تبليغاتX
برهوت
ترجمه‌ی اصغر نوری

زندگی مثل یک دندان است

 

Boris Vianزندگی مثل یک دندان است

اول به فکرش نیستیم

باخیال راحت می جویم

بعد ناگهان خراب می شود

دردمان می آید و تحمل می کنیم

از آن مراقبت می کنیم و نگرانش هستیم

اما برای آن که واقعا درمان شویم

باید ریشه کن اش کنیم، زندگی را.

 

از مجموعه دلم نمی خواهد بمیرم.

 

پ. ن.: بیوگرافی بوریس ویان و ترانه ای از او را اینجا بخوانید. 

 

+ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ی اصغر نوری

 Alaine Borne (1915-1962)

                                 بگذار دوست بدارمت

 

 بگذار دوست بدارمت.

 تو مانع نخواهی شد

که اسب مغرور یالش را تکان دهد

ماسه‌ها را لگدمال کند

و در باله‌ی خشمش

هر کجا که خواست برود.

دوستت دارم.

عشقم شانه‌های ظریفت را

بامهربانی میان گردبادش می‌گیرد

شنلی می‌شود که تو را با خود ببرد

خشن‌تر از باد

سیاه‌تر از درونش.

پرزی ریز در مشتِ هذیان

از خوشی می‌گریم

وقتی تو را به خود می‌فشارم و له می‌کنم.

 

                                                               از مجموعه‌ی «شب با من از تو حرف می‌زند».

  

+ شنبه ششم مهر 1387 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

 

 

 

آسوده باش، خواهد آمد

 

 

آسوده باش، خواهد آمد

نزدیک می‌شوی، می‌سوزی

زیرا واژه‌ای که در آخرِ شعر می‌آید

نزدیک‌تر از واژه‌ی اول خواهد بود

به مرگت که در راه توقف نمی‌کند.

گمان نکن که او زیر شاخه‌ها به خواب رفته باشد

یا نفس تازه ‌کند وقتی تو می‌نویسی

یا حتی آن هنگام که چیزی می‌نوشی

برای برطرف کردن بدترین تشنگی.

حتی وقتی در ظلمت سوزان موهاتان

حلقه‌ی چهار بازوتان را

دلپذیر به هم می‌فشارید برای بی‌حرکت ماندن،

او می‌آید

خدا می‌داند از کدامین گردنه‌ها

از دوردست‌ها یا از همین نزدیکی

به سوی شما دو تَن

اما آسوده باش، او می‌آید

از یک واژه تا واژه‌ی دیگر

پیرتر می‌شوی.

 

+ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

 

دستم که تنت را لمس کرده

بهتر خواهد نوشت.

 

همان ساعت‌ها

در همان هوا زنگ می‌زنند

و دوباره دست‌به‌دستِ هم

ما را از هم جدا می‌کنند.

 

اما خاطره‌ی نزدیکی ِ تو

جوهری تازه‌ است

که بی‌وقفه سراغش خواهم رفت

تا در برابرم

نوری دیگر و سایه‌یی دیگر بگسترانم.

 

اشتیاقم به تو

ابری مبهم است که حالا

ستاره‌های تازه‌یی از آن می‌چینم.

 

وعده‌های تنِ تو

مرا قبل از گل دادنم به صلیب می‌کشند

و حالا با شبحِ سبکِ تو

این‌جا به خواب می‌روم

به همراه قلم و اندیشه.

 

           

 

+ دوشنبه ششم خرداد 1387 ، اصغر نوری |

 

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

 

بخشی از شعر «بهار سوگوار» از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

پی نوشت: پیام روز جهانی تئاتر را اینجا بخوانید.

 

+ یکشنبه چهارم فروردین 1387 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

مرگ یک شاعر

 

چقدر ساکت است این‌جا خدای من

انگار چشمه‌ها خشکیده‌اند

قلب‌ها زندگی را گم کرده‌اند

و برگ‌ها راز لانه‌ها را

 

چقدر ساکت است، انگار دختران جوان

 طعم آواز دادن رویاهاشان را گم کرده‌اند

یا رویاهاشان بیهوده مانده

یا می‌دانند که خدا می‌خواهد محروم‌شان کند از زندگی

 

دیگر کسی گل‌ها را به اسم صدا نخواهد زد

تمام علفزارها خوراک انبار علوفه می‌شود

بی‌آنکه دستی رشته‌ای از دوستی گره بزند

 

ببین علفزار چقدر غمگین است

از وقتی که دیگر نمی‌شود آن‌جا آواز خواند

ببین نی‌ها چقدر سخت‌اند در انتهای علفزار

سحر چه شتابی می‌کند برای ترک چشمه‌ها.

