شبيه كوچهاند تا خيابان. بسياري از داستانهاي مارسل امه توي همين كوچهها اتفاق ميافتند. ميان توريستهايي كه در اين كوچهها ميلولند دنبال ردپاي مارسل و داستانهاش ميگردم. ميرسم به كاتدرال سَكرِه كور كه عظمتش آدم را برجا ميخكوب ميكند. از اينجا انگار پاريس زير پايت است. حس ميكنم مارسل امه طي سالها زندگي در بوت مونمارتر، بارها اينجا ايستاده و از پشت آن عينك سياهرنگ معروفش به حماقتهاي جمعي كه آن پايين در پاريس روي ميدادهاند، پوزخند زده است. آثارش پُر است از اين پوزخندها.
مهر 88، تهران
ویولون هاتان را کوک کنید
نویسنده: ویکتور هائیم
ترجمه: اصغر نوری
کارگردان: شیما صادقی
بازی: حامد منافی، شیما صادقی، هوتن شکییبا
زمان: از ۱۵ مرداد ۸۸، ساعت ۱۹.۱۵
مکان: میدان انقلاب، خیابان ۱۶ آذر، تالار مولوی، سالن کوچک.
نمایشنامه
ويولونهاتان را كوك كنيد
ویکتور هائیم
ترجمهی اصغر نوری
نشر نیلا، ۱۳۸۸
ویکتور هائیم متولد 1931 در حومة پاريس است. قبل از آغاز جنگ، پدرش به نانت نقل مكان كرد و ويكتور كودكي و نوجوانياش را در اين شهر گذراند. در طي جنگ، با اشغال اين شهر توسط آلمانها، او به همراه خانوادهاش سه سال پنهاني در شهر اُورني زندگي كرد.
در سال 1945، ويكتور هائيم به نانت برگشت و تا پايان تحصيلات دورة متوسطه در اين شهر ماند. همزمان با تحصيل، وارد كنسرواتوار شهر نانت شد و در كلاس هنرهاي نمايشي ژاك كوتوريه شركت كرد. دو سال آنجا ماند و جايزة بيان دريافت كرد.
در سال 1954، هائيم به پاريس رفت تا آنجا در مدرسة عالي روزنامهنگاري تحصيل كند و تحصيلات عالياش را در رشتة جامعهشناسي ادامه دهد. نتوانست مدركش را بگيرد و مجبور شد براي گذران زندگي به چندين كار كوچك روي آورد. سرآخر در رشتة ادبيات مدرن فوقليسانس گرفت.
در سال 1958، به جنگ الجزاير فراخوانده شد و پس از دو سال به فرانسه برگشت. در همين دوران در كلاس كارآموزي خبرگزاري فرانسپرس شركت كرد و بعد در يك روزنامة اقتصادي و چندين مجلة مختلف مشغول به كار شد. در سال 1977، با به دست آوردن بورسي در مركز ملي ادبيات كه بعدها به مركز ملي كتاب تغيير نام دارد، كار روزنامهنگاري را رها كرد.
ويكتور هائيم، نوشتن براي تئاتر را به طور جدي، وقتي در الجزاير ساكن بود، آغاز كرد. اولين نمايشنامهاش «مرگ در حال آواز» نام داشت در سال 1966، بعد از آشنايي هائيم با پيير والد كه يكي از دستياران قديمي شارل دولَن بود، به روي صحنه رفت. والد قبل از كارگرداني اين نمايشنامه، چند اجراي موفق را در پاريس پشت سر گذاشته بود و همين موضوع باعث شد كه اسم ويكتور هائيم در محافل تئاتري فرانسه مطرح شود. يك سال بعد، با اجراي نمايشنامة «اسلحة سفيد» در تئاتر آتنه، ويكتور هائيم توجه منتقدان را به خود جلب كرد. اين نمايشنامه به زودي در اتريش و سوئد ترجمه و اجرا شد.
