سال 74 يا 75، نشستهام توي يكي از كتابخانههاي عمومي تبريز و در مجلهي آدينه يا دنياي سخن آن زمان داستاني ميخوانم به نام ديوارگذر از نويسندهاي كه تا آن روز اسمش را هم نشنيدهام: مارسل امه. از آن داستان فقط تصوير آخرش يادم ميماند؛ مرد ديوارگذري توي يك ديوار گير كرده و دوستش شبها ميآيد پاي ديوار براش گيتار ميزند. اسم اين دوست ژان پلِ نقاش است.
مهر 76، دانشجوي ترم اول زبان و ادبيات فرانسه هستم در دانشكدهي ادبيات و زبانهاي خارجي دانشگاه تبريز. توي سالن مطالعهي دانشكده، دور تا دور قفسههايي است پُر از كتابهايي به زبان فرانسه و انگليسي. هر روز ميان كتابهاي فرانسه دنبال كتابهايي ميگردم كه قبلاً ترجمههاشان را خواندهام، از كتابهاي سارتر و كامو بگير تا آثار ژيد و پروست. تا اينكه ميرسم به كتابهاي مارسل امه. تعدادشان زياد است؛ بيشتر از ده جلد داستان و رمان و نمايشنامه. ياد داستانِ ديوارگذر ميافتم اما هنوز نميدانم ديوارگذر به فرانسه چه ميشود و اصلاً اين داستان توي كداميك از مجموعه داستانهاي امه هست. كتابها را يك به يك برميدارم و ورق ميزنم و دستآخر به كتابي برميخورم كه روي جلدش عكس مردي است با كت و شلوار و چتر و كلاه ملون، در حال گذشتن از يك ديوار. خودش است؛ مجموعه داستان ديوارگذر ده داستان دارد كه ماهها طول ميكشد بخوانمشان، با هزار بار مراجعه به لغتنامه. تخيل نويسنده و طنز ظريفش مستم ميكند.
آذر 84، در دفتر انتشارات ماهي هستم براي بستن قراداد ترجمهي مجموعه داستان ديوارگذر. از يك سال قبلش در تهران ساكن شدهام تا كار ترجمه را مثلاً به طور حرفهاي دنبال كنم. قبلاً نامههاي فلوبر به لوئيز كوله، جلد سوم يادداشتهاي كامو و رماني از فرانسوا مورياك به نام برهوت عشق را ترجمه كردهام اما آن روز فقط دو كتاب كوچك چاپشده دارم: مجموعه شعر عشق بيپايان اثر امانوئل رُبلس و نمايشنامهي پردهي آخر از ژيلبر سسبرون. ترجمهي ديوارگذر با لذت اما به كندي پيش ميرود چون همزمان رماني از فرانسواز شاندناگور به نام همسر اول را هم در دست ترجمه دارم و هزار كار كوچك و بزرگ ديگر براي سيركردن شكم: ترجمه براي روزنامهها و دارالترجمهها و كار تئاتر كه بيشتر عشق است تا نان.
م
رداد 88، در پاريس هستم؛ محلهي مونمارتر، ميدان مارسل امه، پاي مجسمهي مارسل امه با ترجمهي فارسي ديوارگذر در دست. به درخواست خودم روي جلد كتاب عكس همين مجسمه را انداختهاند كه حالا كنارش ايستادهام. چند قدم آنطرفتر آپارتماني است كه مارسل امه تا آخر عمرش در آن زندگي كرده و كمي پايينتر آتليهي ژان پل نقاش و خانهاش. مينشينم پاي مجسمه و داستان ديوارگذر را براي مارسل امه ميخوانم، و شايد براي خودم. همين چند روز پيش كتاب درآمده و دوستان انتشارات ماهي لطف كردهاند و آن را برام فرستادهاند به خانهي مترجمان لورن در سوئيس كه به مدت يك ماه درش ميمانم براي ترجمهي رماني از آگوتا كريستوف به نام دفتر بزرگ. از همين فرصت استفاده كردهام و آمدهام ديدن پاريس و مارسل. بين ترجمهي ديوارگذر و چاپش آنقدر فاصله افتاده كه داستانها را فراموش كردهام. پنج تا از داستانها مجوز نگرفتهاند و كتاب با پنج داستان باقيمانده از قطع رقعي به قطع جيبي تغيير شكل داده است. ميتوانم راحت بگذارمش توي جيب كتم و در اين بعدازظهر خاكستري پاريس توي مونمارتر پرسه بزنم. اسم خيابانها برام آشناست: نورون، دورشان، لامارك، ژونو، كلنكور، لپيك، لابرووار،... خيابانهايي كمعرض، شيبدار و سنگفرش كه بيشتر شبيه كوچهاند تا خيابان. بسياري از داستانهاي مارسل امه توي همين كوچهها اتفاق ميافتند. ميان توريستهايي كه در اين كوچهها ميلولند دنبال ردپاي مارسل و داستانهاش ميگردم. ميرسم به كاتدرال سَكرِه كور كه عظمتش آدم را برجا ميخكوب ميكند. از اينجا انگار پاريس زير پايت است. حس ميكنم مارسل امه طي سالها زندگي در بوت مونمارتر، بارها اينجا ايستاده و از پشت آن عينك سياهرنگ معروفش به حماقتهاي جمعي كه آن پايين در پاريس روي ميدادهاند، پوزخند زده است. آثارش پُر است از اين پوزخندها.
مهر 88، تهران