آی دزد، دزد
زندگیات کدام است؟

ژان ماری گوستاو لوکلِزیو
ترجمهی اصغر نوری
- به من بگو، از کجا شروع شد؟
- نمیدونم، دیگه نمیدونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطرهای از اون زمونها ندارم. من تو پرتقال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقتها یه روستای کوچیک ماهیگیرها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اونجا رو ترک کنه و با مادر و عمهام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچوقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد میآرم، ماهیگیر بود. برام قصه میگفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتقالی حرف نمیزنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار میکردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونههای قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقتها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چندتا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمیکردم، همینطور به حوادث. زیاد کار میکردم و پول کم بود، فقط میدونستم که خوششانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر میکردم، لوازمخونگی و روشنایی نصب میکردم، سیمکشی میکردم. از این کار خیلی خوشم میاومد، کار خوبی بود.
اینهایی که میگم اونقدر دورن که گاهی وقتها از خودم میپرسم حقیقت داره؟ اون وقتها واقعاً اینطور بوده؟ اینها بیشتر یه رویا نیست که اون وقتها واسه خودم میساختم؟ وقتی همهچی اونقدر آروم و عادی بود، وقتی شب ساعت هفت به خونه برمیگشتم و درو که باز میکردم هوای گرم خونه میخورد تو صورتم، جیغ و داد بچهها رو میشنیدم و صدای زنمو که میاومد به طرفم و منو میبوسید. چون خسته بودم، قبل از شام رو تخت دراز میکشیدم و به سایههایی که لامپ رو سقف مینداخت، نگاه میکردم. به هیچی فکر نمیکردم، اون وقتها آینده وجود نداشت، همینطور گذشته، فقط میدونستم که خوششانسم.
- و حالا؟
ترجمهی اصغر نوری

بگذار دوست بدارمت
بگذار دوست بدارمت.
تو مانع نخواهی شد
که اسب مغرور یالش را تکان دهد
ماسهها را لگدمال کند
و در بالهی خشمش
هر کجا که خواست برود.
دوستت دارم.
عشقم شانههای ظریفت را
بامهربانی میان گردبادش میگیرد
شنلی میشود که تو را با خود ببرد
خشنتر از باد
سیاهتر از درونش.
پرزی ریز در مشتِ هذیان
از خوشی میگریم
وقتی تو را به خود میفشارم و له میکنم.
از مجموعهی «شب با من از تو حرف میزند».