پاتریک مودیانو1؛
نقاشی خاطرات،
لذتِ خواندن
اصغر نوری
کار نویسندگی پاتریک مودیانو به دو دوره تقسیم میشود که با دو لحظهی کاملاً مشخص از زندگی شخصی او در ارتباط هستند. از اولین رمانِ مودیانو؛ میدان اِتوال (1968) تا رمانِ خیابان مغازههای تاریک (1978)، تمام آثار او دربارهی دورهی اشغال فرانسه و جنگ الجزایر هستند. نویسندهی جوانِ این دورهی ده ساله تقریباً تمام جوایز ادبی فرانسه را به خود اختصاص میدهد: جایزههای فئنِون و روژه نیمیه برای رمانِ میدان اِتوال، جایزهی بزرگ آکادمی فرانسه برای رمانِ بلوارهای کمربندی (1972) و سرآخر جایزهی گنکور برای رمانِ خیابان مغازههای تاریک. او در کنار رمان، به دیگر فرمهای ادبی هم رو میآورد: نمایشنامه (لاپولکا2)، فیلمنامه (لاکومب لوسین3 که در سال 1974 لویی مال4 فیلمی بر اساس آن ساخت)، گفتگو (با امانوئل برل5) و همینطور کتابهایی که کمابیش حالت زندگینامه دارند (سند ازدواج). در این دوره، دلمشغولی مودیانو تراژدیهای جنگ جهانی دوم (بهویژه دورهی اشغال فرانسه) و جنگ الجزایر است. تمهای اصلی این دوره عبارتند از: همدستی بعضی از فرانسویها با نیروی اشغالگر، خیانت و زندگی پس از مرگ. با وجود این، نویسندهای که 30 ژوئن 1945 در بولونی بیلانکور6 به دنیا آمده است، نمیتوانسته سالهای سخت زمان اشغال را تجربه کرده باشد. خودش جایی میگوید: «فقط بیست سال داشتم اما حافظهام به قبل از تولدم برمیگشت. مثلاً حتم داشتم که در فرانسهی تحت اشغال زندگی کردهام، چون بعضی از شخصیتهای این دوره را میشناختم و جزئیاتی را به یاد میآوردم که در هیچ کتاب تاریخی به آنها اشاره نشده بود. با وجود این، سعی میکردم در برابر نیروی جاذبهیی که مرا به عقب میکشید مقاومت کنم و خودم را از دست این حافظهی مسموم خلاص کنم.»
اما مودیانو نتوانست خود را از دست آن حافظه خلاص کند؛ حافظهیی که پُر بود از فجایع و خرابیهای جنگ جهانی دوم. در واقع، او ردپای پدرش را در طی سالهای جنگ دنبال میکرد؛ پدری که بهرغم رگ و ریشهی یهودی، در دوران اشغال با همکاری بعضی از سازمانهای آلمانی دست به قاچاق کالا میزد. اما پدرش نقش مهمی در شکلگیری حافظهی مودیانوی جوان نداشت، چون پدر و مادر پاتریک، او را در سالهای اولیهی بعد از جنگ رها کردند (پدرش در خارج فرانسه به تجارت مشغول بود و مادرش، که یک بازیگر گمنام تئاتر بود، غالباً به همراه گروههای تئاتری از شهری به شهر دیگر میرفت تا نمایش اجرا کند). پاتریک، دوران کودکی را به همراه بردار کوچکترش، رودی7، در مدرسههای شبانهروزی آنسی و پاریس سپری کرد. مرگ این بردار در سنین نوجوانی، ضربهی روحی عمیقی برای مودیانوی جوان بود، به طوری که تمام رمانهایش را تا سال 1978 به رودی تقدیم کرد.
متولد هتل امپایر!
بررسی معنا و مفهوم کنایی و دوگانهی یک مکان (هتل امپایر)
در فیلمِ «سرگیجه» اثر «آلفردهیچکاک»
رضا علیپور متعلّم
سرگیجه (1958)، پس از سپری شدن چهل و چند سال و گذر از صافی «داوری زمان» جایگاه و مقام شایستهاش را کسب کرده و توسط منتقدان سینمایی، به عنوان یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینما انتخاب شده و از دیدگاه و زوایای گوناگون و کاملاً متفاوت، مورد بحث و بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. با این همه، مانند هر اثر هنری اصیل و ماندگار، نکتههای ناگفته و ارزشها و راز و رمزهای نامشکوف بسیاری دارد که با گذشت زمان، کشف و گفته خواهد شد. اما برویم سر اصل مطلب که از این قرار است، بررسی معنا و مفهوم کنایی و دوگانهی «هتل امپایر» در سرگیجه و اشاره به یکی از نکتههایی که به احتمال زیاد، تا امروز ناگفته مانده و اگر هم گفته یا نوشته شده باشد، من نشنیده و نخواندهام. بد نیست که نخست، خیلی مختصر و احتمالاً مفید، بخشی از داستان فیلم را که به موضوع مورد بحث ما مربوط میشود، با هم بخوانیم. «اسکاتی» که دلباختهی «مادلین» است، پس از خودکشی و مرگ دروغین او، دچار افسردگی شدید شده و در آسایشگاه امراض روانی بستری میشود. پس از بهبودی نسبی و ترک آسایشکاه، یک روز در خیابان، دختری به نام «جودی» را میبیند که شباهت غریبی به «مادلین» دارد. «اسکاتی» او را تا «هتل امپایر» (محل اقامتش) تعقیب میکند و با سماجت تمام، سر صحبت را با او باز کرده و طرح دوستی و آشنایی هرچه بیشتر را میریزد. هیچکاک، در یک بازگشت به گذشتهی موجز و مختصر و مفید (خاطرهی جودی)، این راز را با تماشاگر در میان میگذارد که «مادلین» نمرده است و جودی، کسی نیست جز مادلین.