تبليغاتX
برهوت

 

آشفتهْ‌خوابِ بايگان

 نوشته‌ي رضا عليپور متعلّم

 - فصل يك - داخلي – روز – بايگاني اداره:

تصوير باريك كه كم‌كم روشن مي‌شود و همزمان، دوربين از راست به چپ حركت كرده و نماي عمومي از راهروهاي باريك و نيمْ‌تاريكِ بايگاني را يكي پس از ديگري قاب مي‌گيرد و به راهروي آخر كه مي‌رسد، مي‌ايستد.

بايگان، پوشه‌اي در دست، از تَه راهرو ظاهر مي‌شود و نرمْ‌نرمك به طرفِ ميز مي‌رود و پشت‌اش مي‌نشيند. پوشه را روي ميز مي‌سُرانَد. عينكِ طبي‌اش را برمي‌دارد و چشم‌ها را مي‌مالد. خسته مي‌نمايد و كم‌ حال و حوصله. ميانسال است، قامت‌اش متوسّط، قدري خميدهْ‌پشت و موهاي‌اش سفيدِ يكدست.

- نماي متوسّط از چهره‌ي تكيده و استخواني‌اش. پوشه را پيش مي‌كشد. باز مي‌كند. نيم‌نگاهي مي‌اندازد و دوباره، روي ميز مي‌سُراند. سرش را به پشتي صندلي تكيه داده و به ساعتِ ديواري خيره مي‌شود. سه دقيقه مانده به چهار. از پشتِ ميز بلند مي‌شود و در همان حال يكي از كشوها را باز مي‌كند.

- نماي نزديك از كشو محتويات‌اش؛ ليواني نه‌چندان تميز، قندهاي حبّه در كيسه‌ي پلاستيكي و اسكناس‌هاي ريز و درشتِ مچاله شده. دست‌ِ بايگان واردِ قابِ تصوير شده، اسكناس‌ها را برمي‌دارد و كشو را مي‌بندد.

- نماي متوسّط از بايگان كه اسكناس‌هاي مشت‌كرده را، در جيبِ شلوارش مي‌تَپانَد – از روي عادت و درست مثل كار روزمرّه و هميشگي يك خُردهْ‌رشوه‌بگير حرفه‌اي و كهنه‌كار – سيگار و كبريت را هم در جيب ديگر. برمي‌گردد، و به طرفِ جارختي مي‌رود و پالتو و كلاهِ شاپواش را برمي‌دارد و مي‌پوشد و بر سر مي‌گذارد. نيم‌نگاهي به ساعت مي‌اندازد. يك دقيقه و خُرده‌اي، مانده به چهار. مي‌ايستد و منتظر مي‌ماند؛ پشت به دوربين و رو به در خروجي. هيچ صدايي نيست جز تيك‌تاكِ ساعت كه بلند و بلندتر مي‌شود. زمان مي‌گذرد، كُند و كِش آمده و سرانجام، زنگِ ساعت به صدا در مي‌‌آيد؛ چهار بار.

بايگان راه مي‌افتد، كليدِ كنار در را مي‌زند و چراغ را خاموش مي‌كند. تاريكي مطلق و صداي بازوبسته شدن و چرخيدن كليد در قُفل در.

- تصوير قطع مي‌شود به:

- فصل دو – داخلي – شب – خانه‌ي بايگان:

- نماي دور از بايگان در تختخواب. دوربين، نزديك و نزديك‌تر مي‌شود. سايه‌ي قابِ پنجره‌ي ريزْباران‌زده، بر چهره‌ي نه‌چندان آرام و آسوده‌اش. خواب مي‌بيند؛ آشفتهْ‌خواب.

- تصوير قطع مي‌شود به:

- فصل سه – خارجي – صبح – دشت:

1. نماي عمومي متوسّطِ سرازير از دشتِ وسيع. آن پائين؛ پوشه‌ي – زونكن – بزرگي‌ست كه چون لكّه‌اي سياه، يكدستي صافِ دشت را برهم زده است. چهار مردِ سياهپوش – جسدِ بايگان بر دوش – از راستِ قابِ تصوير، وارد مي‌شوند، جسد را لاي پوشه مي‌گذارند، مي‌بندند، طناب‌پيچ‌اش مي‌كنند، بر دوش مي‌گيرند و از چپِ قاب، خارج مي‌شوند.

