تبليغاتX
برهوت
 

ما چهار نفر بودیم

 

-         آقای احمدی رو از کی می‌شناسین؟

-         احمدی؟ فکر نکنم کسی رو به اسم بشناسم!

-         ولی شما خوب می‌شناسیدش. احتمالاً آخرین نفری هستین که با اون دیده شده؟

-         آخرین نفر؟ اتفاقی براش افتاده؟

-         ...

-         حالا چیکاره‌ست این آقای احمدی؟

-         کارمند اداره‌ی ثبت‌ احوال.

-         ثبت احوال؟ پس با این حساب باید بشناسمش!

-         شما یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل باهم ناهار خوردین.

-         کجا؟

-         رستوران مروارید.

-         آه، بله! درسته. من یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل اون‌جا ناهار خوردم؛ با یکی از همکارام. ولی اسمش احمدی نبود.

-         اما ما مدرک داریم... با این عکس نگاه کنین! این شما هستین و این آقای احمدی.

-         نه، این حمیدی‌ئه. تازه به اتاق ما منتقل شده.

-         حمیدی؟

-         بله، اسمش همینه.

-         خیلی‌خب. موقع خوردن ناهار، درباره‌ی چی باهم صحبت می‌کردین؟

-         تقریباً هیچی.

-         ولی شما بیشتر از دو ساعت باهم بودین...

-     حرف‌های معمولی می‌زدیم. خب، ما تازه باهم آشنا شدیم. اولین‌بار بود که بیرون از اداره باهم بودیم... نمی‌تونستیم که درباره‌ی زن‌هامون باهم حرف بزنیم...

-         زن‌هاتون؟

-         آه، ببخشین! این تکیه‌کلام حامدی‌ئه؛ اون‌یکی همکارم. می‌شناسیدش که؟

-         گفتین حامدی؟

-     بله. راستش من و اون، بیشتر درباره‌ی زن‌هامون باهم حرف می‌زنیم. البته بیشتر حامدی حرف می‌زنه تا من. حتی از اون کارشون هم برام می‌گه.

-         ولی تو لیستی که جلوی منه، اسم حامدی نیست.

-     امکان نداره! ما در حال حاضر تو اتاق سه نفریم: من، حمیدی و حامدی. البته حمیدی از یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل دیگه نمی‌آد اداره... به نظر می‌آد اطلاعات‌تون ناقصه...

-         اطلاعات ما هیچ نقصی نداره!

-         آخه چطور ممکنه اسمِ...

-         فعلاً با شما کاری ندارم. می‌تونید برید آقای محمدی.

-         محمدی؟ ولی اسم من محسنی‌ئه. محمدی، اسم اون‌یکی همکارم بود که دو هفته پیش به قتل رسید.  

 

+ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ، اصغر نوری |

 

ديويد مَمِت David Mamet

             متولد 1947 در شيكاگو. پدر و مادرش از مهاجران روسي بودند. در جواني به كارهاي مختلفي پرداخت كه از آن ميان مي‌توان به كار در بنگاه معاملات ملكي اشاره كرد. با آغاز دهة 70، ممت به نمايشنامه‌نويسي و كارگرداني رو آورد و با زبان خاصي كه در نمايشنامه‌هايش داشت، با آن ديالوگ‌هاي تند و زننده‌اي كه از زبان كوچه‌ الهام گرفته شده بودند، خيلي زود به شهرت رسيد. هم‌زمان به عنوان مدرسي برجسته شروع به كار كرد و نمايشنامه‌هايي تجربي و آثاري تئوريك درباره‌ی تئاتر نوشت. از سال 1980، فیلم‌نامه‌هایی در هاليوود نوشت كه از آن ميان مي‌توان به «نامه‌رسان هميشه دو بار زنگ مي‌زند» ساختة باب رافلسون (1981) و «تسخيرناپذيران» اثر برايان دي پالما اشاره كرد.

 

            


ادامه مطلب
+ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ، اصغر نوری |

 

«بازی» یا «بازی»کردن

 

1.   می‌گویند «کارگردان مولف دوم متن است». حتی پا را از این هم فراتر می‌گذراند و می‌گویند «متن فقط پیشنهادی از سوی نویسنده به کارگردان و گروه اجرایی». تمام این حرف‌ها درست، اما نباید فراموش کرد که نمایشنامه خورجین نیست که آدم (کارگردان) هر چه دلش خواست داخل آن بریزد؛ درخت هم نیست که آدم (کارگردان) شاخه‌های به خیال خود اضافی و مزاحم آن را قطع کند. نمایشنامه مجموعه‌ای است از کلمات و سکوت که نویسنده برای انتخاب هر کلمه‌اش فکر می‌کند و برای ساختن هر جمله‌اش و یافتن سکوت بین جمله‌ها، عرق می‌ریزد.