اجراي نمايشنامة «پوست ميوه» در سال 1971، با شكست مواجه شد. فقط اوژن يونسكو طي مقالهاي در روزنامة لوموند، از اين اثر دفاع كرد. «سال قبل در بودان-بودان» نمايشنامة بعدي هائيم بود كه در جشنوارة ماره اجرا شد. در سال 1973، نمايشنامة «آبراهام و ساموئل» توسط كمدي فرانسز در تئاتر اُدئون به روي صحنه رفت و ارژينالترين اجراي سال لقب گرفت. بدين ترتيب، دوباره نام ويكتور هائيم را به صدر تئاتر فرانسه بازگشت. بعد از اجراي نمايشنامههاي «چطور بايد زالو را با زوبين صيد كرد» و «ملاقات»، در سال 1976 ويكتور هائيم با بازي در نمايشنامة «ايساك و زن دانا» به اولين تجربة واقعي بازيگرياش دست زد. او كه از مدتها پيش، نمايشنامههايش را خودش كارگرداني ميكرد، در بازي نقش ايساك خوش درخشيد و اين نمايشنامه به مدت پنج ماه در تئاتر پوش روي صحنه ماند. همان سال نمايشنامة «خدمتكار» در تئاتر پواتينر به اجرا درآمد.
بين سالهاي 1978 تا 1989، ويكتور هائيم تقريباً هر سال يك نمايشنامه نوشت كه با بازيگران بزرگ تئاتر فرانسه، به كارگرداني خودش يا ديگران، در تئاترهاي معتبر به روي صحنه رفتند. اين نمايشنامهها عبارت بودند از: «وان»، «مسابقة تقلبي»، «برده»، «استيك»، «ويولونهاتان را كوك كنيد»، «خانوادة زيبا»، «خيالهاي قصاب»، «والس تصادفي»، «دعوت بزرگ» و «خندة داويد». هائيم در اجراي بعضي از اين نمايشنامهها، خودش هم بازي كرد.
در سال 1993، ويكتور هائيم با نمايشنامة «عشق عزيز» دوباره موفقيتهاي قبلياش را تكرار كرد. اين نمايشنامه به انگليسي ترجمه شد و بارها در شيكاگو به روي صحنه رفت. نمايشنامة بعدي هائيم در سال 1999 به روي صحنه رفت: «خونآشام هميشه دوبار ميمكد». يك سال بعد نمايشنامة «لطافت» در تئاتر رونار به اجرا درآمد. با اجراي نمايشنامة «بازيهاي صحنه» در سال 2003، كه همان سال اپرايي هم بر اساس آن ساخته شد، ويكتور هائيم موفق به كسب جايزة موليرِ بهترين نويسندة فرانكوفن در قيد حيات شد.
ويكتور هائيم در كنار كار نويسندگي، به اقتباسهايي از آثار ايبسن، داستايفسكي و گولوني دست زده است. او متنهايي هم براي تلويزيون نوشته است كه خودش در بعضيشان بازي كرده است. تقريباً بيست نمايشنامة راديويي براي راديو فرانسه نوشته است كه اكثراً تنظيم راديويي نمايشنامههايش بودهاند. آثار او تاكنون به شانزده زبان ترجمه شدهاند و در بيستوسه كشور به اجرا درآمدهاند.
ويكتور هائيم، از سال 1983 تا 1991، استاد هنرهاي نمايشي بود و در كنار آن، معاونت مجمع نويسندگان و كارگردانهاي تئاتر را به عهده داشت. او در حال حاضر، مدير تئاتر اس. آ. س. د. است.

ای دریغ از ما
اگر کامی نگیریم از بهار...
«بازی» یا «بازی»کردن
1. میگویند «کارگردان مولف دوم متن است». حتی پا را از این هم فراتر میگذراند و میگویند «متن فقط پیشنهادی از سوی نویسنده به کارگردان و گروه اجرایی». تمام این حرفها درست، اما نباید فراموش کرد که نمایشنامه خورجین نیست که آدم (کارگردان) هر چه دلش خواست داخل آن بریزد؛ درخت هم نیست که آدم (کارگردان) شاخههای به خیال خود اضافی و مزاحم آن را قطع کند. نمایشنامه مجموعهای است از کلمات و سکوت که نویسنده برای انتخاب هر کلمهاش فکر میکند و برای ساختن هر جملهاش و یافتن سکوت بین جملهها، عرق میریزد.