2. نماي عمومي متحرّك از آسمان آبي سُربي صبح و راهرويي كه دو ديوار بلندش، قفسه‌هايي است آهني و پُر از پوشه‌هاي بزرگ.

3. نماهاي كوتاه‌مدّتِ پي‌‌در‌پي و سريع از روبرو و پشت سر مردان، در گذر از راهروهاي تودرتو. به تَه راهرويي كه مي‌رسند، مي‌ايستند و «پوشه/جسد» را بر زمين مي‌گذارند و در سكوت و سكون كامل، نسبت به دوست و همكارشان، اداي احترام مي‌كنند و بعد، آن را در فضاي خالي ميان دو پوشه‌ي ديگر، مي‌سُرانَند. صداي سايش پوشه با قفسه‌ي آهني، مو بر اندام راست مي‌كند. روي عطفِ پوشه – زونكن – نام و نام خانوادگي «بايگان» و تاريخ آمدن و رفتن‌اش، نوشته شده است.

4. دوربين، با حركتِ افقي، پوشه‌ي پوسيده‌ي «بايگان»‌هايي ديگر سُرانده‌شده در قفسه‌ها را، يك به يك قاب مي‌گيرد. نام و نشان‌شان، ناخواناست. تصوير، تاريك مي‌شود.

 

رضا عليپور متعلّم

آذر 1388

+ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ، اصغر نوری |

 

بار بر تسمه

طنزِ تصویریِ تلخ (در صورت تمایل و نیاز، شکر به مقدار لازم و دلخواه اضافه شود)

 

نوشته ی رضا علیپور متعلم

 

- داخلی - روز - فرودگاهی در ناکجاآباد:

- نماهای متوسّطِ سریع و پی در پی از چهره مردان. چشم ها، خیره به جا و محلّی در روبرو (مبهم و نامعلوم برای ما).

- نمای عمومی از همان مردان، گردآمده بر گرداگرد تسمه (نقّاله) ثابت و بی حرکت و خالی از بار که ناگهان و با صدایی مهیب به حرکت درمی آید.

- نمای نزدیک از جایی نیمه تاریک در آن سوی دیوار. دست های زنانه ای در کار گذاشتن بارِ مسافران روی تسمه متحرّک. تصویر عقب می کشد و «بار»ها، یک به یک آویزهای پلاستیکی را کنار زده و به طرفِ مردانِ مسافر می آیند.

- نمای عمومیِ متحرّک و مشبّکِ مستطیل از مردان که برای برداشتنِ بارهایشان، به سوی تصویر می آیند.

- نمای دور و سرازیر از چمدان ها و زنانِ سیاهپوش با روبنده های مشبّکِ سفید و یا سیاه، روی تسمه متحرّک و مردان که پس از تطبیقِ شماره برچسبِ بلیتشان با بر چسبِ سنجاق شده به تن پوشِ زنان و حصولِ اطمینان، دستشان را گرفته و از تسمه پایین می آورند.

- نمای متوّسط از مسافران و ماموران که برچسبِ چمدان ها و زنان را با برچسبِ بلیتِ مردان، تطبیق می کنند.

-نمای عمومی از تالارِ خلوتِ فرودگاه. آخرین زنِ روی تسمه متحرّک و آخرین مردِ مسافر که برچسبِ بلیتش با برچسبِ او نمی خواند و جُفتش را نمی یابد. زن و تسمه که همچنان می چرخد. تصویر، سیاه می شود.

رضا علیپور متعلّم

بهمنِ ۱۳۸۷

 

+ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ، اصغر نوری |

 

تیغ بر زخم‌های زنجیره‌ای[1]

          

نوشته‌ی رضا علیپور متعلّم

 

فصل یک – خارجی، داخلی – خیابان + باجه‌ی فروش نشریه:

- نمای بسیار دور از خیابانکی که ته‌اش، در آهنی نیمه‌بازی‌ است که ملایمْ‌باد، لَته‌های‌اش را به هم می‌کوبد. غبار و مه، راه را بر دیدنِ تصویری واضح از فضای آن سوی در، می‌بندند. طرف چپ، دیواری بلند است و روبروی‌اش، تک و توک دکّانِ بسته. آمد و رفتی نیست و انگار خاکِ مرده پاشیده‌اند بر در و دیوار. «ظهر»‌ی دلگیر و خفه.