 

 

+ شنبه هجدهم اسفند 1386 ، اصغر نوری |

 

برف مي‌بارد

 

 

برف مي‌بارد

 تو امشب نمی آیی

برف مي‌بارد

و قلبم سياه مي‌پوشد

همراه اين تشييع‌كنندگان ابريشمين

غرق در اشك‌هاي سفيد

پرنده روي شاخه

جادو مي‌گريد

 

تو امشب نمی آیی

اين را يأس‌ام با فرياد به من مي‌گويد

اما برف مي‌بارد

با چرخشي بي‌اعتنا

 

برف مي‌بارد

 تو امشب نمی آیی

برف مي‌بارد

همه‌چيز از يأس سفيد است

يقين اندو‌هبار

سرما و نيستي

اين سكوت ترسناك

و تنهايي سفيد

 

تو امشب نمی آیی

اين را يأس‌ام با فرياد به من مي‌گويد

اما برف مي‌بارد

با چرخشي بي‌اعتنا

 Tombe la neige

 

Tombe la neige

Tu ne viendras pas ce soir

Tombe la neige

Et mon coeur s'habille de noir

Ce soyeux cortège

Tout en larmes blanches

L'oiseau sur la branche

Pleure le sortilège

 

Tu ne viendras pas ce soir

Me crie mon désespoir

Mais tombe la neige

Impassible manège

 

Tombe la neige

Tu ne viendras pas ce soir

Tombe la neige

Tout est blanc de désespoir

Triste certitude

Le froid et l'absence

Cet odieux silence

Blanche solitude

 

Tu ne viendras pas ce soir

Me crie mon désespoir

Mais tombe la neige

Impassible manège

+ جمعه چهاردهم دی 1386 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

عشق به آخر خواهد رسيد پيش از آنكه من به عشق برسم

همچون زندان خواهمش ديدAlain Borne

گل‌ها را مي‌بينم

چنان زيبا

كه گويي راه مي‌روند

و چشمان گريان

كنارشان پرپر مي‌شوند.

 

عشق به آخر خواهد رسيد اما من خواهم گفت

در شب‌هايي از

ملافه، پلك، باد و زنجره

من در روز تن تو وارد شده‌ام.

 

خواهم گفت

كه از تو زيسته‌ام

و در آن حال مي‌ميرم

كه گلبرگ به گلبرگ

از پله‌هاي خاطره پايين مي‌روم.

 

 

+ سه شنبه هشتم آبان 1386 ، اصغر نوری |

 

از تنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گهگاه آن را بجوی و تحمل کن

و به آرامش خاطر مجالی ده.

 

مارگوت بیکل                                           

ترجمه احمد شاملو                                  

            

+ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ، اصغر نوری |

 

از هر چه بگذريم

از چشمان تو كه نمي‌شود گذشت

چقدر قشنگ حرف مي‌زنند

وقتي من سكوت كرده‌ام

چشمان تو مادرزادند!

تو اما ديگر به خواب من نيا

نيا كه ببينمت تو او نيستي

كاش لبخندت را در نامه‌اي برايم پست كني

كاش...

ديگر به جنگ من نيا

من به ديگري باخته‌ام هر آنچه تو مي‌خواستي!

 

                              از مجموعه‌ي «امضاي تازه مي‌خواهد اين نام»، فرياد شيري، نگيما، ۱۳۸۳.

 

+ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ، اصغر نوری |

 

كسب و كار من

 

شغل من نگاه نكردن به خونريزيست

شغل من اين است كه روزنامه نمي‌خوانم

شب‌ها

دود مي‌رقصد

در زيرسيگاري روي ميز

پرده مي‌آيد تا نيمه‌هاي اتاق

يعني باد پرده را تكان مي‌دهد

همين باد كه از دريا تا من آمده است

داشتم مي‌گفتم

شغل من

خاموش كردن راديوست

بستن تلويزيون

در تمام ساعات پخش خبر.

