تبليغاتX
برهوت
 

ترجمه‌اي براي او كه مي‌داند

 

 

 

 

نامه‌اي ازگوستاو فلوبر به لوئيز كوله

ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

 

 

 

 

 

     تو را دوست مي‌دارم آن‌سان كه هرگز [كسي را] دوست نداشته‌ام و دوست نخواهم داشت. تو يگانه هستي و خواهي ماند، بي‌هيچ قياسي با ديگري. اين چيزي پيچيده و عميق است، چيزي كه تمام ذراتم را دربرمي‌گيرد، تمام اميالم را ارضاء مي‌كند و تمام غرورهايم را نوازش. آن هنگام كه شعرهايت را با تحسين مي‌خوانم، چهره‌ي تابناك از شادي‌ات را تماشا مي‌كنم (گويي كه ببينمت)، در آن حال كه حالتي درخشان از آرمان ، غرور و تأثر به خود مي‌گيرد. دور از تو، من زندگي‌ات هستم، آن را حدس مي‌زنم، مي‌بينمش. و اغلب در گوشم صداي گام‌هايت را روي كفپوش مي‌شنوم. از اينجا نگاهت مي‌كنم، حالا سرت خم شده روي ميز كوچكي كه رويش مي‌نويسي و چراغ اتاقت روشن است. پوست بسيار لطيفت را زير انگشتانم حس مي‌كنم و [همچنين] بالاتنه‌ات را كه روي بازوي چپم رها شده. اگر تو را در تختخواب تصور كنم، دراز كشيده‌اي، يك دست تاكرده، كاملاً عريان، و در حاليكه سقف را نگاه مي‌كني.

امروز، يك ماه است كه از پيش تو و عشق دلچسب رفته‌ام. زمان چه زود مي‌گذرد! آري، ما خوشبخت بوديم بانوي عزيز، و من تو را به تمام شيوه‌ها دوست مي‌دارم. چه زيبا بودند، الهه‌ي ناز، آن روزها و شبهايي كه باهم گذرانديم! ديگر به روشني در سرم نيست آنچه كه قبلاً از روياهاي عشق مي‌شنيدم؛ اما چيزي كه مي‌دانم اين است كه اكنون چيزي فراتر از آنچه كه تو به من مي‌بخشي آرزو نمي‌كنم و دوست‌داشتني بهتر از دوستي ما، به نظرم غيرممكن مي‌آيد. سرانجام، عشق تو همچون باراني ملايم در من رخنه مي‌كند و من خود را تا تَهِ قلبم تَر حس مي‌كنم. ما به هم‌نوايي مي‌انديشيم. متوجه اين موضوع شده‌اي؟ گرچه تن‌هامان از هم دورند، اما روح‌هامان همديگر را لمس مي‌كنند. روح من اغلب با روح توست. اين نوع فرورفتن در هم، فقط در نمايش‌هاي كهن روي مي‌دهد. به اين ترتيب كه با فشردن يكي بر ديگري، يكي در ديگري فرو مي‌رود. آيا تو صاحب هرآنچه كه لازم است تا من دوست بدارمت نيستي: تن، انديشه، محبت؟ تو روح ساده‌اي داري و ذهني قوي، بسيار كم «شاعرانه» هستي و بي‌اندازه شاعر. جز خوبي هيچ‌چيز در تو نيست و تو تماماً همانند سينه‌ات هستي، سفيد و دلپذير براي لمس كردن. چيزهاي كه من داشتم، لايق تو نبودند و شك دارم آن چيزهايي كه آرزو كرده‌ام، ارزش‌ات را داشته باشند. گاهي سعي مي‌كنم چهره‌ات را آن هنگام كه پير خواهي شد، تصور كنم و به نظرم مي‌رسد كه همين‌قدر دوستت خواهم داشت و شايد بيشتر. اما هرگز نبايد به خوشبختي انديشيد؛ اين موضوع شيطان را جذب مي‌كند، چون اوست كه اين ايده را ابداع كرده تا نوع بشر را خشمگين كند. در واقع، تصور بهشت از تصور جهنم، دوزخي‌تر است. پندارِ سعادتي كامل، يأس‌آورتر از پندار عذابي بي‌وقفه است، چون مقدر است كه هرگز به آن نرسيم. خوشبختانه ما چندان نمي‌توانيم آن را تصور كنيم؛ اين چيزي است كه [ما را] تسلي مي‌دهد. عدم امكان چشيدن شهد، شراب قرمز را برايمان خوب جلوه مي‌دهد.    