- نمای متوسط از باجه‌ی فروش نشریه و «مردِ روزنامه‌فروش» که چای هورت می‌کشد و سیگار پُک می‌زند. ردِ محو و کمرنگی از دلزده‌گی در چهره‌اش دیده می‌شود.

-نمای عمومی خیابانک از نقطه‌نظرِ مرد. یک آن، باد، تند می‌وزد و گرد و غبار را در فضا می‌پراکَنَد و همزمان، «مرگ» با رَدا/کلاهِ سیاهی بر سر و هیکلِ استخوانی‌اش، ظاهر می‌شود. با گام‌هائی بلند و محکم، به سوی مرد می‌آید، رو در روی‌اش می‌ایستد و با حفره‌ی خالی و سیاهِ چشم‌ها به او خیره می‌شود.

رَدا/کلاه‌اش؛ در باد تکان می‌خورد.

- مرد، که از وحشت دیدنِ مرد، کم‌ مانده قالب تُهی بکند، تَه سیگارش را به طرفی می‌اندازد.


ادامه مطلب
+ پنجشنبه هفتم آذر 1387 ، اصغر نوری |

 

متولد هتل امپایر!

 

بررسی معنا و مفهوم کنایی و دوگانه‌ی یک مکان (هتل امپایر)

در فیلمِ «سرگیجه» اثر «آلفردهیچکاک»

 

 

رضا علیپور متعلّم

    

     سرگیجه (1958)، پس از سپری شدن چهل ‌و چند سال و گذر از صافی «داوری زمان» جایگاه و مقام شایسته‌اش را کسب کرده و توسط منتقدان سینمایی، به عنوان یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینما انتخاب شده و از دیدگاه و زوایای گوناگون و کاملاً متفاوت، مورد بحث و بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. با این همه، مانند هر اثر هنری اصیل و ماندگار، نکته‌های ناگفته و ارزش‌ها و راز و رمزهای نامشکوف بسیاری دارد که با گذشت زمان، کشف و گفته خواهد شد. اما برویم سر اصل مطلب که از این قرار است، بررسی معنا و مفهوم کنایی و دوگانه‌ی «هتل امپایر» در سرگیجه و اشاره به یکی از نکته‌هایی که به احتمال زیاد، تا امروز ناگفته مانده و اگر هم گفته یا نوشته شده باشد، من نشنیده و نخوانده‌ام. بد نیست که نخست، خیلی مختصر و احتمالاً مفید، بخشی از داستان فیلم را که به موضوع مورد بحث ما مربوط می‌شود، با هم بخوانیم. «اسکاتی» که دلباخته‌ی «مادلین» است، پس از خودکشی و مرگ دروغین او، دچار افسردگی شدید شده و در آسایشگاه امراض روانی بستری می‌شود. پس از بهبودی نسبی و ترک آسایشکاه، یک روز در خیابان، دختری به نام «جودی» را می‌بیند که شباهت غریبی به «مادلین» دارد. «اسکاتی» او را تا «هتل امپایر» (محل اقامتش) تعقیب می‌کند و با سماجت تمام، سر صحبت را با او باز کرده و طرح دوستی و آشنایی هرچه بیشتر را می‌ریزد. هیچکاک، در یک بازگشت به گذشته‌ی موجز و مختصر و مفید (خاطره‌ی جودی)، این راز را با تماشاگر در میان می‌گذارد که «مادلین» نمرده است و جودی، کسی نیست جز مادلین.  


ادامه مطلب
+ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ، اصغر نوری |

 

دخترکِ خاک

 

نوشته‌ی رضا علیپور متعلّم

 

 

ـ سرخْ‌نوشته بر روی تصویرِ سیاه می‌آید:

  «... و نیکو می‌داشتی او را تا شش‌ ساله شدی، مادرش را گفتی این دخترک را بیارای و طیب بر او کُن تا او را به خانه‌ی شوهر بَرَم...»*

ـ نوشته می‌رود، سیاهی هم.