 

 

 

 

+ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ي اصغر نوري

                                                                                                                       براي ژئورژيا

                                                                                                                                                                    

                               دوستت دارم

 

 

دوستت دارم

دوستت دارم براي تمام زن‌هايي كه نشناخته‌ام

دوستت دارم براي تمام زمان‌هايي كه نزيسته‌ام

براي بوي دريا و بوي نان داغ

براي برفي كه آب مي‌شود براي اولين گل‌ها

براي حيواناتي پاك كه انسان نمي‌ترساندشان

براي دوست داشتن دوستت دارم

براي تمام زن‌هايي كه دوست نمي‌دارم‌شان

 

چه كسي جز تو مرا نشانم مي‌دهد

مني كه چنين كم خود را مي‌بينم

بي‌تو چيزي نمي‌بينم جز برهوتي گسترده

بين گذشته و امروز

تمام آن مرگ‌ها را پشت سر گذاشتم روي كاه

نتوانستم ديوار آينه‌ام را سوراخ كنم

بايد زندگي را كلمه به كلمه مي‌آموختم

همان‌طور كه از ياد مي‌بريم

 

دوستت دارم براي دانايي‌ات كه دانايي‌ام نيست

براي سلامتي

دوستت دارم مقابل تمام آن چيزها كه فقط وهم‌اند

براي قلب جاوداني كه صاحبش نيستم

تو فكر مي‌كني ترديد هستي و چيزي جز خرد نيستي

تو خورشيدي بزرگي كه بر سرم بالا مي‌آيد

آن هنگام كه به خود يقين دارم

 

 

پ.ن.: فرانسه‌ي شعر را اينجا بخوانيد.

 

+ دوشنبه چهارم تیر 1386 ، اصغر نوری |

 

باران بد است

سقف خانة دريا چكه مي‌كند

باران بد است

نان دست‌فروش پير را آجر مي‌كند

باران بد است

حسرت يك چتر در دل دريا لانه مي‌كند

ولي من كه مي‌دانم

چه لذتي دارد زير باران راه رفتن با يك دوست

مي‌دانم درختان چقدر دوست دارند باران را

و من بعدِ باران درختان را

حتي خود دريا، كشته‌مردة باران است

زير باران زيباست، زيبا

باران خوب است

خوبِ بد، بدِ خوب

 

10/2/1386، تهران

+ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ، اصغر نوری |

 ترجمه اصغر نوری

 

آخرين شعر

 Robert Desnos

آنقدر به رويا ديدمت

آنقدر راه رفتم، آنقدر حرف زدم

آنقدر عاشق سايه‌ات شدم

كه ديگر چيزي جز تو برايم نمانده

فقط اين مانده كه سايه شوم ميان سايه‌ها

صد بار سايه‌تر از سايه شوم

سايه‌اي كه خواهد آمد و باز خواهد آمد

در زندگي آفتابي تو.

 

 

 

 

اعماق را لمس مي‌كنم

ديگر هيچ چيز

تهي

بسيار تهي

با اين حال هنوز ديوار باقي مانده است

زندان

براي خرد كردن

قبل از پيري و چين‌وچروك‌ها

عجب كاري.

+ جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ، اصغر نوری |

 

دست‌هات بوي ماهي

دلت دريا

حالا نشسته‌اي در صفحه‌ي آخرِ نمايشنامه‌اي كوتاه

پشت جلد دفترِ شماره‌هاي قديمي

پاي دست‌خط‌ِ زيبات.

نه، كار هيچكدام‌شان نيست

نه اين خودكار كه ديگر از قابش بيرون نمي‌آيد

نه اين نوارها كه هنوز خوب نمي‌فهمم‌شان

_ راستي يكي‌شان گم شد

يا يكي بُرد و پس نياورد

همان كه mon amour  را داشت _

عكس‌ها هم كه حرف نمي‌زنند

فقط لبخندت را قاب كرده‌اند كنارِ خامي من

«بشر تا دَم مرگ خام است.»[1]

نه، كار هيچكدام‌شان نيست

اين كه هر روز در گوشم مي‌خواند

صدا دارد

زمزمه مي‌‌كند، داد مي‌زند، مي‌نالد:

"ديگر كسي دوستت نخواهد داشت

دست‌كم

نه به اندازه‌ي او."

                                                     

                                                              نه/یک/هشتاد و شش 

 

 

1. يك ضرب‌المثل تركي.

 

 

 



 

+ یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ، اصغر نوری |

 

چهار شعر از ايو بون‌فو (۱۹۲۳-) ا

ترجمة اصغر نوري

 

 

 

زمين

 

فرياد مي‌زنم، نگاه كن،

نور

آنجا مي‌زيست، كنار ما! اينجا، ذخيرة آبش

هنوز متجلي. آنجا چوب

در انبار. اينجا چند ميوه

براي خشك كردن در ارتعاش آسمان صبحگاهي.

