تبليغاتX
برهوت
ترجمه‌ی اصغر نوری  

آنتونن ارتو (1896-1948)مارسی، اول فوریه‌ی 1924.

 

             ژِنیکا،

    

       نمی‌توانم با این فکر زنده بمانم که باید بی‌تو زندگی کنم. حس می‌کنم عقلم را از دست می‌دهم، هذیان و روا‌ن‌پریشی بر من غالب می‌شود، به زودی مرا در یک دیوانه‌خانه محبوس می‌کنند. دست‌کم بگذار گه‌گاه ببینمت. توی واگن جلو همه زار زار گریه کردم. نجاتم بده. دارم کارم را در تئاتر از دست می‌دهم. من مردی شکست‌خورده‌ام. سعی می‌کنم با تمام نیرو خودم را سرپا نگه دارم. اما چیزی هست که در درونم منفجر می‌شود. برایم تلگرام بزن و بگو که تمام روحت را برای من نگه می‌داری و من به محض بازگشتم تو را دوباره خواهم دید. فرشته‌ی صبر خواهم شد. فقط وقتی به دیدنت خواهم آمد که در وضعیت خوبی باشم. قبلاً یک تلگرام برایت فرستاده بودم، جواب آن را بده و این نامه که به دستت رسید، برایم بنویس.

آرتوی پسر  را فراموش نکن.

تمام زندگیم به جوابِ تو آویخته است.   

 

 

 پ. ن.: ترجمه‌ی مجموعه نامه‌های آرتو به ژنیکا را تازه شروع کرده‌ام. کتاب جالبی است. بیشتر شبیه یک رمان است که به صورت نامه نگاری نوشته شده و چهره‌ی تازه‌ای از آرتو را به دست می‌دهد. ژنیکا در زمان خودش بازیگر معروفی بود و در چند کار با آرتو همکاری کرد. آنها چند سال روابط بسیار نزدیکی باهم داشتند. با شروع روا‌ن‌پریشی آرتو، این رابطه‌ی عاشقانه کمرنگ شد اما هیچوقت از بین نرفت. نامه‌هایی در این کتاب وجود دارد که آرتو آنها را در سالهای پایانی عمرش از آسایشگاه روانی برای ژنیکا فرستاده. در این نامه‌ها ژنیکا را شما خطاب می‌کند و بیشتر از او می‌خواهد به هر قیمتی شده برای او هروئین یا تریاک بیاورد تا بتواند با توسل به آنها با بدی ها مبارزه کند. در این نامه‌های آخر هم آرتو به عشق عمیقش نسبت به ژنیکا اعتراف می‌کند. ژنیکا اولین و آخرین زن زندگی آرتو بود.

 

  

+ دوشنبه هفدهم تیر 1387 ، اصغر نوری |

 

  فرانسواز  ساگان با نام اصلی فرانسواز کوارِز، 21 ژوئنِ 1935 در شهر کاژارک به دنیا آمد و در خانواده‌یی بورژا پرورش یافت. در دوران تحصیل شاگردی متوسط بود؛ بیشتر وقتش را با خواندن آثار سارتر و کامو می‌گذراند و عاشق کلوب‌های جاز محله‌ی کرتیه لَتَن بود. در سال 1954، نتوانست در امتحان ورودی دانشگاه سوربن قبول شود، اما تحت تأثیر مجموعه شعر خیال‌ها اثر آرتور رَمبو، در عرض چند هفته، اولین رمانش را در نوزده سالگی نوشت: سلام بر غم؛ عنوان این رمان از یکی از اشعار پل الوار  وام گرفته شده بود و فرانسواز با چاپ این کتاب بود که لقبِ ساگان را برای خود برگزید (این اسم از کتابِ در جستجوی زمان از دست رفته اثر پروست می‌آید؛ اِلی دو تالِیران پِریکورد، شاهزاده‌ی ساگان، یکی از شخصیت‌های این رمان است.)

سلام بر غم حکایت آشنایی دختری نوجوان، معصوم و در عین حال منحرف، با عشق و دنیای مردانه است. این کتاب به زودی نظر مطبوعات را به خود جلب کرد و منتقدان، ساگان را با نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی، کولِت، مقایسه کردند. موفقیت این رمان با به دست آوردن جایزه‌ی منتقدان کامل شد. چند میلیون نسخه از آن در فرانسه به فروش رفت و بلافاصله به چندین زبان دنیا ترجمه شد. یک سال بعد، کارگردان اتریشی، اوتو مینگر، فیلمی بر اساس این رمان ساخت و بر شهرت آن افزود. ساگان از آن پس به طور مداوم رمان‌های دیگری نوشت که از معروفترین‌شان می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: نوعی لبخند، ابرهای شگفت‌انگیز، در یک ماه در یک سال، باز هم خداحافظ، با زیباترین خاطراتم، بریژیت باردو، رنج گذرا و... او چند مجموعه‌داستان هم نوشت و در کنار آن، به نوشتن نمایشنامه و فیلمنامه رو آورد. معروفترین نمایشنامه‌های ساگان عبارتند از: قصری در سوئد، ویولون‌ها گه‌گاه، پیراهن ارغوانی والنتین، اسب بی‌هوش، مثل خاری در انگشت (خار)، پیانویی در علفزار و... ساگان در زمان حیاتش بیش از پنجاه جلد کتاب منتشر کرد.