 

ـ فصلِ یک ـ داخلی ـ شب ـ کلبه:

ـ نمای متوسّط از چهره‌ی ترسان و پُرسانِ دخترکِ خوشروی پنج، شش ساله که دست‌های زنی، بر ابرو و گونه‌اش، بند می‌اندازد. دوربین، آهسته و آرام، عقب می‌کشد و نمای عمومی‌ِ او و مادر جوان‌اش را در تاریکْ‌روشنای کلبه، قاب می‌گیرد. صدای سُم‌کوبِ اسبی از دور شنیده می‌شود که نزدیک و نزدیک‌تر شده، می‌ایستد. صدای پیاده شدنِ سوار از اسب، تکاندنِ لباس و راه افتادن‌اش به طرفِ کلبه. هر دو؛ حواس‌شان به صداهاست و به بازشدنِ در.

ـ نمای عمومی از پرهیبِ بلندبالای «شوی/پدر» در آستانه‌ی در که به سوی آن دو پیش می‌آید. زن که کارِ بَزَکِ دخترک را تمام کرده، سر به زیر انداخته از شرم و هراس او را، به سوی شوی‌اش می‌گیرد. پدر، محوْلبخندی بر چهره، دستِ چِغِرش را برای نوازشِ موهای صاف و سیاهِ دخترک‌اش پیش می‌بَرَد ولی در یک لحظه و ناگهان، مشت می‌کند و نه‌چندان پُرضرب، به پشتِ او می‌کوبد که برخیزَد و راه بیفتد. دخترک، هر دو کار، می‌کند.

ـ نمای متوسّط از چهره‌ی «زن/مادر» که چشم به رفتنِ آن دو، دوخته است. صدای بسته شدنِ در روی تصویرش که سیاه و سیاه‌تر می‌شود.

 

ـ فصلِ دو ـ خارجی ـ صبح ـ گورستان:

ـ نمای دور از پدر و دخترک که سوار بر اسب، از شیبِ ملایمِ تپه/گورستان پائین می‌آیند. آفتاب، در تدارکِ طلوع.

ـ نمای نزدیک و متحّرک از دست‌های پدر که افسار و طنابی را گرفته است. دوربین، ردّ دوّمی را می‌گیرد و می‌رود تا می‌رسد به دست‌های طناب‌پیچ‌شده‌ی دخترک از پشت و بی‌هیچ مکث و درنگی، بالا و بالاتر می‌رود و چهره‌اش را قاب می‌گیرد که گرد و غبارِ راه بر آن نشسته و سُرخ است و کبود و خواب‌آلود با تَه‌مانده‌ای از بَزَکِ شب. او، وارو، نشانده شده بر اسب.

ـ نمای متوسّط از نیم‌چهره‌ی هر دو. پدر، افسارِ اسب را می‌کشد و می‌ایستانَدَش. دخترک، وحشت‌زده از زنده‌به‌گوری و مرگِ مقدّر و منتظر، به زمینِ زیرِ پای‌اش، خیره شده است.

ـ نمای عمومی، سرازیر و متحرّک از گورهای کوچک بی‌نام‌ و نشان و چند گورِ خالی.

ـ نمای نزدیک از پدر که سر به عقب برمی‌گردانَد و دست‌اش که آهسته و آرام به پشتِ دخترک، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، لحظه‌ای راه بر تابشِ نورِ تُند و تیزِ آفتاب می‌بندد. طناب را رها می‌کند و ناگهان، سریع و محکم و پُرضرب، به پشتِ او می‌کوبد و پرت‌اش می‌کند به گور.

ـ نمای نقطه‌نظرِ دخترک، حینِ سقوط از ترکِ اسب.

تصویر (دوربین)، بسیار سریع، به سوی گورِ خالی می‌رود و به محضِ شنیده شدن‌ِ صدای افتادنِ او در گور، سیاه می‌شود. لحظاتی بعد، صدای ریختنِ خاک از پیِ خاک. فریادِ خفه‌ و در گلو گیر کرده‌ی دخترک‌ِ هنوز زنده در گور.

 

رضا علیپور متعلّم

خرداد 1387

 

·         پی‌نوشت:

ـ تصویر و تصوّرِ ذهنیِ نگارنده، از روایتی در «تفسیرِ ابوالفتوح رازی» ـ کتابِ سوّمِ «هزارسال نثرِ پارسی» ـ کریم کشاورز.

 

+ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ، اصغر نوری |

 

فصلی از فصل‌های فیلمنامه‌ای بلند؛ با نامِ «بی‌نام». نام شخصّیتِ اصلی؛ «کیهان».