 

چيزي عوض نشده

همان مكان‌ها هستند و همان اشياء،

تقريباً همان كلمات

اما، ببين، در تو، در من

مشترك و نامرئي جمع مي‌شوند.

و او! مگر او نيست

كه آنجا لبخند مي‌زند («من، نور، بله، راضي مي‌شوم»)

خم شده در يقين آستانه، انگار گام‌هاي خورشيد را

روي تيرگي آب هدايت مي‌كند.

 

 

درخت بادام

 

فرياد مي‌زنم، نگاه كن،

درخت بادام

ناگهان پوشيده مي‌شود از هزاران گل

اينجا

تكيده، تا ابد در زميني بي‌آب، ضايع شده

ميان بندرگاه. من شب

راضي مي‌شوم. من درخت بادام

آراسته به حجله مي‌روم.

 

و، ببين، دست‌ها

بالاتر از همه در آسمان

مي‌گيرند

همانند گذشتن رگباري در گل‌ها

بخش جاودان زندگي را.

 

دست‌ها بادام را از هم جدا مي‌كنند

به آرامي. لمس مي‌كنند، دانه را بر مي‌دارند.

با خود مي‌برندش، بارور شده

از دنيايي ديگر

تا ابد در گلي يك‌روزه.

 

                       مجموعة اشعار (1978)

 

 

مكان واقعي

 

كاش جايي مهيا باشد براي آنكه نزديك مي‌شود،

آنكه مي‌لرزد و خانه‌اي ندارد.

 

آنكه صداي چراغي وسوسه‌اش كرده،

تنها روشناييِ تنها خانه.

 

و اگر اضطراب و خستگي‌اش بر جا ماند،

كاش كلماتي به او بگويند از سر دلداري.

 

اين قلبي كه جز سكوت نبود، چه مي‌خواهد

مگر كلماتي كه نشانه باشند و دعا،

 

و كمي آتش به ناگاه در شب،

و ميزِ ملاقات در خانه‌اي محقر؟

 

 

براي درختان

 

شما كه محو شده‌ايد از چشم‌اندازش

شما كه راه‌هاتان را دوباره به رويش بسته‌ايد

ضامن‌هايي بي‌اعتنا به اين كه دوو حتي دمِ مرگ

هنوز غرق نور خواهد شد.

 

شما اليافي شكل و متراكم

درختان، نزديكِ من وقتي او افتاد

در زورق مردگان با دهاني بسته

روي سهم ناچيز گرسنگي، سرما و سكوت.

 

از وراي شما مي‌شنوم آنچه را كه مي‌گويد

با سگان، با قايقران كريه دوزخ‌ها،

و من از آن شمايم با پيشروي آرام او

ميان اين همه شب و به رغم تمام اين رود.

 

رعد بلندي كه روي شاخه‌هاتان جاري‌ست

جشن‌هايي كه به پا مي‌كند در اوج تابستان

يعني كه او بختش را مي‌بندد به بخت من

با وساطت بي‌پيرايگي‌تان

 

چه چيز مي‌توان گرفت جز آنكه مي‌گريزد،

چه چيز مي‌توان ديد جز آنكه تاريك مي‌شود،

چه چيز مي‌توان خواست جز آنكه مي‌ميرد،

جز آنكه سخن مي‌گويد و از بين مي‌رود؟

 

كلام نزديكِ من

چه چيز مي‌جويد جز سكوتِ تو

چه نوري جز ژرفا

آگاهي كفن‌پوشِ تو،

 

كلام عينيت يافته

در مبداء و شب؟

                                        

                                               جنبش و سكونِ دوو (1953)

 

 

پي‌نوشت: مقاله‌ي «انسان پرنده‌ي مهاجر نيست» نوشته‌ي مهسا بخشايي، درباره‌ي زندگي و آثار ايوو  بون‌فوا را اينجا بخوانيد.

                                       

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ، اصغر نوری |

 

                  حضورت را

 

دلم مي‌خواهد

                     تو باشي

با قل خوردن باران روي گونه‌ات.

گاهي كه تنهايي هوارم مي‌شود

و آسمان يكپارچه

ابر اندوه جهانم را مي‌باراند

دلم مي‌خواهد

تو باشي                          

با چكه‌چكه‌ي باران از دامنت

 

دلم مي‌خواهد تو باشي

با شانه‌اي كه سر بر آن بگذارم

و گيسويي كه شبي خيس است. 