2. خواندن نمایشنامه یک کار تخصصی است. کسی که تئاتر نمیداند معمولاً نمیتواند یک نمایشنامه را درست بخواند و غالباً از خواندنش لذت نمیبرد. از این رو تیراژ نمایشنامه در همه جای دنیا، خیلی کمتر از رمان است و به جز موارد خاص، مخاطب اصلی نمایشنامه به شکل مکتوب، اهالی تئاتر هستند. اما بین خود دستاندرکاران تئاتر هم الزاماً همهی افراد توانایی خوانش درست متن را ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن عنوانی به نام دراماتورژ در تئاتر امروز، از اینجا ناشی شده است. دراماتورژ کسی است که درام را خوب میشناسد و در گام اول، تحلیل درستی از متن انتخابی گروه اجرایی را در اختیار کارگردان و بازیگران میگذارد. در گام بعدی، دراماتورژ با توجه به خواستههای کارگردان و شیوهی اجرایی او، متن را تغییر میدهد؛ قسمتهایی از نمایشنامه را حذف میکند و یا بعضی جاها را بازنویسی میکند. البته اگر نویسندهی نمایشنامه در دسترس باشد، دراماتورژ کوچکترین تغییرات را با اجازه و مشورت نویسنده انجام میدهد و حتی در مواردی که تغییرات متن زیاد میشود، موقع اجرا توی بروشور مینویسند متن فلان، اثر فلانی با بازنویسی فلانکس. گاهی اوقات خود کارگردان با توجه به تسلطی که به درام دارد، وظیفهی دراماتورژ را خودش به عهده میگیرد، اما اینبار هم هر تغییری در متن را با مشورت نویسنده انجام میدهد.
3. در اجرای نمایشنامهی «بازی» که 9 اردیبهشت در پلاتو عروسکی دانشکدهی سینماتئاتر به روی صحنه رفت، خانم ژیلا آلارشاد (کارگردان)، هرجا که عشقشان کشیده بود چیزی از متن حذف کرده بودند و هرجا که صلاح دیده بودند جملههایی به متن افزوده بودند؛ طوری که من موقع تماشای نمایش، به سختی میتوانستم نمایشنامهی خودم را بهجا بیاورم. تغییرات صورت گرفته از جانب ایشان، نظام نمایشنامه را کلاً به هم ریخته بود و اثری که بهزعم نویسندهاش زیرمتنی فلسفی دارد، در اجرا تبدیل شده بود به دعوای لوس زن و مردی که گویا نمایندهی تمام زنان و مردان هستند و هریک میخواهد برتریاش را به دیگری ثابت کند. خانم کارگردان دقیقاً جاهایی از متن را حذف کرده بودند که فهمشان احتیاج به اندکی تامل و آشنایی با سبک ابسورد دارد. یک قسمت از نمایشنامه را که در آن زن و مرد (که اصلاً چیزی از زنبودن یا مردبودن ندارند) تصمیم میگیرند ایدهآلهای خود را فراموش کنند و زندگی بیآرزو و بیامید را بازی کنند، به تمام متن تعمیم داده بود و برای خالی نماندن عریضه، اجرا را پر کرده بود از جملات جلف و حرکات مبتذلی که در متن من اثری از آنها نیست. در نمایشنامهی من نه خبری از «باغچهی قورباغه» است، نه دختری که پشت در خانهی دوستپسرش مانده و به او زنگ میزند و ازش میخواهد مراسم ختم پدرش را ول کند و برود ترتیب او را بدهد. در نمایشنامهی من، زن از بالای پلکان روی مرد نمیریند، مرد هم قبل ازدواج زن را حامله نکرده؛ اصلاً بحث نمایشنامه بر سر این حرفها نیست. چیزهایی که اشاره کردم، مشتی است از خروارها دراماتورژی (!) که کارگردان مرتکب شده بود. کاش خانم کارگردان کمی نمایشنامهخواندن بلد بود! کاش کمی ریتم و موسیقی کلمه میدانست و این بلا را بر سر متنی نمیآورد که هنگام نوشتنش جملهها را مثل نتهای موسیقی کنار هم چیدهام!