شهرتی و پولی که انتشار رمان‌ها، نمایشنامه‌ها و اقتباس از آنها در سینما برای ساگان به ارمغان آورد، به او اجازه داد تا به زندگی بی‌بندو‌بارانه و دلخواهش بپردازد. ساگان عاشق الکل، مواد مخدر، اتومبیل و سرعت بود. اتومبیل‌هایش (به ویژه آن جاگوار محبوبش) به اندازه‌ی رمان‌هایش در پاریس معروف بودند. دو بار در سال‌های 1957 و 1985 به سختی تصادف کرد و تا حد مرگ پیش رفت. در تصادف دوم، فرانسوا میتران، رئیس جمهور سابق فرانسه، ساگان را در جنون سرعت همراهی می‌کرد و اين دو دوست صميمي در حال سفر به کلمبیا بودند. گذشته از رسوايي‌ها و جنجال‌هاي كوچك و بزرگ زندگي شخصي، فرانسواز ساگان در سال 1995 به خاطر مصرف و حمل کوکائین، یک سال به زندان محکوم شد. او دو بار ازدواج کرد که هر دو به طلاق انجامید.

ساگان در رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش، ناکامی و محرومیت نسل خود را وصف می‌کند، محرومیتی که گاه ناشی از اشتباهات یا امیدهای واهی است. قهرمانان داستان‌های ساگان که همه از قیود اخلاقی آزادند، دوستی را برحسب تصادف برمی‌گزینند و در صدد برمی‌آیند که در مصاحبت با یکدیگر تشویش‌های مشابه خود را تسکین بخشند و به طور موقت درد درون را زیر نقابی از شادی و آرامش بپوشانند. نکته‌بینی و موشکافی در این داستانها که غالباً غم‌انگیز است، نشان‌دهنده حال روحی نسل جوان معاصر است.

فرانسواز ساگان، 24 سپتامبر 2004 در پاریس درگذشت.

 

پي‌نوشت: نمايشنامه‌ي مثل خاري در انگشت به ترجمه‌ي اصغر نوري و با كارگرداني حنانه قشنگي در هفتمين جشنواره‌ي تئاتر بانوان به روي صحنه مي‌رود. در اين نمايش، ساناز نظري، حامد منافي و شايان عباسيان بازي مي‌كنند.

زمان و مكان اجرا:

يكشنبه 9/4/78، ساعت 17.30؛ فرهنگسراي بهمن.

سه‌شنبه 11/4/78، ساعت 17.30 و 19؛ خانه‌ي نمايش واقع در ميدان فردوسي، خيابان پارس، اداره‌ي تئاتر.    

 

پ. ن.: نمردیم و جایی اسممان به عنوان مترجم ثبت شد: اینجا

پ. ن.: نوشته هامون در رابطه با این نمایش و تئاتر این روزها.

 

+ شنبه هشتم تیر 1387 ، اصغر نوری |

 

ریشه‌های درهم پیوسته

 

 

نورا موسوی‌نیا

 

هستند آدمهايي كه به پهلو مي‌‌خوابند ، به ديوارها خيره مي‌شوند و مويرگهايشان به مويرگهاي سست يك مرده شباهت دارد . و آدمهايي نيز هستند كه به پشت دراز مي‌كشند و در هاله‌اي از ياوه‌ها و پس‌مانده‌ي كابوس‌هاي شبانه‌ي خود فرو مي‌روند .

در زير نور زرد اخرايي دراز مي‌كشم و به صداي ناموزون و خش‌دار نفسهايش گوش مي‌دهم . نقش جنيني به تدريج پديدار مي‌شود . پيچ و تابي مي‌خورد و در فضا به شكل ذره‌هاي نور در مي‌آيد . بدن زردفام و نرمش همچون مايعي خميري آرام و سيال به سمتم پيش مي‌آيد .

در اينجا من به يك جنين مرده در باتلاقي سبز فكر مي‌كنم و تكان وهم‌آميز دست‌هاي ارغواني يك مرده ... صندلي‌ها در نور ... جنيني در جعبه ...