 

 

 

+ شنبه سی ام دی 1385 ، اصغر نوری |

 

من دلم سخت گرفته است از اين

مهمان‌خانة مهمان‌كُشِ روزش تاريك

..........

 

نيما

 

 

 

 

من، خودم

 

 

من، دستم نمي‌رود به كار

وقتي نيستي در كنارم

وقتي نيستم در هوايت

 

چشمم درد مي‌گيرد

بس كه نمي‌بيندت به خواب،

گوشم كَر مي‌شود

از اين همه حرفي كه نمي‌زني

 

من، دلم شاد مي‌شود گاهي

گاهي، فقط همين

چه حالي مي‌كند تنم

تنت را كه مي‌يابد در تني

 

من، خودم تنهاست.

 

 

+ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ، اصغر نوری |

 

 

 

 

 نامه‌‌اي از گوستاو فلوبر به لوئيز كوله

 ترجمه‌ي اصغر نوري

 

 

 

 

 

  

 

       با من از يأس‌هايت مي‌گويي. كاش مي‌توانستي يأس‌هاي مرا ببيني! بخوان و روياپردازي نكن! در مطالعه‌هاي طولاني غوطه‌ور شو. هيچ‌چيز همواره خوب نيست مگر عادت به كاري لجوجانه. از آن افيوني ساطع مي‌شود كه روح را دچار رخوت مي‌كند. من از ملال‌هاي وحشتناكي گذشته‌ام و پريشان از عذاب، در خلاء دور خود چرخيده‌ام. با نيروي صبر و غرور مي‌توان از اين وضعيت نجات يافت؛ تلاش كن.

مي‌داني يأسِ تمام اينها مرا كجا كشاند و چه ميلي به من داد؟ ميلِ دست شستن از ادبيات براي هميشه و ديگر هيچ كاري نكردن جز زندگي با تو، در تو، و گذاشتن سرم ميان سينه‌هايت به جاي آنكه بي‌وقفه جلق بزنم تا جمله‌ها بيرون ريزند. به خودم مي‌گفتم: هنر تا چه حد گرفتاري و عذاب براي من مي‌خواهد و اشك براي او؟ اين همه سرخوردگي‌هاي دردناك براي رسيدن به چيزي بي‌ارزش، به چه درد مي‌خورد؟ گاهي به ترديدهاي غم‌انگيزي درباره‌ي انسان و اثرِ [ادبي] دچار مي‌شوم. نمي‌دانم كه چطور گاهي بازوانم از فرط خستگي از تنم فرو نمي‌افتند و چطور سرم به جوش نمي‌آيد.

 


ادامه مطلب
+ یکشنبه هفدهم دی 1385 ، اصغر نوری |

ترجمه اصغر نوری

               

                                كودكاني كه عاشق هم‌اند

 

  

Jacques Prévert

 

كودكاني كه عاشق هم‌اند

ايستاده همديگر را مي‌بوسند

مقابل دروازه‌هاي شب

و رهگذراني كه مي‌گذرند

آنها را با انگشت نشان مي‌دهند

اما كودكاني كه عاشق هم‌اند

از همه‌كس بي‌خبرند آنجا

و اين تنها سايه‌شان است

كه مي‌لرزد در شب

خشم رهگذران را برمي‌انگيزند

خشم‌شان را ترحم‌شان را خنده‌شان را آرزوشان را

كودكاني كه عاشق هم‌اند

و از همه‌كس بي‌خبرند آنجا

جاي ديگري هستند

 بسيار دورتر از شب

بسيار بلند‌تر روز

 در نورِ تند اولين عشق‌شان.