 

«کابوسِ کیهان»

 

-خارجی-کوچه-گُرگ‌‌و‌میشِ صبح:

1- نمای سرازیرِ بسیار دور از کوچه‌ای نه‌چندان باریک. سیاهیِ صفِ دراز؛ در جوارِ دیوارِ چپ.

2- نمای متّوسطِ متحرّک از صفِ مردانِ منتظر. دوربین؛ از تَهِ صف حرکت کرده و یکی بعد از دیگری، قاب‌شان می‌گیرد. مردی؛ می‌خواهد جوری که پُشتِ‌سری‌ها متوجّه نشوند، خود را داخلِ صف جابزند که با اعتراضِ آنها مواجه می‌شود.

- پشت‌سری‌ها: هِی... بیا برو تَهِ صف... دیر اومدی، زود می‌خوای بری؟!

هرچه به سرِ صف، نزدیک و نزدیک می‌شویم، صدای شلیک پی‌در‌پی گلوله‌ها را بلند‌تر می‌شنویم.

   3- دوربین می‌ایستد و قدری عقب می‌کشد. سرِ صف؛ «کیهان» را می‌بینیم که آشناست، چند مردِ منتظرِ پُشت‌ِ سر و مردِ میانسال را که در آستانه‌ی درِ آهنیِ نیمه‌باز، روی چهارپایه‌ی چوبی نشسته است. دست‌ها، سر و صورت، لباس و در و دیوارِ اطراف‌اش، آغشته به شَتَکِ خون است. بیرونِ در و جلوی پاهای پوتینْ‌پوش‌اش؛ دو تشتِ بزرگ، یکی پُر از اسکناس‌های مُچاله و دیگری پُر از خشاب‌های اسلحه‌ی کَمَری.

    کیهان؛ اسکناس را می‌دهد به او که می‌اندازدَش داخلِ تشت و بی‌فوتِ وقت، اسلحه‌ی مسلّح را می‌گذارد کفِ دست‌‌‌ِ کیهان که بلافاصله می‌گُذارَد روی شقیقه‌اش.

سیاهیِ قیرین، تصویر را می پوشانَد. طنینِ صدای گلوله‌ی شلیک‌شده.

 

ناتمام

نوشته‌ی رضا علیپور متعلّم

اسفند 1386

 

+ شنبه سی و یکم فروردین 1387 ، اصغر نوری |

 

«زمستان»‌یّه در بهار

 

برای منِ «ناشاعر»؛ بسیار پیش آمده که پس از خوانشِ شعری، با خود گفته‌ام: «این که حرفِ دل و ترجمانِ احساس و اندیشه‌ی من نیز هست.»

بی‌مناسبت ندیدم، «هجرانیِ» زیر را که سروده‌ی «الف. بامداد» و یا همان «احمد شاملو»‌ی خودمان است، بخوانیم. کاری که سال‌هاست با آمدنِ بهار، در خلوتِ خود می‌کنم.

 

 

«هجرانی»

 

 

سینِ هفتم

                  سیبِ سرخی‌ست،

حسرتا

          که مرا

                    نصیب

                             از این سُفره‌ی سُنّت

                                                         سروری نیست.

 

شرابی مردافکن در جامِ هواست،

شگفتا

           که مرا

                     بدین مستی

                                        شوری نیست.

 

سبوی سزه‌پوش

                        در قابِ پنجره –

آه

چنان دورم

که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.

 

و کلامی مهربانی

                         در نخستین دیدارِ بامدادی –

فغان

که در پسِ پاسخ و لب‌خند

                                    دلِ خندانی نیست.

 

بهاری دیگر آمده است

                               آری

امّا برای آن زمستان‌ها که گذشت

                                               نامی نیست.

                                               نامی نیست.            

                                      

 

 

                                     از مجموعه شعرِ «ترانه‌های کوچکِ غربت» سروده‌ی «احمد شاملو».