                                           

بازوهاي نازك بلورينش را دراز مي‌كند و به دور تنم مي‌پيچد . نور زرد به ديوارهاي سبز درخشان برخورد مي‌‌كند و انعكاسش بسان شيشه از بدنهايمان عبور مي‌كند . طوري در مقابلش ايستاده‌ام كه انگار يك عروس دريايي در دهانم فرو كرده‌اند . به اعماقش نگاه مي‌كنم ، با خود فكر مي‌كنم او كيست ؟ يك هشت‌پا در جعبه يا يك ميخ سياه فرورفته در نافم .

گياهان دريايي به دور بدن‌هاي شفافمان مي‌پيچند و بالا مي‌آيند و انگشتانمان به رشته‌هاي خزه و جلبك مبدل مي‌شوند . در اينجا هيچ‌چيز نيست ، هيچ‌چيز به جز گذر زمان از روي بدنهايمان و گياهاني كه به دور تنمان پيچيده‌اند و بالا مي‌آيند . صداي تقه‌زدن و خراشيدن يك شي مي‌آيد . هميشه اين صدا به گوش مي‌رسد . من توده‌اي از ترشحات و كبودي‌ها هستم . چرا فكر كردم كسي به من نگاه مي‌كند ؟

انگشتان او مثل ريشه‌هاي درهم‌پيوسته‌ي درختان در زير خاك سرد و لزج‌اند و آن‌قدر به من فشار آورده‌اند كه گويي مردمكهايم در حال تركيده شدن‌اند .

يك دستم را تكان مي‌دهم و به صداي نفسهايش كه موزونتر شده‌اند گوش مي‌دهم . مي‌توانم خطوط باريكي از رگه‌هاي سفيد شفاف را در زير چشمانش ببينم و جريان گردش خون در بدنش را بشنوم . بسان دو شي بيجان در آغوش هم فرو مي‌رويم . نيمدايره‌اي از گياهان سبز درخشان ما را در برگرفته است . نيمدايره‌اي بسان پاهاي هشت‌پاي مرده‌اي كه در ليواني آب شناور است . مردمكهاي شفافش بر تنم ثابت مانده‌اند . او به چه فكر مي‌كند

دستم را دراز مي‌كنم و با دو انگشت تنش را لمس مي‌كنم . تلالو ملايمي از نور سبز بخشي از پوست شفافش را روشن كرده است . چه چيزي در اينجا اهميت دارد ؟ جز در خود فرورفتن ، به دور خود چرخيدن ، حلقه را كامل كردن ، خارج شدن از سكوت و گوش دادن به صداي خزيدن گياهان بر بدنهايمان .

هاله‌اي از درات نور از بدنم ساطع مي‌شود . من مي‌گويم در بيداري هم تصاويري درهم شده از كابوس را به همراه دارم . به دستهايم نگاه مي‌كنم . دردي خفيف ، نامفهوم ، اما قوي در تك‌تك اعضاي بدنم چنبره زده است . رشته‌اي از موهايش به دور گردنم مي‌پيچد . پاها ، دستها و تمام وجود او به دورم مي‌پيچد . به اعماقش نگاه مي‌كنم . خودم را در او مي‌بينم . چهره‌ام به سمتم باز مي‌گردد .

چيزي در وجودمان شكل مي‌گيرد . ما از چيزي به چيز ديگر تبديل مي‌شويم ... درهم فرو مي‌رويم ... ادغام مي‌شويم ... زمزمه مي‌كنيم ... به‌دور هم مي‌پيچيم ... بر روي هم مي‌لغزيم ... به دور هم مي‌چرخيم ... درهم يكي مي‌شويم ... فرو مي‌رويم ... سقوط مي‌كنيم ...

  

آرام باشيم . آرام باشيم . توده‌اي از گياهان سبز به دورمان پيچيده‌اند ، از تنمان بالا آمده‌اند و ريشه هايشان بسان ريسماني ضخيم به دور مغزهايمان پيچيده شده‌اند و ما را حلق‌آويز كرده‌اند . آرام باشيم . ما توده‌اي پوشيده از جلبك‌هاي سبز و ارغواني و ضخيم هستيم .

به او گوش مي‌دهم . ديگر صداي نفس‌هاي سريع ، تند و خفه‌اش به گوشم نمي‌رسد و انگشتان پوشيده از جلبكش ديگر تنم را لمس نمي‌كنند . فكر مي‌كنم چهره‌اش در تاريكي فرورفته و همه‌چيز به پايان رسيده باشد.  

 

 

پی‌نوشت: دیگر مطالب نورا موسوی‌نیا را اینجا بخوانید.

 

+ سه شنبه چهارم تیر 1387 ، اصغر نوری |