افسانهي پولدِو
مارسل امه
ترجمهي اصغر نوري
در شهر ستورتسكت، دوشيزهي پيري به نام ماريچلا بوربوايه زندگي ميكرد كه پرهيزگاري و بكارتش زبانزد خاص و عام بود. او دست كم روزي يكبار به آيين عشاء رباني گوش ميداد، هفتهاي دوبار در اين آيين شركت ميكرد، ذكات كليسا را سخاوتمندانه ميپرداخت، سفرههاي كليسا را گلدوزي ميكرد و خيرات و صدقات را بين مستحقترين فقرا تقسيم ميكرد. در تمام فصلها سياه ميپوشيد، با مردها حرف نميزد جز در موارد بسيار ضروري، آن هم با چشماني به زير انداخته؛ تحت تأثير هيچ يك از اين افكار پليدي كه انسان را به گناه شهوتراني ترغيب ميكنند، قرار نميگرفت و كاملاً از آنها بيخبر بود. سرآخر، خداوند براي آن كه به او اجاز دهد به نهايت كمال برسد، امتحاني بزرگ و رنجآور براي او فرستاده بود كه براي قلب شيفتهاش مثل يك معجزه بود و پرهيزگارياش را غنيتر ميكرد.