۴. فرض کن یکروز در خانه نشستهای و خانمی همشهری که در چند کار تئاتری با او همکاری کردهای زنگ میزند و میگوید تصمیم گرفته نمایشنامهات را برای جشنواره کار کند و از تو اجازه میخواهد. نام دو نفر را هم به عنوان بازیگر میگوید که تو آنها را هم میشناسی. با طیبخاطر اجازهنامه را مینویسی و برایش میفرستی. روزها میگذرد و روزی دیگر همان خانم دوباره زنگ میزند و میگوید از کارگردانی کار منصرف شده و قرار است بازیگر خانم گروه، کارگردانی را ادامه بدهد. باز هم قبول میکنی و میگویی بدت نمیآید موقع رفتن به تبریز، در تمرینها حاضر شوی. نمیتوانی در هیچ جلسهای از تمرین شرکت کنی. دعوتت نمیکنند، خودت هم پیگیری نمیکنی. بعد، یک روز میروی اجرا را میبینی و دود از کلهات بلند میشود. اجرایی نامفهوم و سطحی میبینی که وسطش چند شیرینکاری هم هست برای خنداندن تماشاگر. قسمتهای طنز نمایشنامه را نه کارگردان فهمیده و نه تماشاگر تشخیص میدهد. 35 دقیقه اجرا مثل یک عمر میگذرد. نه میتوانی وسط اجرا داد بزنی که این متن من نیست و نه نمیتوانی سالن را ترک کنی.
راستی تا به حال ترکیب «حق مولف» را شنیدهای؟ واژهی «اخلاق» به گوشت خورده؟ اخلاق یعنی خوشاخلاق بودن یا رعایت حقوق دیگران؟
5. هیچ فرقی نمیکند که چند نفر از اجرای «بازی» به کارگردانی ژیلا آلارشاد، خوششان آمده. هیچ فرقی نمیکند که منتقد بولتن جشنواره، از کار تعریف کرده یا نه. هیچ فرقی نمیکند که روز اختتامیه، به این کار جایزهی اول را میدهند یا .. (قبلا این جا اصطلاحی به کار برده بودم به این معنا که «کار هیچ جایزه ای نمی گیرد»، وقتی می گوییم «کار» منظور تمام عوامل گروه است، از نویسنده گرفته تا بازیگر، کارگردان، همه. گویا آن شوخی به بعضی ها برخورده و آن را به خود گرفته اند. قصد هیچ توهینی در بین نبوده مخصوصا توهین به یک خانم که تاکنون چنین چیزی را نه کسی از من دیده نه شنیده. برای اثبات حسن نیتم آن اصطلاح را حذف کردم. مباد آن روزی که من به یک دوست و همکار توهین کنم. من فحش های چاله میدانی بلد نیستم آقای هنرمند! تو فکر کن ترسید. ۱۱/۴/۸۷) نمایشنامهی اجرای مذکور، نمایشنامهی من نبود.
کاش آدم قبل از دست زدن به کارگردانی، کمی منش کارگردانی داشته باشد، کمی اخلاق سرش شود!
11 اردیبهشت 86
اصغر نوری، مترجم و نمایشنامهنویس
یازدهمین جشنوارهی بینالمللی تئاتر دانشگاهی ایران 7 تا 14 اربیهشت در تهران برگزار میشود.
8 اردیبهشت، نمایشنامهی «ویولونهاتان را کوک کنید» اثر ویکتور هاییم با ترجمهی اصغر نوری (خودِ من) و به کارگردانی شیما صادقی در تماشاخانهی مهرِ حوزه هنری (واقع در تقاطع خیابان حافظ و سمیه) به روی صحنه میرود؛ آن هم دو بار، یکی ساعت 17 و دیگری ساعت 19، پشت سر هم. بازیگران این نمایش عبارتند از حامد منافی، بهاره بدری و هوتن شکیبا. مدت اجرا هم 85 دقیقه است.