 

+ جمعه شانزدهم فروردین 1387 ، اصغر نوری |

 

این «نون. سین»‌ها (قسمت دوّم)

 

      در پی نشرِ یادداشتی با عنوانِ «این نون. سین‌ها!» به قلمِ نگارنده‌ی این سطور، بعضی از دوستان و دشمنانِ احتمالیِ تشنه به خونِ مرغوبِ «اُ»‌ی مثبتِ بنده، سئوال کرده‌اند: «این نون. سین‌، دیگر کیست؟!» که نادرست است. در آن یادداشت؛ «نون. سین‌ها» را مورد خطالب قرار داده‌ام و نه موجودِ دوپای خاصّی که دو حرفِ اوّلِ نام و خانوادگی‌اش، «نون» است و «سین». این موجودات؛ صبح‌به‌صبح، از نرخِ روزِ نان مطّلع شده و می‌خورند و ایضاً از جهتِ وزشِ باد، چرا که عضوِ دائمیِ «حزبِ باد»‌اند، ناسلامتی!

اگر «بعضی»‌ها، جوابِ سئوال‌شان را نگرفته‌اند و شب‌ و‌ روز، خواب‌ِشان نمی‌بَرَد هنوز، «نون»‌اش را بگذارند به حسابِ حرفِ اوّلِ تناولِ «نان‌به‌نرخ‌ِروز» و «نونِ» آخرِ «سین» را هم به حسابِ «نونِ» آخرِ «بوجارهای لنجان»[1] بر وزنِ فنجان. باقی؛ بقای دوستان و دشمنان!

 

پی‌نوشت:

1. کار و کاسبیِ «بوجارْجماعت» (بر وزنِ تودارْجماعت)؛ جداکردنِ دانه‌های خُرد و خرمنکوب‌شده‌ی ساقه‌ی گندم، از کاه بوده است (در کشاورزیِ سنّتی). بوجارهاری لنجان (از توابعِ اصفهان)، چنان در کارِ خود ورزیده بوده‌اند که تغییرِ جهتِ مدوامِ باد، مانعِ کارشان نمی‌شده و از هر طرف که می‌وزیده؛ بلافاصله با آن هم‌سو و هم‌جهت شده و بادَش می‌داده‌اند!

مفهومِ این اصطلاح؛ تبعیت کردن از جریانِ روز و پیروی از شیوه‌ی فرصت‌طلبی است، یعنی به هیچ اصل و عقیده‌یی پای‌بند نبودن و با هر قدرتِ حاکمی، ساختن و با هر پیشامدی به سودِ خود، همراه و هم‌صدا شدن. مترادف‌اش؛ اصطلاحاتی است از این قبیل: «ابن‌الوقت». «هرکی دره، ما دالونیم/ هرکی خره، ما پالونیم!» (خلاصه‌شده از «کتابِ جمعه» - شماره‌ی 32 – چهارمِ اردبیهشتِ 1359).

 

رضا علیپور متعلّم

1386/11/28  

 

     

+ یکشنبه پنجم اسفند 1386 ، اصغر نوری |

 

  اين «نون. سين»‌ها!

 

مقدّمه: از اين پس، اگر عُمري بود و حال و حوصله‌اي، خدمتِ موجوداتِ دوپايي با نامِ تلخيص‌شدة «نون. سين»‌ها و غيره‌هايي از اين قبيل خواهم رسيد و عينِ پيچك‌، به پر و پاي اين موجودات‌‌ِ فرصت‌طلب، نان‌به‌نرخِ‌روزخور و بوقلمون‌صفت، خواهم پيچيد! اين از مقدمّه.

و امّا، علي‌الحساب، محضِ دست‌گرمي و خالي نبودنِ عريضه، بخشي از شعرِ «پيوندها و باغ»* سرودة «مهدي اخوان ثالث» را تقديمِ موجوداتِ دوپاي فوق‌الذكر مي‌كنم و مي‌روم پي‌‌ِ كار و زندگي‌ام.

«...اي درختانِ عقيمِ ريشهْ‌تان در خاك‌هاي هرزگي مستور،

يك جوانة ارجمند از هيچ‌جاتان رُستْ نتواند.

اي گروهي برگِ چركينْ‌تارِ چركين‌ْپود،

يادگارِ خشكسالي‌هاي گردآلود،

هيچ باراني، شما را شُستْ نتواند!»

 

پي‌نوشت: از مجموعه شعرِ «از اين اَوِستا».

 

رضا عليپور متعّلم

23/10/1386

 

+ دوشنبه یکم بهمن 1386 ، اصغر نوری |