                               

                                                    از مجموعه‌ي «التيام نشاني زخم‌ها را گم كرده است»                                                                                                                                                        

+ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ، اصغر نوری |

 

من دلم سخت گرفته است از اين

مهمان‌خانة مهمان‌كُشِ روزش تاريك

..........

 

نيما

 

 

 

 

من، خودم

 

 

من، دستم نمي‌رود به كار

وقتي نيستي در كنارم

وقتي نيستم در هوايت

 

چشمم درد مي‌گيرد

بس كه نمي‌بيندت به خواب،

گوشم كَر مي‌شود

از اين همه حرفي كه نمي‌زني

 

من، دلم شاد مي‌شود گاهي

گاهي، فقط همين

چه حالي مي‌كند تنم

تنت را كه مي‌يابد در تني

 

من، خودم تنهاست.

 

 

+ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ، اصغر نوری |

ترجمه اصغر نوری

               

                                كودكاني كه عاشق هم‌اند

 

  

Jacques Prévert

 

كودكاني كه عاشق هم‌اند

ايستاده همديگر را مي‌بوسند

مقابل دروازه‌هاي شب

و رهگذراني كه مي‌گذرند

آنها را با انگشت نشان مي‌دهند

اما كودكاني كه عاشق هم‌اند

از همه‌كس بي‌خبرند آنجا

و اين تنها سايه‌شان است

كه مي‌لرزد در شب

خشم رهگذران را برمي‌انگيزند

خشم‌شان را ترحم‌شان را خنده‌شان را آرزوشان را

كودكاني كه عاشق هم‌اند

و از همه‌كس بي‌خبرند آنجا

جاي ديگري هستند

 بسيار دورتر از شب

بسيار بلند‌تر روز

 در نورِ تند اولين عشق‌شان.

 

 

 

   Les enfants qui s'aiment

Les enfants qui s'aiment s'embrassent debout
contre les portes de la nuit
Et les passants qui passent les désignent du doigt
Mais les enfants qui s'aiment
Ne sont là pour personne
Et c'est seulement leur ombre
Qui tremble dans la nuit
Excitant la rage des passants
Leur rage leur mépris leurs rires et leur envie
Les enfants qui s'aiment ne sont là pour personne
Ils sont ailleurs bien plus loin que la nuit
Bien plus haut que le jour
Dans l'éblouissante clarté de leur premier amour 

                           J. Prevert

 

+ یکشنبه دهم دی 1385 ، اصغر نوری |

 

    

مست شويد

 Charles Baudelaire

   بايد هميشه مست بود، همه چيز در مستي‌ست؛ تنها مسئله اين است. براي آنكه بار وحشتناك زمان را حس نكنيد كه شانه‌هاتان را خرد مي‌كند و كمرتان را خم، بايد بي‌وقفه مست شويد.

 

اما مستي از چه؟ از شراب، شعر، يا از تقوا، بسته به ميل خودتان، اما مست شويد!

 

و اگر گاهي، روي پله‌هاي قصري، روي علفزارِ سبز جوكناري بيدار شديد، با مستي كمرنگ يا پريده، بپرسيد از باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت؛ از هر آنچه كه مي‌گريزد، هر آنچه كه مي‌نالد، هرآنچه كه جاري‌ست، هر آنچه كه مي‌خواند، هر آنچه كه سخن مي گويد، بپرسيد اكنون چه وقت است؟ باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، جواب‌تان خواهند گفت، وقت مستي‌ست؛ براي آنكه بردگان شهيد زمان نباشيد، مست شويد، مست شويد مدام، از شراب، از شعر، از تقوا، بسته به ميل خودتان.

 


+ یکشنبه سوم دی 1385 ، اصغر نوری |

 

گامها

 

 

گام‌هاي تو، كودكان سكوتم،

برداشته‌ شده قديس‌وار و آرام،

به سوي تختخواب هوشياريم

بي‌صدا و يخ‌زده عمل مي‌آیند.

 

انسان ناب، ساية الهي،

چقدر دلپذيرند گام‌هاي تو!

خدايا!... تمام موهبت‌ها كه حدس مي‌زنم

روي اين پاهاي لخت به سويم مي‌آيند!