«ویولونهاتان را کوک کنید»، یک کمدی تراژیک است؛ حکایت دو مرد و یک زن که به خدمت انسان-هیولای بیماری درمیآیند و تعهد میدهند که بیهیچ قیدوشرطی از او پرستاری کنند.
9 اردبیهشت، نمایشنامهی «بازی» نوشتهی اصغر نوری (خودِ خودِ من) به کارگردانی ژیلا آلارشاد در پلاتوی عروسکی دانشکدهی سینماتئاتر (واقع در خیابان مفتح، خیابان ورزنده، جنب ورزشگاه شیرودی) اجرا میشود؛ این هم دو بار، یکی ساعت 13.30 و دیگری ساعت 15.30. در این نمایش، خودِ ژیلا آلارشاد و سیامک افسایی بازی میکنند. مدت اجرا 35 دقیقه است.
دربارهی داستانِ «بازی» چیز زیادی نمیتوان بگویم. خود شما هم بعد از دیدن نمایش، هرچقدر زور بزنید نمیتوانید داستانش را برای کسی تعریف کنید. میشود گفت اصلاً داستان ندارد.
بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست.
پوستر نمایش «ویولونهاتان را کوک کنید» را در ادامه مطلب ببینید.
«مهمترین چیز، هرگز دروغ نگفتن است. یکی از ویژگیهای بسیار خوب هنر آن است که نمیگذارد دروغ بگویی. تو میتوانی در عشق، در سیاست و در پزشکی دروغ بگویی؛ میتوانی مردم را بفریبی – چنین مواردی وجود دارند – اما در هنر نمیتوانی دروغ بگویی.»
آنتون چخوف
پینوشت: این گفتار از بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» به کارگردانی ناصر حسینی مهر انتخاب شده است که چندی پیش در تالار مولوی اجرا شد. متن این نمایش، توسط خسرو حکیمرابط و ناصر حسینی مهر، بر اساس داستان «اتاق شمارهی 6» اثر آنتون چخوف نوشته شده بود.
بین اهالی تئاتر ضربالمثلی رایج است به این صورت که آدم با دیدن بروشور یک نمایش میتواند حدس بزند که اجرا خوب خواهد بود یا نه. معمولاً اجراهای خوب و کامل بروشور زیبایی دارند، همانطور که دکور، لباس، نور و دیگر عناصر خوب؛ شاید این موضوع از آنجا ناشی میشود که این اجراها شتابزده و سردستی آماده نمیشود و در همهی بخشهای کار تأمل و تعمق صورت میگیرد.
بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» چیزی بیشتر از خوب بود (است): کتابچهای زیبا حاوی برگزیدهای از یادداشتهای روزانهی آنتون چخوف، نوشتههایی از تنسی ویلیامز، هانری تروایا، آیزا برلین، استانیسلاوسکی، ماکسیم گورکی، پیتر بروک و ناصر حسینی مهر دربارهی چخوف و در نهایت خود نمایشنامه. شاید حالا آن (است) برایتان معنا پیدا کرده باشد؛ چون دیگر این یک بروشور ساده نیست که تا آخر نمایش دستت باشد و گاهی در تاریکروشن سالن نگاهی بهش بیندازی تا مثلاً بدانی اسم بازیگر فلان نقش چیست و به محض بیرون آمدن از سالن مچالهاش کنی و دور بیندازی و یا اگر خیلی خوشذوق باشی میان تلّ کاغذهای ته کیفت مدفونش کنی. نه! بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» مرجعی جمعوجور دربارهی آنتون چخوف است که همیشه میتوان به آن رجوع کرد و مهمتر از آن، نمایشنامهی «اتاق شمارهی 6» را در خود دارد؛ نمایشنامهای حاصل همکاری خسرو حکیمرابط، نمایشنامهنویسی از نسل طلایی نمایشنامهنویسان ایران، و ناصر حسنی مهر، مترجم، پژوهشگر و کارگردانی که تئاتر ایران (بیشتر مدیران تئاتر) هنوز آنطور که باید به قدر و منزلتش پی نبرده است. شاید اگر روزی مدیران امروز تئاتر به سر کار اصلیشان برگردند، شاهد اجرای «اتاق شمارهی 6»های بیشتری باشیم. امید که مجانیست، بهتر است امیدوار باشیم.
