فصلی از فصلهای فیلمنامهای بلند؛ با نامِ «بینام». نام شخصّیتِ اصلی؛ «کیهان».
«کابوسِ کیهان»
-خارجی-کوچه-گُرگومیشِ صبح:
1- نمای سرازیرِ بسیار دور از کوچهای نهچندان باریک. سیاهیِ صفِ دراز؛ در جوارِ دیوارِ چپ.
2- نمای متّوسطِ متحرّک از صفِ مردانِ منتظر. دوربین؛ از تَهِ صف حرکت کرده و یکی بعد از دیگری، قابشان میگیرد. مردی؛ میخواهد جوری که پُشتِسریها متوجّه نشوند، خود را داخلِ صف جابزند که با اعتراضِ آنها مواجه میشود.
- پشتسریها: هِی... بیا برو تَهِ صف... دیر اومدی، زود میخوای بری؟!
هرچه به سرِ صف، نزدیک و نزدیک میشویم، صدای شلیک پیدرپی گلولهها را بلندتر میشنویم.
3- دوربین میایستد و قدری عقب میکشد. سرِ صف؛ «کیهان» را میبینیم که آشناست، چند مردِ منتظرِ پُشتِ سر و مردِ میانسال را که در آستانهی درِ آهنیِ نیمهباز، روی چهارپایهی چوبی نشسته است. دستها، سر و صورت، لباس و در و دیوارِ اطرافاش، آغشته به شَتَکِ خون است. بیرونِ در و جلوی پاهای پوتینْپوشاش؛ دو تشتِ بزرگ، یکی پُر از اسکناسهای مُچاله و دیگری پُر از خشابهای اسلحهی کَمَری.
کیهان؛ اسکناس را میدهد به او که میاندازدَش داخلِ تشت و بیفوتِ وقت، اسلحهی مسلّح را میگذارد کفِ دستِ کیهان که بلافاصله میگُذارَد روی شقیقهاش.
سیاهیِ قیرین، تصویر را می پوشانَد. طنینِ صدای گلولهی شلیکشده.
ناتمام
نوشتهی رضا علیپور متعلّم
اسفند 1386
بوتو
اشتراوس Botho Strauss
متولد 1944، برلین. منتقد و نمايشنامهنويس. بوتو اشتراوس به همراه هاينر مولر، نمايشنامهنويساني هستند كه آثارشان بيشتر از ديگر نمايشنامهنويسان آلمانيزبان در اروپا اجرا ميشوند. اشتراوس قبل از اينكه در يك مجلة تئاتري به عنوان منتقد مشغول به كار شود، در رشتههاي ادبيات، تاريخ تئاتر و جامعهشناسي به تحصيل پرداخت. در بيستوپنج سالگي، تحت نظارت كارگردان بزرگ آلماني، پيتر اشتاين، به عنوان دراماتورژ وارد گروه Schaubuhne برلن شد و آنجا آثار ايبسن، لابيش و گوركي را ترجمه و آدابته كرد. در سال 1977، گروه Schaubuhne نمايشنامهاي از بوتو به نام «تريلوژي ملاقات» را روي صحنه برد كه با موفقيت چشمگيري روبرو شد. اين اثر گروهي از هنرمندان و علاقمندان هنر را به نمايش ميگذارد كه در جريان افتتاح يك نمايشگاه نقاشي، با رد و بدل كردن حرفهايي پيشپاافتاده و تلخ، بيهودگي پيوندها و جداييهاشان را آشكار ميكنند.
آثار بوتو شتراوس جان تازهاي به رئاليسم ميدهند و اغلب از گسستهاي عاطفي، تنهايي و عدم ارتباط حرف ميزنند. در نمايشنامة «زمان و اتاق» كه در سال 1991 توسط كارگردان فرانسوي، پاتريس شِرو اجرا شد، ماري استوبر از دروننگري رهايي مييابد و به حالت عجيبي دچار ميشود كه نشانگر جدايي بين فردگرايي مدرن و جستجوي معناي زندگي است. بسياري از نمايشنامههاي بوتو چهرهاي شبيه چهرة برلین دارند؛ نويسنده اندوه اين شهر مرده را به يأس و تنهايي پرسوناژهايی اضافه ميكند كه اغلب درون احساسات خود سرگردانند.
«زمستان»یّه در بهار
برای منِ «ناشاعر»؛ بسیار پیش آمده که پس از خوانشِ شعری، با خود گفتهام: «این که حرفِ دل و ترجمانِ احساس و اندیشهی من نیز هست.»
بیمناسبت ندیدم، «هجرانیِ» زیر را که سرودهی «الف. بامداد» و یا همان «احمد شاملو»ی خودمان است، بخوانیم. کاری که سالهاست با آمدنِ بهار، در خلوتِ خود میکنم.
«هجرانی»
سینِ هفتم
سیبِ سرخیست،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سُفرهی سُنّت
سروری نیست.
شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سزهپوش
در قابِ پنجره –
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست.
و کلامی مهربانی
در نخستین دیدارِ بامدادی –
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
امّا برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست.
نامی نیست.
از مجموعه شعرِ «ترانههای کوچکِ غربت» سرودهی «احمد شاملو».
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بخشی از شعر «بهار سوگوار» از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)
پی نوشت: پیام روز جهانی تئاتر را اینجا بخوانید.