 

اگر با لب‌هاي پيش آمده‌ات،

آماده مي‌شوی تا تسكين دهي،

ساكن انديشه‌هايم را

با طعم بوسه‌اي،

 

عجله نكن در اين كار مهرآميز،

شيريني بودن و نبودن،

زيرا كه من تنها در انتظار تو زيستم،

و قلبم فقط گام‌هاي تو بود.

 

 

Les pas

 

Tes pas, enfants de mon silence
Saintement, lentement placés
Vers le lit de ma vigilance
Procèdent muets et glacés

Personne pure, ombre divine
Qu'ils sont doux, tes pas retenus
Dieux !... tous les dons que je devine
Viennent à moi sur ces pieds nus

Si, de tes lèvres avancées
Tu prépares pour l'apaiser
A l'habitant de mes pensées
La nourriture d'un baiser

Ne hâte pas cet acte tendre
Douceur d'être et de n'être pas
Car j'ai vécu de vous attendre
Et mon coeur n'était que vos pas

Paul Valéry


+ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ، اصغر نوری |

 ترجمة اصغر نوري

 

    

      

 عاشق

 

Nusch, معشوقة الوار 

ايستاده روي پلك‌هايم

موهايش در موهايم

شكل دستانم را دارد،

رنگ چشمانم را دارد،

غرق مي‌شود در سايه‌ام

مثل سنگي در آسمان.

 

چشمانش هميشه باز

نمي‌گذارد به خواب روم.

روياهاي آكنده از نورش

خورشيدها را بخار مي‌كند

به خنده مي‌اندازدم، گريه و خنده،

حرف زدن بي‌‌هيچ حرفي براي گفتن.

 

       از مجموعة «پايتخت اندوه»

 

 

پل الوار و نوشL'amoureuse

 

Elle est debout sur mes paupières

Et ses cheveux sont dans les miens

Elle a la forme de mes mains

Elle a la couleur de mes yeux

Elle s'engloutit dans mon ombre

Comme une pierre sur le ciel

 

Elle a toujours les yeux ouverts

Et ne me laisse pas dormir

Ses rêves en pleine lumière

Font évaporer les soleils

Me font rire, pleurer et rire

Sans avoir rien à dire

 

Paul Eluard

 

 

+ یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ، اصغر نوری |

 

بي‌تو

دستانم سرد است

درونم برف مي‌بارد

 

 

 

 

 

   

+ دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ، اصغر نوری |

 

 

خواندن آن پنج کلمۀ کامل چه جمله‌هایی را بریده بریده به یادش آورد؟

 

                                                                    «اولیس ِجیمزجویس»

 

 

به یادم آور!     بندر! تماشایی شو!     مرا یا تو را یا هر دو بی تو را     به یادم آور!      

باشد    از تمام ِتمام ِاو    تنها تمام او را    به یادم آور!         

بندر! تو رفتنی   رفتنی که می‌ماند   شبیه ِنیلی به آتش            

جان ِتماشا را نیلی کن!         زارزار باران بباران!        به یادم آور!

به یادم آور!     تنی بر زمین در خود جمع شد        سری درآسمان از تن افتاد        

                          پایکوبان شد آه های  ِ تفته   براندام ِ رعشه

             

ما که می‌رفتیم ما نمی‌رفتیم    خالی می‌کردیم صورت‌مان را در خالی ِرفتن

رفتن چه پر می‌رفت!

زیر ِچتر ِنیلی   سفید را سیاه  ذره ذره خورد         آخر چرا آخر؟

به یادم آور!          مرا یا تو را یا هر دو بی تو را        به یادم آور!  

  

 

+ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ، اصغر نوری |

 

از كنار هم مي‌گذريم

انگار كه هرگز

با هم

 

خيابان‌ها هنوز

شمار‌ه‌ي قدم‌هامان را

به ياد دارند

و اين عادت تو را

كه هميشه طرف چپ من راه مي‌رفتي

و پرحرفي‌هاي من

پيش سكوت زيباي تو

 

با هم

انگار كه هرگز

از كنار هم مي‌گذريم

 

 

+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ، اصغر نوری |

 

ديگر به خواب هم

نمي‌بينمت

خوابت كجاي اين صف خواب‌ها

چرت مي‌زند؟

 

 

 

   

+ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ، اصغر نوری |

سوزوكي ناتسوم (۱۹۱۶ـ ۱۸۶۷)
ترجمه‌ی اصغر نوري

 

