ای دریغ از ما
اگر کامی نگیریم از بهار...

چهار شعر از ايو بونفو (۱۹۲۳-) ا
ترجمة اصغر نوري
زمين
فرياد ميزنم، نگاه كن،
نور
آنجا ميزيست، كنار ما! اينجا، ذخيرة آبش
هنوز متجلي. آنجا چوب
در انبار. اينجا چند ميوه
براي خشك كردن در ارتعاش آسمان صبحگاهي.
چيزي عوض نشده
همان مكانها هستند و همان اشياء،
تقريباً همان كلمات
اما، ببين، در تو، در من
مشترك و نامرئي جمع ميشوند.
و او! مگر او نيست
كه آنجا لبخند ميزند («من، نور، بله، راضي ميشوم»)
خم شده در يقين آستانه، انگار گامهاي خورشيد را
روي تيرگي آب هدايت ميكند.
درخت بادام
فرياد ميزنم، نگاه كن،
درخت بادام
ناگهان پوشيده ميشود از هزاران گل
اينجا
تكيده، تا ابد در زميني بيآب، ضايع شده
ميان بندرگاه. من شب
راضي ميشوم. من درخت بادام
آراسته به حجله ميروم.
و، ببين، دستها
بالاتر از همه در آسمان
ميگيرند
همانند گذشتن رگباري در گلها
بخش جاودان زندگي را.
دستها بادام را از هم جدا ميكنند
به آرامي. لمس ميكنند، دانه را بر ميدارند.
با خود ميبرندش، بارور شده
از دنيايي ديگر
تا ابد در گلي يكروزه.
مجموعة اشعار (1978)
مكان واقعي
كاش جايي مهيا باشد براي آنكه نزديك ميشود،
آنكه ميلرزد و خانهاي ندارد.
آنكه صداي چراغي وسوسهاش كرده،
تنها روشناييِ تنها خانه.
و اگر اضطراب و خستگياش بر جا ماند،
كاش كلماتي به او بگويند از سر دلداري.
اين قلبي كه جز سكوت نبود، چه ميخواهد
مگر كلماتي كه نشانه باشند و دعا،
و كمي آتش به ناگاه در شب،
و ميزِ ملاقات در خانهاي محقر؟
براي درختان
شما كه محو شدهايد از چشماندازش
شما كه راههاتان را دوباره به رويش بستهايد
ضامنهايي بياعتنا به اين كه دوو حتي دمِ مرگ
هنوز غرق نور خواهد شد.
شما اليافي شكل و متراكم
درختان، نزديكِ من وقتي او افتاد
در زورق مردگان با دهاني بسته
روي سهم ناچيز گرسنگي، سرما و سكوت.
از وراي شما ميشنوم آنچه را كه ميگويد
با سگان، با قايقران كريه دوزخها،
و من از آن شمايم با پيشروي آرام او
ميان اين همه شب و به رغم تمام اين رود.
رعد بلندي كه روي شاخههاتان جاريست
جشنهايي كه به پا ميكند در اوج تابستان
يعني كه او بختش را ميبندد به بخت من
با وساطت بيپيرايگيتان
چه چيز ميتوان گرفت جز آنكه ميگريزد،
چه چيز ميتوان ديد جز آنكه تاريك ميشود،
چه چيز ميتوان خواست جز آنكه ميميرد،
جز آنكه سخن ميگويد و از بين ميرود؟
كلام نزديكِ من
چه چيز ميجويد جز سكوتِ تو
چه نوري جز ژرفا
آگاهي كفنپوشِ تو،
كلام عينيت يافته
در مبداء و شب؟
جنبش و سكونِ دوو (1953)
پينوشت: مقالهي «انسان پرندهي مهاجر نيست» نوشتهي مهسا بخشايي، دربارهي زندگي و آثار ايوو بونفوا را اينجا بخوانيد.
حضورت را

