تبليغاتX
برهوت

 

دختربچه‌ی بدجنس

 

ژوآن ژان‌شارل[1]

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

     امروز بعداز‌ظهر، آرتور را هل دادم توی حوض. افتاد و با دهانش صدای غل‌غل درآورد ولی جیغ هم می‌زد طوری که آنها صداش را شنیدند. بابا و مامان دوان‌دوان سر رسیدند. مامان زار می‌زد چون خیال می‌کرد آرتور غرق شده. غرق نشده بود. دکتر آمد. حالا حال آرتور خوب است. یک شیرینی مربایی خواست و مامان بهش داد. ساعت هفت بود که شیرینی خواست، تقریباً موقع خواب، ولی با این همه مامان بهش داد. آرتور خیلی خوشحال و مغرور بود. همه از او سئوال می‌پرسیدند. مامان ازش پرسید چطور افتاده توی حوض، پاش سُر خورده، و آرتور تأیید کرد و گفت که تعادلش را از دست داده. خیلی خوب شد که این‌جور گفت، ولی با این همه هنوز از دستش دلخورم و در اولین فرصت کارم را از سر می‌گیرم. 


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ، اصغر نوری |

 

                                            آی دزد، دزد

                                    زندگی‌ات کدام است؟

  Le Clézio

 

ژان ماری گوستاو لوکلِزیو

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

     

    

     - به من بگو، از کجا شروع شد؟

     - نمی‌دونم، دیگه نمی‌دونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطره‌ای از اون زمون‌ها ندارم. من تو پرتقال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقت‌ها یه روستای کوچیک ماهیگیر‌ها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اون‌جا رو ترک کنه و با مادر و عمه‌ام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچ‌وقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد می‌آرم، ماهیگیر بود. برام قصه می‌گفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتقالی حرف نمی‌زنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار می‌کردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونه‌های قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقت‌ها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چندتا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمی‌کردم، همین‌طور به حوادث. زیاد کار می‌کردم و پول کم بود، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر می‌کردم، لوازم‌خونگی و روشنایی نصب می‌کردم، سیم‌کشی می‌کردم. از این کار خیلی خوشم می‌اومد، کار خوبی بود.

اینهایی که می‌گم اون‌قدر دورن که گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم حقیقت داره؟ اون وقت‌ها واقعاً این‌طور بوده؟ اینها بیشتر یه رویا نیست که اون وقت‌ها واسه خودم می‌ساختم؟ وقتی همه‌چی اون‌قدر آروم و عادی بود، وقتی شب ساعت هفت به خونه برمی‌گشتم و درو که باز می‌کردم هوای گرم خونه می‌خورد تو صورتم، جیغ‌ و داد بچه‌ها رو می‌شنیدم و صدای زنمو که می‌اومد به طرفم و منو می‌بوسید. چون خسته بودم، قبل از شام رو تخت دراز می‌کشیدم و به سایه‌ها‌یی که لامپ رو سقف می‌نداخت، نگاه می‌کردم. به هیچی فکر نمی‌کردم، اون وقت‌ها آینده وجود نداشت، همین‌طور گذشته، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم.

    - و حالا؟ 


ادامه مطلب
+ دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ، اصغر نوری |

 

ریشه‌های درهم پیوسته

 

 

نورا موسوی‌نیا

 

هستند آدمهايي كه به پهلو مي‌‌خوابند ، به ديوارها خيره مي‌شوند و مويرگهايشان به مويرگهاي سست يك مرده شباهت دارد . و آدمهايي نيز هستند كه به پشت دراز مي‌كشند و در هاله‌اي از ياوه‌ها و پس‌مانده‌ي كابوس‌هاي شبانه‌ي خود فرو مي‌روند .

در زير نور زرد اخرايي دراز مي‌كشم و به صداي ناموزون و خش‌دار نفسهايش گوش مي‌دهم . نقش جنيني به تدريج پديدار مي‌شود . پيچ و تابي مي‌خورد و در فضا به شكل ذره‌هاي نور در مي‌آيد . بدن زردفام و نرمش همچون مايعي خميري آرام و سيال به سمتم پيش مي‌آيد .

در اينجا من به يك جنين مرده در باتلاقي سبز فكر مي‌كنم و تكان وهم‌آميز دست‌هاي ارغواني يك مرده ... صندلي‌ها در نور ... جنيني در جعبه ...