2.   خواندن نمایشنامه یک کار تخصصی است. کسی که تئاتر نمی‌داند معمولاً نمی‌تواند یک نمایشنامه را درست بخواند و غالباً از خواندنش لذت نمی‌برد. از این رو تیراژ نمایشنامه در همه جای دنیا، خیلی کمتر از رمان است و به جز موارد خاص، مخاطب‌ اصلی نمایشنامه به شکل مکتوب، اهالی تئاتر هستند. اما بین خود دست‌اندرکاران تئاتر هم الزاماً همه‌ی افراد توانایی خوانش درست متن را ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن عنوانی به نام دراماتورژ در تئاتر امروز، از این‌جا ناشی شده است. دراماتورژ کسی است که درام را خوب می‌شناسد و در گام اول، تحلیل درستی از متن انتخابی گروه اجرایی را در اختیار کارگردان و بازیگران می‌گذارد. در گام بعدی، دراماتورژ با توجه به خواسته‌های کارگردان و شیوه‌ی اجرایی او، متن را تغییر می‌دهد؛ قسمت‌هایی از نمایشنامه را حذف می‌کند و یا بعضی جاها را بازنویسی می‌کند. البته اگر نویسنده‌ی نمایشنامه در دسترس باشد، دراماتورژ کوچکترین تغییرات را با اجازه و مشورت نویسنده انجام می‌دهد و حتی در مواردی که تغییرات متن زیاد می‌شود، موقع اجرا توی بروشور می‌نویسند متن فلان، اثر فلانی با بازنویسی فلان‌کس. گاهی اوقات خود کارگردان با توجه به تسلطی که به درام دارد، وظیفه‌ی دراماتورژ را خودش به عهده می‌گیرد، اما این‌بار هم هر تغییری در متن را با مشورت نویسنده انجام می‌دهد.     

3.   در اجرای نمایشنامه‌ی «بازی» که 9 اردیبهشت در پلاتو عروسکی دانشکده‌ی سینما‌تئاتر به روی صحنه رفت، خانم ژیلا آل‌ارشاد (کارگردان)، هرجا که عشق‌شان کشیده بود چیزی از متن حذف کرده بودند و هرجا که صلاح دیده بودند جمله‌هایی به متن افزوده بودند؛ طوری که من موقع تماشای نمایش، به سختی می‌توانستم نمایشنامه‌ی خودم را به‌جا بیاورم. تغییرات صورت گرفته از جانب ایشان، نظام نمایشنامه را کلاً به هم ریخته بود و اثری که به‌زعم نویسنده‌اش زیرمتنی فلسفی دارد، در اجرا تبدیل شده بود به دعوای لوس زن و مردی که گویا نماینده‌ی تمام زنان و مردان هستند و هریک می‌خواهد برتری‌اش را به دیگری ثابت کند. خانم کارگردان دقیقاً جاهایی از متن را حذف کرده بودند که فهم‌شان احتیاج به اندکی تامل و آشنایی با سبک ابسورد دارد. یک قسمت از نمایشنامه را که در آن زن و مرد (که اصلاً چیزی از زن‌بودن یا مردبودن ندارند) تصمیم می‌گیرند ایده‌آل‌های خود را فراموش کنند و زندگی بی‌‌آرزو و بی‌امید را بازی کنند، به تمام متن  تعمیم داده بود و برای خالی نماندن عریضه، اجرا را پر کرده بود از جملات جلف و حرکات مبتذلی که در متن من اثری از آنها نیست. در نمایشنامه‌ی من نه خبری از «باغچه‌ی قورباغه» است، نه دختری که پشت در خانه‌ی دوست‌پسرش مانده و به او زنگ می‌زند و ازش می‌خواهد مراسم ختم پدرش را ول کند و برود ترتیب او را بدهد. در نمایشنامه‌ی من، زن از بالای پلکان روی مرد نمی‌ریند، مرد هم قبل ازدواج زن را حامله نکرده؛ اصلاً بحث نمایشنامه بر سر این حرف‌ها نیست. چیزهایی که اشاره کردم، مشتی است از خروارها دراماتورژی (!) که کارگردان مرتکب شده بود. کاش خانم کارگردان کمی نمایشنامه‌خواندن بلد بود! کاش کمی ریتم و موسیقی کلمه می‌دانست و این بلا را بر سر متنی نمی‌آورد که هنگام نوشتنش جمله‌ها را مثل نت‌های موسیقی کنار هم چیده‌ام!