«عشق ميكشد، اگر بخواهد. يا زنده ميكند، اگر بخواهد. مهم اين است كه بيايد، نه آن كه با تو چه كند.»
عباس نعلبندیان
كدام منطق بايد ما را از رنج تحملناپذير لحظهاي رها كند كه در آن، فردي كه ميپرستيمش و حضورش براي زندگي و حتي تنمان حياتي است، با قلبي بيتفاوت (و شايد راضي) با غيبت هميشگي ما كنار ميآيد؟ براي آن كه برايمان همه چيز است، هيچ چيز نيستيم.
از رمان «برهوت عشق»، نوشتهي فرانسوا مورياك.
پ.ن. : اين رمان را دو سال پيش ترجمه كردهام اما به هزار و يك دليل، تاكنون منتشر نشده است. اميدوارم امسال چاپ شود.
اتللو - مردي كه زنش به او خيانت كرده، چون غول و حيوان است.
اياگو - پس در هر شهر پرجمعيت، حيوانات و غولهاي بيشماري وجود دارند.
نمايشنامة «اتللو»؛ ويليام شكسپير، ترجمة علاءالدين پاسارگادي
آی تنهايي
تنهايي
تنهايي عزيز!
گاهي چقدر
ارزان
ميفروشمت!
اول مهتاب خانم مفخم دعوتم كرد. بعد از يلدا ديدم و خيال كردم ديگر گذشته است و رفتم طي يك كامنت مفصل تو وبلاگش، حسابي خودم را ريختم رو دايره. بعد كه جف دعوتم كرد تازه قاعدة اين بازي را ياد گرفتم و فهميدم كه كاري به قبل و بعد يلدا ندارد، اصلاً انگار ربطي به خود شب يلدا ندارد. راستش از همان اول كار وبلاگنويسي، تصميم گرفتم تو برهوت مطلب ادبي، هنري بگذارم نه درددل، چون گمان ميكنم زندگي خودم و اتفاقاتي كه درش ميافتد نميتواند جذابيتي براي كسي داشته باشد. خاطراتم را در دفتر كوچكي مينويسم كه خوانندهاش فقط خودم هستم. به هر حال فقط به اين دليل تو اين بازي شركت ميكنم كه دوستاني كه دعوتم كردهاند گمان نكنند اهل تنبلي و كلاس گذاشتن هستم.
پينوشت:
1. مهدی شفیعی زرگر خيلي ماه است.
2. يك نفر ديگر هم خيلي ماه است كه نميتوانم اينجا اسمش را بياورم. قضيه سخت ناموسي است.
3. از آدمهايي كه اهل شوخي نيستند، حالم به هم ميخورد.
4. اين پينوشت نوشتن را از مهتاب كامپلكس ياد گرفتم.
5. من ديگر پنج نفر دعوت نميكنم. فكرش را كه ميكنم ميببينم اين بازي بالاخره بايد جايي تمام شود.
در نمايشنامهي "بازخواني يك شب نمناك" سعي كردهام تكنيك "جريان سيال ذهن" را در تئاتر تجربه كنم. داستان "تقدير آنها را آورده بود اينجا تا بميرند" به اين شيوه نوشته شده است. اين داستان به نظرم يكي از بهترين نوشتههاي قاسم كشكولي است كه دو سال باهاش كلنجار رفتم تا بتوانم به نمايشنامه تبديلش كنم؛ تلاشي كه فكر ميكنم هنوز تمام نشده است و نمايشنامهخواني سهشنبه فقط حكم يك محك را داشت. تا حد زيادي به داستان وفادار ماندهام. بعضي از ديالوگها عينآ از داستان آمدهاند. قصه را كمي بسط دادهام تا سنگيني روايت كمتر شود ولي هنوز كافي نيست و بعضي جاهاي نمايشنامه بوي داستان ميدهد. نظرات دوستاني كه سهشنبه به كافه تيتر آمده بودند، جرقههايي در ذهنم زد كه شايد به نتايج خوبي منتهي شوند.