باد پاييز برگ‌ها را رنگ مي‌زند
آيا او مي‌نشاند بر سرم
اولين موي سپيد را

*

چهار ديوار عريان
تنها يك چراغ
براي دلپذير ساختن اتاق يخ‌زده
 

*

ميان برگ‌هاي نيلوفر
يك انعكاس
مردمك‌هاي گربه

*

گل‌ها باريده‌اند
گلبرگ‌هاي پاره‌پاره را باد با خود برده
تا سايه

*

سايه روي علف نرم
رؤياي سگ خوابيده بالا مي‌رود
چون مه‌اي سبك

 

+ یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ، اصغر نوری |

  ترجمه ی اصغر نوری 

·                                                           دور هستم

 

دور هستم

تو به خواب مي‌روي و به من گوش مي‌دهي

عشقم آتلانتيك را مي‌پيمايد و مي‌آيد

به گرمي با تو سخن گويد

و بر لبانت بوسه زند

 

و تو در اين رويا لبخند مي‌زني

آنجا كه من هستم

و من به رويا مي‌بينم كه لبخند مي‌زني

وقتي به زمزمه‌ام گوش مي‌دهي كه

دوستت دارم

 

 


ادامه مطلب
+ یکشنبه نهم مهر 1385 ، اصغر نوری |

 

شب مچاله‌ام می‌کند

صبح جلو آينه

خودم را اطو

نه اين کهنه‌پاره ديگر صاف نمی‌شود

بايد دنبال تکه نانی رفت

کوچه بوی شب می‌دهد هنوز

چند قدم جلوتر

سحرخيزترين زن خيابان

خميازه‌کشان به خانه‌اش می‌رسد

 

رد می‌شوم از تمام خبرها

و ولو می‌شوم روی چند آگهی

چند مرد لابه‌لای کلمات

با زن‌هاشان ازدواج می‌کنند و می‌ميرند

لحاف روزنامه از بالا گل‌دوزی می‌شود

ـ اين گنجشک‌ها هميشه از من زرنگ‌ترند ـ

نگاهم پايين می‌آيد و نرسيده به زمين

روی سينه‌های يک نيلوفر

ميخکوب می‌شود

 

بوق اتومبيل‌ها

چراغ‌های چشمک‌زن

و لاله‌عباسی‌هايی که کنار خيابان روئيده‌اند

کفش‌ها لاشه‌ام را روی زمين می‌کشند

شب در خانه منتظر است

 

+ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ، اصغر نوری |

 

   اواخر سال 80 وقتي آخرين ماه‌هاي سربازي را در تهران مي‌گذراندم، با شاعري آشنا شدم كه خيلي زود تبديل شد به نزديك‌ترين دوست تهراني‌ام. بعدها، بين سال 81 تا اواسط 83 ، هر موقع تهران مي‌آمدم، صبح يك‌راست از ترمينال مي‌رفتم به محل كارش. شعر خواندن بود و پشت سرهم چاي و جوك و خنده و... هيچ‌وقت حس نكردم اين آدم تقريبأ دو برابر من سن دارد، البته به نظر هم نمي‌رسيد، او كمتر از سن‌اش نشان مي‌داد و من بيشتر. اولين ترجمه‌هام با حمايت او در مجلات مختلف چاپ شد، اولين ناشرهايي كه باهاشان آشنا شدم، از طريق او بود و شعرهاي اولين كتابي را كه ترجمه كرده بودم، او بود كه شعر كرد. با هم خيلي جاها رفتيم، بسیاری از جلسات ادبي و بي‌ادبي، چه با آن هيلمن قديمي‌اش و چه با آن دئوو به قول خودش خارجي.

 پاييز 83 درست روزي كه من براي هميشه آمدم تهران، او از ايران رفت. حالا فقط مي‌دانم كه جايي در اروپاست و من آنقدر بي‌معرفتم كه از وقتي رفته، يك بار هم بهش زنگ نزده‌ام.

 قبل از رفتن، قبل از آن كه من بيايم تهران، يك بار آمد تبريز. نیمه ی شعبان بود. با چند نفر از دوستان تبريزي، نشستيم تو دفتر كار من در يكي از خيابان‌هاي شلوغ تبريز و او شعر خواند. خوشبختانه هر سه كتابش تو دفتر بود: «التيام نشاني زخم‌ها را گم كرده است»، «خوانش چندم عشق» و «وقتي كه مقصدي نيست». دفتر شعر ديگري همراهش بود از شعرهاي تازه‌اش كه چندتا هم از آنها خواند. ديشب وقتي به نوار اين جلسه گوش مي‌كردم، صداي گرم او كه سر و صداي اتومبيل‌ها و صداي ترقه‌هايي كه بيرون مي‌تركيد چيزي از گرمي‌اش نمي‌كاست، دوباره تمام خاطرات‌مان را برام زنده كرد.

