تبليغاتX
برهوت
 

دخترکِ خاک

 

نوشته‌ی رضا علیپور متعلّم

 

 

ـ سرخْ‌نوشته بر روی تصویرِ سیاه می‌آید:

  «... و نیکو می‌داشتی او را تا شش‌ ساله شدی، مادرش را گفتی این دخترک را بیارای و طیب بر او کُن تا او را به خانه‌ی شوهر بَرَم...»*

ـ نوشته می‌رود، سیاهی هم.

 

ـ فصلِ یک ـ داخلی ـ شب ـ کلبه:

ـ نمای متوسّط از چهره‌ی ترسان و پُرسانِ دخترکِ خوشروی پنج، شش ساله که دست‌های زنی، بر ابرو و گونه‌اش، بند می‌اندازد. دوربین، آهسته و آرام، عقب می‌کشد و نمای عمومی‌ِ او و مادر جوان‌اش را در تاریکْ‌روشنای کلبه، قاب می‌گیرد. صدای سُم‌کوبِ اسبی از دور شنیده می‌شود که نزدیک و نزدیک‌تر شده، می‌ایستد. صدای پیاده شدنِ سوار از اسب، تکاندنِ لباس و راه افتادن‌اش به طرفِ کلبه. هر دو؛ حواس‌شان به صداهاست و به بازشدنِ در.

ـ نمای عمومی از پرهیبِ بلندبالای «شوی/پدر» در آستانه‌ی در که به سوی آن دو پیش می‌آید. زن که کارِ بَزَکِ دخترک را تمام کرده، سر به زیر انداخته از شرم و هراس او را، به سوی شوی‌اش می‌گیرد. پدر، محوْلبخندی بر چهره، دستِ چِغِرش را برای نوازشِ موهای صاف و سیاهِ دخترک‌اش پیش می‌بَرَد ولی در یک لحظه و ناگهان، مشت می‌کند و نه‌چندان پُرضرب، به پشتِ او می‌کوبد که برخیزَد و راه بیفتد. دخترک، هر دو کار، می‌کند.

ـ نمای متوسّط از چهره‌ی «زن/مادر» که چشم به رفتنِ آن دو، دوخته است. صدای بسته شدنِ در روی تصویرش که سیاه و سیاه‌تر می‌شود.

 

ـ فصلِ دو ـ خارجی ـ صبح ـ گورستان:

ـ نمای دور از پدر و دخترک که سوار بر اسب، از شیبِ ملایمِ تپه/گورستان پائین می‌آیند. آفتاب، در تدارکِ طلوع.

ـ نمای نزدیک و متحّرک از دست‌های پدر که افسار و طنابی را گرفته است. دوربین، ردّ دوّمی را می‌گیرد و می‌رود تا می‌رسد به دست‌های طناب‌پیچ‌شده‌ی دخترک از پشت و بی‌هیچ مکث و درنگی، بالا و بالاتر می‌رود و چهره‌اش را قاب می‌گیرد که گرد و غبارِ راه بر آن نشسته و سُرخ است و کبود و خواب‌آلود با تَه‌مانده‌ای از بَزَکِ شب. او، وارو، نشانده شده بر اسب.

ـ نمای متوسّط از نیم‌چهره‌ی هر دو. پدر، افسارِ اسب را می‌کشد و می‌ایستانَدَش. دخترک، وحشت‌زده از زنده‌به‌گوری و مرگِ مقدّر و منتظر، به زمینِ زیرِ پای‌اش، خیره شده است.

ـ نمای عمومی، سرازیر و متحرّک از گورهای کوچک بی‌نام‌ و نشان و چند گورِ خالی.

ـ نمای نزدیک از پدر که سر به عقب برمی‌گردانَد و دست‌اش که آهسته و آرام به پشتِ دخترک، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، لحظه‌ای راه بر تابشِ نورِ تُند و تیزِ آفتاب می‌بندد. طناب را رها می‌کند و ناگهان، سریع و محکم و پُرضرب، به پشتِ او می‌کوبد و پرت‌اش می‌کند به گور.

ـ نمای نقطه‌نظرِ دخترک، حینِ سقوط از ترکِ اسب.

تصویر (دوربین)، بسیار سریع، به سوی گورِ خالی می‌رود و به محضِ شنیده شدن‌ِ صدای افتادنِ او در گور، سیاه می‌شود. لحظاتی بعد، صدای ریختنِ خاک از پیِ خاک. فریادِ خفه‌ و در گلو گیر کرده‌ی دخترک‌ِ هنوز زنده در گور.

 

رضا علیپور متعلّم

خرداد 1387

 

·         پی‌نوشت:

ـ تصویر و تصوّرِ ذهنیِ نگارنده، از روایتی در «تفسیرِ ابوالفتوح رازی» ـ کتابِ سوّمِ «هزارسال نثرِ پارسی» ـ کریم کشاورز.

 

+ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ، اصغر نوری |

ترجمه‌ی اصغر نوری

 

 

دستم که تنت را لمس کرده

بهتر خواهد نوشت.

 

همان ساعت‌ها

در همان هوا زنگ می‌زنند

و دوباره دست‌به‌دستِ هم

ما را از هم جدا می‌کنند.

 

اما خاطره‌ی نزدیکی ِ تو

جوهری تازه‌ است

که بی‌وقفه سراغش خواهم رفت

تا در برابرم

نوری دیگر و سایه‌یی دیگر بگسترانم.

 

اشتیاقم به تو

ابری مبهم است که حالا

ستاره‌های تازه‌یی از آن می‌چینم.

 

وعده‌های تنِ تو

مرا قبل از گل دادنم به صلیب می‌کشند

و حالا با شبحِ سبکِ تو

این‌جا به خواب می‌روم

به همراه قلم و اندیشه.

 

           

 

+ دوشنبه ششم خرداد 1387 ، اصغر نوری |