سهشنبه برايم روز خوبي بود. بعد از يكسال دوري از تئاتر، دوباره حال و هواي يك اجرا، هر چند نمايشنامهخواني، مستم كرد. اين حال را مديون بهزاد مرتضوي، بيتا، بهنام و دوستان عزيزم حامد، زينب و مهدي هستم. تنها نكتهي بد سهشنبه، دلخوري قاسم بود از اينكه اسمش تو خبرهاي برگزاري جلسه نيامده بود؛ با دلی پر از دست من آمد و چون نتوانست كافهي بدون سيگار را تحمل كند، چند تا فحش داد و رفت. "بازخواني يك شب نمناك" قبل از هر چيز مديون داستان اوست.
عكس و گزارشهاي ديگري از جلسه را اينجا و اونجا ببينيد.

پروانه بيوفاترين عاشق دنياست. ديشب موقع كار، پروانهي كوچك زرد رنگي با خالهاي ريز قهوهاي رو پرهاش، آمد نشست گوشهي صفحهي سفيد زير دستم. كاش دوربين داشتم و ازش عكس ميگرفتم. درست نشسته بود كنار انگشتام. چه عكسي ميشد: كاغذي با چند خط نوشته، دستي گوشة چپ كاغذ و پروانهاي زيبا كنار دست... بعد از چند لحظه تماشا، به كارم ادامه دادم و پروانه همچنان نشسته بود. وقتي ميخواستم كلمه يا جملهاي را پاك كنم، كاغذ به شدت تكان ميخورد ولي او همچنان نشسته بود. حتي يكبار نفسم تقريباً از جا كندش، ولي او دوباره سر جاش نشست. حس خوبي داشتم از بودنش. حس ميكردم خيلي دوستم دارد كه از بين اين همه جاي سفيد كه تو اتاق هست، آمده نشسته درست كنار دست من. حتي دچار اين توهم شده بودم كه اين پروانه نيست، كسي است كه در هئيت پروانه آمده سراغم، و چون پروانه نماد جنس ماده است_ اصلاً نميتوانم پروانهي نر را تصور كنم _، اين توهم حسابي حال ميداد... آن صفحه به آخر رسيد. آرام كنار گذاشتمش تا پروانه نپرد، نپريد. گاهي نگاش ميكردم. همانطور آرام و بيحركت، انگار تو خواب. نميدانم چند ساعت بعد، يكدفعه شروع كرد به تكان دادن پرهاش و بعد پريد. نگاهم تا پنجره دنبالش رفت. سپيده زده بود...
عشق پروانه دقيقاً همينجور است. از ترس تاريكي و عشق به نور، به شمع پناه ميآورد و براي خر كردن او، مثل خودش دور شمع ميچرخد و گاهي پري هم به شعله ميزند. شمع هم هي هيجانزده (خر؟) ميشود و آتشاش تندتر، و اين معاشقه تا صبح ادامه دارد. سپيده كه ميزند پروانه، اگر در طول شب جانش را پاي عشق به نور نباخته باشد و خود را نسوزانده باشد، ميرود به سمت روشني، نوري كه نور شمع مقابلش هيچ است، و شمع سر جاش ميماند و آنقدر جلق ميزند تا تمام شود...
حالا شما بگوئيد، كجاي عشق بين آدمها شبيه اين قضيه نيست؟
گويا زمان حافظ هم اوضاع به همين قرار بوده، آنجا كه ميگويد:
غنيمتي بدان اي شمع وصل پروانه كين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
شايد همه چيز در همين معامله خلاصه شده است و ما بيهوده دنبال چيز ديگري ميگرديم.