دو شعر چاپ نشده از عليرضا بابايي:   

    


ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ، اصغر نوری |

 

 

موهايت را

 

وقتي روسري روي شانه‌ات

 

و تو بي‌خيال

 

لب‌هايت را

 

وقتي بوي بوسه

 

چشم‌هايت را

 

وقتي لبخند

 

پستان‌هايت را

 

وقتي پيراهن

 

دست‌هايت را

 

وقتي دستم موها، لب‌ها، چشم‌ها، پستان‌ها

 

دست‌هايت

 

دست‌هايت را دوست دارم

+ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ، اصغر نوری |

 

 امشب اين شعر نصرت رحماني خرابم كرد:                  

 

 

 

شب چشم

 

مويت كلاف دود

 

دامن سپيد

 

سخي‌تن

 

بنگر چگونه دست تكان مي‌دهم

 

گويي مرا براي وداع آفريده‌اند

 

خنجر شكست

 

در لاي كتف من

 

مويت كلاف دود

 

بدرود!

+ دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ، اصغر نوری |

 

 

الن ونستن

 ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

 

                                            مگر شب

 

 

از زمين مرده

 

گل‌ها ناگهان سر برمي‌آورند

 

چه گل‌هايي نمي‌دانم

 

من به تو خيره مي‌شوم

 

فرو مي‌روم در دهان بازت،

 

در چشماني به تيزي

 

دندان‌هاي ريزت

 

كه ديشب،

 

روباه ستاره را يادم مي‌آورد.

 

آن موقع،

 

قلبم به شدت مي‌تپيد،

 

با ريتم دندان زدن‌هاي تو

 

بر پوستم.

 

به شدت مي‌تپيد قلبم وقتي تو،

 

يكي پس از ديگري،

  

پاهاي فرو رفته در سردي‌ات را

 

بلند مي‌كردي.

 

امروز، من مردي هستم

 

با فكي كليد شده،

 

مشتي فرو رفته در دهان

 

زيرا كه در ريه‌هايش

 

ديگر هيچ بادي نمي‌وزد

 

و چشمانش پلك شده‌اند.

 

 

 

 

+ دوشنبه پنجم تیر 1385 ، اصغر نوری |

           

                 اتفاق

 

 

مي‌بينمت

همان برق نگاه و گودي گونه‌ات

وقتي كه مي‌خندي

و صدايي كه هنوز

تمام تنم را گرم مي‌كند

هيچ اتفاقي نيفتاده

فقط كمي ابروهاي تو نازكتر شده

موهاي من كم

 

 

+ پنجشنبه یکم تیر 1385 ، اصغر نوری |

  

 الن بورن

  ترجمه‌ی اصغر نوری

 

                  تنها چهره‌ی توست

 

تنها چهره‌ی توست

عشق من

و تن‌ات

 

تنها با توست

که من از تنها بودن دست می‌کشم

و حتی دست می‌کشم از بودن اين شبح

که آينه‌ها هم برايش خالی‌ست

 

بايد ببينمت

تا زمين و زندگی را به دست گيرم

 

به دور از بودن‌ات

خونم آبی خاکستری‌ست که سکوت می‌کند

 

به دور از بودن‌ات

در من چيزی نيست

جز مشتی بزرگ و فرو بسته

که آزارم می‌دهد

 

نبودن‌ات

پلک عظيمی‌ست

روی تمام تنم

+ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ، اصغر نوری |

 

الن بورن

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

                تو به سکوت وانخواهی داشت

 

تو به سکوت وانخواهی داشت

نه روحم را، نه خونم را و نه صدايم را

 

لب‌هايم ديگر از هم باز نمی‌شوند

جز برای گفتن نامت

بوسيدن دهانت

تبديل شدن به تو هنگام جستجوی‌ات

 

و اگر از گل سرخ حرف می‌زنم

از توست

يا اگر از نان، عسل، شن يا از خودم

حرف می‌زنم

 

تو پس تمام کلماتم هستی

لبريزشان می‌کني، می‌سوزانی، تهی می‌کنی

تو آب دهانم هستی و دهانم

حتی سکوتم از تو مضطرب است.

+ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ، اصغر نوری |