                                           

بازوهاي نازك بلورينش را دراز مي‌كند و به دور تنم مي‌پيچد . نور زرد به ديوارهاي سبز درخشان برخورد مي‌‌كند و انعكاسش بسان شيشه از بدنهايمان عبور مي‌كند . طوري در مقابلش ايستاده‌ام كه انگار يك عروس دريايي در دهانم فرو كرده‌اند . به اعماقش نگاه مي‌كنم ، با خود فكر مي‌كنم او كيست ؟ يك هشت‌پا در جعبه يا يك ميخ سياه فرورفته در نافم .

گياهان دريايي به دور بدن‌هاي شفافمان مي‌پيچند و بالا مي‌آيند و انگشتانمان به رشته‌هاي خزه و جلبك مبدل مي‌شوند . در اينجا هيچ‌چيز نيست ، هيچ‌چيز به جز گذر زمان از روي بدنهايمان و گياهاني كه به دور تنمان پيچيده‌اند و بالا مي‌آيند . صداي تقه‌زدن و خراشيدن يك شي مي‌آيد . هميشه اين صدا به گوش مي‌رسد . من توده‌اي از ترشحات و كبودي‌ها هستم . چرا فكر كردم كسي به من نگاه مي‌كند ؟

انگشتان او مثل ريشه‌هاي درهم‌پيوسته‌ي درختان در زير خاك سرد و لزج‌اند و آن‌قدر به من فشار آورده‌اند كه گويي مردمكهايم در حال تركيده شدن‌اند .

يك دستم را تكان مي‌دهم و به صداي نفسهايش كه موزونتر شده‌اند گوش مي‌دهم . مي‌توانم خطوط باريكي از رگه‌هاي سفيد شفاف را در زير چشمانش ببينم و جريان گردش خون در بدنش را بشنوم . بسان دو شي بيجان در آغوش هم فرو مي‌رويم . نيمدايره‌اي از گياهان سبز درخشان ما را در برگرفته است . نيمدايره‌اي بسان پاهاي هشت‌پاي مرده‌اي كه در ليواني آب شناور است . مردمكهاي شفافش بر تنم ثابت مانده‌اند . او به چه فكر مي‌كند

دستم را دراز مي‌كنم و با دو انگشت تنش را لمس مي‌كنم . تلالو ملايمي از نور سبز بخشي از پوست شفافش را روشن كرده است . چه چيزي در اينجا اهميت دارد ؟ جز در خود فرورفتن ، به دور خود چرخيدن ، حلقه را كامل كردن ، خارج شدن از سكوت و گوش دادن به صداي خزيدن گياهان بر بدنهايمان .

هاله‌اي از درات نور از بدنم ساطع مي‌شود . من مي‌گويم در بيداري هم تصاويري درهم شده از كابوس را به همراه دارم . به دستهايم نگاه مي‌كنم . دردي خفيف ، نامفهوم ، اما قوي در تك‌تك اعضاي بدنم چنبره زده است . رشته‌اي از موهايش به دور گردنم مي‌پيچد . پاها ، دستها و تمام وجود او به دورم مي‌پيچد . به اعماقش نگاه مي‌كنم . خودم را در او مي‌بينم . چهره‌ام به سمتم باز مي‌گردد .

چيزي در وجودمان شكل مي‌گيرد . ما از چيزي به چيز ديگر تبديل مي‌شويم ... درهم فرو مي‌رويم ... ادغام مي‌شويم ... زمزمه مي‌كنيم ... به‌دور هم مي‌پيچيم ... بر روي هم مي‌لغزيم ... به دور هم مي‌چرخيم ... درهم يكي مي‌شويم ... فرو مي‌رويم ... سقوط مي‌كنيم ...

  

آرام باشيم . آرام باشيم . توده‌اي از گياهان سبز به دورمان پيچيده‌اند ، از تنمان بالا آمده‌اند و ريشه هايشان بسان ريسماني ضخيم به دور مغزهايمان پيچيده شده‌اند و ما را حلق‌آويز كرده‌اند . آرام باشيم . ما توده‌اي پوشيده از جلبك‌هاي سبز و ارغواني و ضخيم هستيم .

به او گوش مي‌دهم . ديگر صداي نفس‌هاي سريع ، تند و خفه‌اش به گوشم نمي‌رسد و انگشتان پوشيده از جلبكش ديگر تنم را لمس نمي‌كنند . فكر مي‌كنم چهره‌اش در تاريكي فرورفته و همه‌چيز به پايان رسيده باشد.  

 

 

پی‌نوشت: دیگر مطالب نورا موسوی‌نیا را اینجا بخوانید.