۴.   فرض کن یک‌روز در خانه نشسته‌ای و خانمی همشهری که در چند کار تئاتری با او  همکاری کرده‌ای زنگ می‌زند و می‌گوید تصمیم گرفته نمایشنامه‌ات را برای جشنواره کار کند و از تو اجازه می‌خواهد. نام دو نفر را هم به عنوان بازیگر می‌گوید که تو آن‌ها را هم می‌شناسی. با طیب‌خاطر اجازه‌نامه را می‌نویسی و برایش می‌فرستی. روزها می‌گذرد و روزی دیگر همان خانم دوباره زنگ می‌زند و می‌گوید از کارگردانی کار منصرف شده و قرار است بازیگر خانم گروه، کارگردانی را ادامه بدهد. باز هم قبول می‌کنی و می‌گویی بدت نمی‌آید موقع رفتن به تبریز، در تمرین‌ها حاضر شوی. نمی‌توانی در هیچ جلسه‌ای از تمرین شرکت کنی. دعوتت نمی‌کنند، خودت هم پی‌گیری نمی‌کنی. بعد، یک روز می‌روی اجرا را می‌بینی و دود از کله‌ات بلند می‌شود. اجرایی نامفهوم و سطحی می‌بینی که وسطش چند شیرین‌کاری هم هست برای خنداندن تماشاگر. قسمت‌های طنز نمایشنامه را نه کارگردان فهمیده و نه تماشاگر تشخیص می‌دهد. 35 دقیقه‌ اجرا مثل یک عمر می‌گذرد. نه می‌توانی وسط اجرا داد بزنی که این متن من نیست و نه نمی‌توانی سالن را ترک کنی.

راستی تا به حال ترکیب «حق مولف» را شنیده‌ای؟ واژه‌ی «اخلاق» به گوشت خورده؟ اخلاق یعنی خوش‌اخلاق بودن یا رعایت حقوق دیگران؟

5.      هیچ فرقی نمی‌کند که چند نفر از اجرای «بازی» به کارگردانی ژیلا آل‌ارشاد، خوش‌شان آمده. هیچ فرقی نمی‌کند که منتقد بولتن جشنواره، از کار تعریف کرده یا نه. هیچ فرقی نمی‌کند که روز اختتامیه، به این کار جایزه‌ی اول را می‌دهند یا .. (قبلا این جا اصطلاحی به کار برده بودم به این معنا که «کار هیچ جایزه ای نمی گیرد»، وقتی می گوییم «کار» منظور تمام عوامل گروه است، از نویسنده گرفته تا بازیگر، کارگردان، همه. گویا آن شوخی به بعضی ها برخورده و آن را به خود گرفته اند. قصد هیچ توهینی در بین نبوده مخصوصا توهین به یک خانم که تاکنون چنین چیزی را نه کسی از من دیده نه شنیده. برای اثبات حسن نیتم آن اصطلاح را حذف کردم.  مباد آن روزی که من به یک دوست و همکار توهین کنم. من فحش های چاله میدانی بلد نیستم آقای هنرمند! تو فکر کن ترسید. ۱۱/۴/۸۷) نمایشنامه‌ی اجرای مذکور، نمایشنامه‌ی من نبود.

      کاش آدم قبل از دست زدن به کارگردانی، کمی منش کارگردانی داشته باشد، کمی اخلاق سرش شود!

 

11 اردیبهشت 86

اصغر نوری، مترجم و نمایشنامه‌نویس

 

            

+ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ، اصغر نوری |

 

یازدهمین جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر دانشگاهی ایران 7 تا 14 اربیهشت در تهران برگزار می‌شود.       

 

8 اردیبهشت، نمایشنامه‌ی «ویولون‌هاتان را کوک کنید» اثر ویکتور هاییم با ترجمه‌ی اصغر نوری (خودِ من) و به کارگردانی شیما صادقی در تماشاخانه‌ی مهرِ حوزه هنری (واقع در تقاطع خیابان حافظ و سمیه) به روی صحنه می‌رود؛ آن هم دو بار، یکی ساعت 17 و دیگری ساعت 19، پشت سر هم. بازیگران این نمایش عبارتند از حامد منافی، بهاره بدری و هوتن شکیبا. مدت اجرا هم 85 دقیقه است.

«ویولون‌هاتان را کوک کنید»، یک کمدی تراژیک است؛ حکایت دو مرد و یک زن که به خدمت انسان-‌هیولای بیماری درمی‌آیند و تعهد می‌دهند که بی‌هیچ قیدوشرطی از او پرستاری کنند.

 

9  اردبیهشت، نمایشنامه‌ی «بازی» نوشته‌ی اصغر نوری (خودِ خودِ من) به کارگردانی ژیلا آل‌ارشاد در پلاتوی عروسکی دانشکده‌ی سینما‌تئاتر (واقع در خیابان مفتح، خیابان ورزنده، جنب ورزشگاه شیرودی) اجرا می‌شود؛ این هم دو بار، یکی ساعت‌ 13.30 و دیگری ساعت 15.30. در این نمایش، خودِ ژیلا آل‌ارشاد و سیامک افسایی بازی می‌کنند. مدت اجرا 35 دقیقه است.

درباره‌ی داستانِ «بازی» چیز زیادی نمی‌توان بگویم. خود شما هم بعد از دیدن نمایش، هرچقدر زور بزنید نمی‌توانید داستانش را برای کسی تعریف کنید. می‌شود گفت اصلاً داستان ندارد.

 

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی‌ست.

پوستر نمایش «ویولون‌هاتان را کوک کنید» را در ادامه مطلب ببینید.

 

       


ادامه مطلب
+ جمعه ششم اردیبهشت 1387 ، اصغر نوری |