دلم ميخواهد
تو باشي
با قل خوردن باران روي گونهات.
گاهي كه تنهايي هوارم ميشود
و آسمان يكپارچه
ابر اندوه جهانم را ميباراند
دلم ميخواهد
تو باشي
با چكهچكهي باران از دامنت
دلم ميخواهد تو باشي
با شانهاي كه سر بر آن بگذارم
و گيسويي كه شبي خيس است.
از مجموعهي «التيام نشاني زخمها را گم كرده است»
لارس
نورِن Lars Norén
نمايشنامهنويس سوئدي، متولد 1944. كارش را با سرودن شعر آغاز كرد. اولين مجموعه شعرش، عنواني رمانتيك داشت: «گل ياس، برف» (1963). دومين مجموعه شعرش، «تن ماندة كلامي رهگذري باشكوه»، سال بعد منتشر شد و لحن متفاوتي نسبت به كتاب اول داشت: شعرهايي خشن كه چنان درهم تنيده شده بودند كه به سختي ميشد از هم تمييزشان داد. تصويرهايي بسيار غيرمنتظره كه با هم رو در رو ميشدند، برمي گشتند و در انزجار و يأس با هم در ميآميختند، ولي نوعي طغيان و ميل شديد به زندگي درشان موج ميزد.
نورن در بيست سالگي در بيمارستان رواني بستري شد. پزشكان تشخيص دادند كه دچار اسكيزوفرني است و برايش استراحت طولاني و شوك الكتريكي تجويز كردند. با اين حال، او به نوشتن ادامه ميداد.
مجموعه شعر بعدي نورن، «سالومه، آدمهاي مرموز» (1968) نام داشت و حاوي اشعار و متون نثري بود كه لحني شبيه به لحن دو مجموعة اولش داشت. در سال 1969، مجموعه شعر «رولور» را منتشر كرد كه اشعاري سياسي را در خود داشت. در «اشعار تنهايي» (1972)، از نوعي زندگي روزمرة آكنده از تنهايي و پوچي حرف ميزد كه همزمان تحملناپذير و شگفتانگيز بود. سبك اين مجموعه سادهتر و منسجمتر از مجموعههاي قبلي بود و زبانش هم غنيتر و در عين حال موجزتر بود، با تصويرهايي خلاصهتر كه قدرت تازهاي به دست ميآوردند. مجموعه اشعار نورن هر سال منتشر ميشوند كه از مهمترينشان ميتوان به مجموعه اشعار عاشقانة «قلب در قلب» (1980) اشاره كرد.
پيتر اشتاين Peter Stein

كارگردان آلماني متولد 1937. نام پيتر اشتاين و تئاتر Schaubuhne برلن، از تاريخ تئاتر اروپا جداييناپذير است. او پس از تحصيل در رشتة تاريخ هنر، كار تئاتر را با دستياركارگرداني در شهر مونيخ آغاز كرد. در سال 1967 نمايشنامة «نجاتيافته» اثر ادوارد باند را كارگرداني كرد و از همين كار اول استعدادي از خود نشان داد كه تا به امروز افول نكرده است. او از سال 1970 تا 1986 مدير تئاترSchaubuhne برلن بود و آن را با روشي خودگردان اداره ميكرد. در مدت مديريت او، اين تئاتر يكي از بزرگترين تئاترهاي اروپا بود كه با گروهي متشكل از بازيگران معروفي چون برونو گانز، نمايشهاي گوناگوني را به روي صحنه ميبرد. اشتاين در مدت كار در تئاتر Schaubuhne نشان داد كه در تمام ژانرها و سبكها اعم از تراژدي، كمدي و اپرا استاد است. روش كاري اشتاين به اين صورت بود كه به همراه بازيگرانش، متنها را عميقاً تحليل ميكرد و كارگردانيهايش را به كاري جمعي تبديل ميساخت. او هنوز هم به همين روش كار ميكند. از بهترين كارگردانيهاي او در تئاتر Schaubuhne ميتوان به «مادر» اثر ماكسم گوركي (1970) و نمايشنامههاي دوستش، بوتو استروس، «تريلوژي ملاقات» (1978) و «پارك» (1985)، اشاره كرد.
كريستوفر پلامر Christopher Plummer
متولد 13 دسامبر 1927 در تورنتو (كانادا). بعد از جدايي پدر و مادرش به مونترال رفت و آنجا در محيطي فرهنگي پرورش يافت كه به او اجازه داد خيلي زود با هنرمندان تئاتر ارتباط برقرار كند. در سال 1950 اولين نقش حرفهاي خود را در تئاتر اُتاوا بازي كرد و از آن به بعد بسياري از نقشهاي اصلي رپرتوار كلاسيك اين تئاتر را به عهده گرفت. درسال 1956 نقش اصلي نمايشنامة «هنري پنجم» شكسپير را در جشنوارة استراسفورد بازي كرد. بعد از موفقيتي كه اجراي اين نمايش در پي داشت، كريستوفر پلامر در بسياري از تئاترهاي شكسپيري، نقشهاي اصلي مانند هملت (1957) و مكبث (1962) را به عهده گرفت و در صحنة تئاترهاي معروفي چون تئاتر ملي و كمپاني رويال شكسپير بازي كرد.
كريستوفر پلامر از سال 1958 با بازی در فيلمهاي «جنگل ممنوع» ساختة نيكلاس ري و «دورة استروك» ساختة سيدني لومت وارد سينما شد .