 

+ سه شنبه چهارم تیر 1387 ، اصغر نوری |

 

ما چهار نفر بودیم

 

-         آقای احمدی رو از کی می‌شناسین؟

-         احمدی؟ فکر نکنم کسی رو به اسم بشناسم!

-         ولی شما خوب می‌شناسیدش. احتمالاً آخرین نفری هستین که با اون دیده شده؟

-         آخرین نفر؟ اتفاقی براش افتاده؟

-         ...

-         حالا چیکاره‌ست این آقای احمدی؟

-         کارمند اداره‌ی ثبت‌ احوال.

-         ثبت احوال؟ پس با این حساب باید بشناسمش!

-         شما یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل باهم ناهار خوردین.

-         کجا؟

-         رستوران مروارید.

-         آه، بله! درسته. من یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل اون‌جا ناهار خوردم؛ با یکی از همکارام. ولی اسمش احمدی نبود.

-         اما ما مدرک داریم... با این عکس نگاه کنین! این شما هستین و این آقای احمدی.

-         نه، این حمیدی‌ئه. تازه به اتاق ما منتقل شده.

-         حمیدی؟

-         بله، اسمش همینه.

-         خیلی‌خب. موقع خوردن ناهار، درباره‌ی چی باهم صحبت می‌کردین؟

-         تقریباً هیچی.

-         ولی شما بیشتر از دو ساعت باهم بودین...

-     حرف‌های معمولی می‌زدیم. خب، ما تازه باهم آشنا شدیم. اولین‌بار بود که بیرون از اداره باهم بودیم... نمی‌تونستیم که درباره‌ی زن‌هامون باهم حرف بزنیم...

-         زن‌هاتون؟

-         آه، ببخشین! این تکیه‌کلام حامدی‌ئه؛ اون‌یکی همکارم. می‌شناسیدش که؟

-         گفتین حامدی؟

-     بله. راستش من و اون، بیشتر درباره‌ی زن‌هامون باهم حرف می‌زنیم. البته بیشتر حامدی حرف می‌زنه تا من. حتی از اون کارشون هم برام می‌گه.

-         ولی تو لیستی که جلوی منه، اسم حامدی نیست.

-     امکان نداره! ما در حال حاضر تو اتاق سه نفریم: من، حمیدی و حامدی. البته حمیدی از یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل دیگه نمی‌آد اداره... به نظر می‌آد اطلاعات‌تون ناقصه...

-         اطلاعات ما هیچ نقصی نداره!

-         آخه چطور ممکنه اسمِ...

-         فعلاً با شما کاری ندارم. می‌تونید برید آقای محمدی.

-         محمدی؟ ولی اسم من محسنی‌ئه. محمدی، اسم اون‌یکی همکارم بود که دو هفته پیش به قتل رسید.  

 

+ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ، اصغر نوری |

 

 

 

 

افسانه‌ي‌ پولدِو

 

 

 

مارسل امه

ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

 

 

در شهر ستورتسكت‌، دوشيزه‌ي‌ پيري‌ به‌ نام‌ ماريچلا بوربوايه‌  زندگي‌ مي‌كرد كه‌ پرهيزگاري‌ و بكارتش‌ زبانزد خاص‌ و عام‌ بود. او دست‌ كم‌ روزي‌ يك‌بار به‌ آيين‌ عشاء رباني‌ گوش‌ مي‌داد، هفته‌اي‌ دوبار در اين‌ آيين‌ شركت‌ مي‌كرد، ذكات‌ كليسا را سخاوتمندانه‌ مي‌پرداخت‌، سفره‌هاي‌ كليسا را گلدوزي‌ مي‌كرد و خيرات‌ و صدقات‌ را بين‌ مستحق‌ترين‌ فقرا تقسيم‌ مي‌كرد. در تمام‌ فصل‌ها سياه‌ مي‌پوشيد، با مردها حرف‌ نمي‌زد جز در موارد بسيار ضروري‌، آن‌ هم‌ با چشماني‌ به‌ زير انداخته‌؛ تحت‌ تأثير هيچ‌ يك‌ از اين‌ افكار پليدي‌ كه‌ انسان‌ را به‌ گناه‌ شهوتراني‌ ترغيب‌ مي‌كنند، قرار نمي‌گرفت‌ و كاملاً از آنها بي‌خبر بود. سرآخر، خداوند براي‌ آن‌ كه‌ به‌ او اجاز دهد به‌ نهايت‌ كمال‌ برسد، امتحاني‌ بزرگ‌ و رنج‌آور براي‌ او فرستاده‌ بود كه‌ براي‌ قلب‌ شيفته‌اش‌ مثل‌ يك‌ معجزه‌ بود و پرهيزگاري‌اش‌ را غني‌تر مي‌كرد.

 


ادامه مطلب
+ جمعه دوم آذر 1386 ، اصغر نوری |

 

كژمير

 

 

اول بايد محكم از دو دستگيره ي آهني ديگ بگيريد. براي اين كه دستتان نسوزد، دستكش هاي مخصوصي براي اين كار در اختيار شما مي گذارند. يك طرف ديگ توسط زنجير چدني كه با جك بسيار قوي بالا كشيده مي شود، خم شده وفلز ذوب شده از شيار كناره ي ديگ، داخل قالب ها مي ريزد. ما كارگران بخش ريخته گري، مهمترين پرسنل خط توليد تراكتورهاي بسيار مطلوبي هستيم، كه قابل رقابت با هر نوع خارجي هستند.

اما فلز مذاب مثل زل زدن به كره ي سوزان خورشيد چشمهايم را مي سوزاند. خورشيد برايم نه انگيزه ي شاعرانه است و نه بهانه ي سايه اي كه در آن دراز بكشم و از نسيم خنك لذت ببرم. حتي مادر هستي بودن خورشيد هم برايم چندان مهم نيست. هميشه حسي از عرق كردن و سوختن و ذوب شدن، با هر نگاه به آن، اذيتم مي كند.

آن روز هم حتي تكه ابري نبود تا به انتظارش بتوانم حس سوختنم را تسكين دهم. با همين كلافه گي دست و پا زدن در مواد مذاب انساني، به منزل سيدي مي رفتم كه قرار بود صيغه ام را با زني به مدت دوازده ساعت بخواند. به اندازه ي كافي مرد بودم كه مجبور شوم هر دو روز يك بار ملافه ام را بشويم و از طناب بالكن آويزان كنم. هيفده سال زندگي با "مرضيه" به من آموخته بود كه انتظار هم بخشي از زندگي جنسي يك مرد است. انتظار براي پايان دوران قاعده گي "مرضيه"، بي حوصله گي هايش يا سپري شدن مدتي كه بعد از هر بگو مگوي خانوادگي به قهر و حسرت مي گذشت تا شبي "مرضيه" يا من، بالاخره كوتاه بياييم و به هم بچسبيم. اين بود كه در اين دو ماهي كه از مرگ "مرضيه" مي گذشت، احساس كمبود جنسي نكرده و خيلي زود به شرايط تازه عادت كرده بودم. مي توانستم حتي تا آخر عمرم با لحاف و تشك بسازم و مگر در تمام آن دوران طولاني مجرديم، چه مي كردم؟‍‍!


ادامه مطلب
+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ، اصغر نوری |

 

 

تصمیم بزرگ آقای زمانی

 

 

لابد از آنجا شروع شده بود. از آن زنی که بیرون یکی از غذا‌خوری‌های بین راه دیده بود.    

داشت چپ چپ به شوهرش نگاه می‌کرد. چادر آفتاب خورده‌ای قالب تنش بود و با دندان‌های زردش چادر را نگه داشته بود، و کودکی انگشت وسط زن را گرفته بود، کفش هایش پاره بود و شلوار خط دار ورزشی‌اش سر زانوهایش وصله خورده بود.

زن داشت به شوهرش و چاقوی ضامن داری که تازه از مغازه‌ی کنار رستوران بین راه خریده بود ، چپ چپ نگاه می‌کرد. ولی در زن چیز دیگری بود که نگذاشت آقای زمانی متوجه صورت استخوانی و دماغ قلمی و مخصوصاً خالی که پایین و شاید هم بالای گونه‌ی چپ زن بود بشود: آن نگاه‌های دزدکی زن به شاگرد راننده .

شاید همین بود که آقای زمانی را یاد سایه‌ی روی دیوار انباری انداخت.

آن روز محمد کف حیاط کنار پله‌ها نشسته بود و پدربزرگ روی پله سوم و لابد با ترکه‌ی آلبالویی هم در دستش. محمد هر کجای حافظ را که غلط می‌خواند ترکه روی سر و شانه‌هایش می‌نشست.

او هم ناله می‌کرد که :

«آخه آقاجون سخته!»

یعنی واقعاً آن روز بود که تصمیم گرفت هرگز ازدواج نکند ؟

 


ادامه مطلب
+ شنبه دهم تیر 1385 ، اصغر نوری |