 

 

 

   Les enfants qui s'aiment

Les enfants qui s'aiment s'embrassent debout
contre les portes de la nuit
Et les passants qui passent les désignent du doigt
Mais les enfants qui s'aiment
Ne sont là pour personne
Et c'est seulement leur ombre
Qui tremble dans la nuit
Excitant la rage des passants
Leur rage leur mépris leurs rires et leur envie
Les enfants qui s'aiment ne sont là pour personne
Ils sont ailleurs bien plus loin que la nuit
Bien plus haut que le jour
Dans l'éblouissante clarté de leur premier amour 

                           J. Prevert

 

+ یکشنبه دهم دی 1385 ، اصغر نوری |

 

 

 

   شمارة آخر مجلة بخارا، ويژة ويرجينيا وولف است. در اين ويژه‌نامه، طي مقالاتي بسيار پرمحتوا، تقريباً تمام آثار، انديشه‌ها و سوراخ سمبه‌هاي زندگي اين نويسندة هميشه افسرده بررسي شده است. علاوه بر اين، مجلة بخارا، چهارشنبه 6/10/85، ساعت 5.30، شب ويرجينيا وولف را در خانة هنرمندان برگزار مي‌كند كه در آن ژاكلين ليومان، ناهيد طباطبايي، مهدي غبرايي، فرزانه قوجلو، پگاه احمدي و ليلا صمدي دربارة وولف سخنراني مي‌كنند.

 

 

 

مقالة زير در ويژه‌نامة وولف بخارا چاپ شده است كه متن كاملش را اينجا هم مي‌گذارم.   

 

 

 

ويرجينيا وولف، تنها در دنيايي دشمن‌خو

 

ژرار دو كورتانز

ترجمة اصغر نوري

 

رنج‌ها‌، بدبختي‌ها، طغيان‌هاي عقيم‌مانده، روزهاي كسالت‌بارِ آكنده از يأس و اندوه:

             زندگي ويرجينيا وولف درست مثل آثارش، سقوطي آرام به قعر دوزخ‌هاست.

 

 

        ويرجينيا وولف كيست؟ يك نويسنده. سرزمين مادري‌اش كجاست؟ انگلستان. قلمرواش كجاست؟ زبان. تاريخ تولد و مرگ: 1882-1941. او پنجاه و نه سال زندگي مي‌كند. در سال 1973، ويويان فورستر در ادامة مجموعه برنامه‌هاي «راه‌هاي شناخت» كه از فرانس كولتور پخش مي‌شد، برنامه‌اي هفت قسمتي ساخت كه به ويرجينيا وولف اختصاص داشت. او در اين برنامه مي‌گفت: «ويرجينيا وولف، يك نويسنده بود، يكي از بزرگترين نويسنده‌هاي اين قرن. زني كه در زمان و اجتماع خود نمي‌گنجيد، ولي با جنون و مبارزه عليه بعضي تابوها دست به گريبان بود. او بي‌شك پيشگام جنبش‌هاي آزادي زنان بود. از طرفي، يك منتقد ادبي منطقي و عميق هم بود، هجونامه‌نويسي كارآمد؛ نويسنده‌اي مشهور و حتي جهاني؛ و يك مبارز اجتماعي.»

 

ادامه مطلب
+ سه شنبه پنجم دی 1385 ، اصغر نوری |

    

      اول مهتاب خانم مفخم دعوتم كرد. بعد از يلدا ديدم و خيال كردم ديگر گذشته است و رفتم طي يك كامنت مفصل تو وبلاگش، حسابي خودم را ريختم رو دايره. بعد كه جف دعوتم كرد تازه قاعدة اين بازي را ياد گرفتم و فهميدم كه كاري به قبل و بعد يلدا ندارد، اصلاً انگار ربطي به خود شب يلدا ندارد. راستش از همان اول كار وبلاگ‌‌نويسي، تصميم گرفتم تو برهوت مطلب ادبي، هنري بگذارم نه درددل، چون گمان مي‌كنم زندگي خودم و اتفاقاتي كه درش مي‌افتد نمي‌تواند جذابيتي براي كسي داشته باشد. خاطراتم را در دفتر كوچكي مي‌نويسم كه خواننده‌اش فقط خودم هستم. به هر حال فقط به اين دليل تو اين بازي شركت مي‌كنم كه دوستاني كه دعوتم كرده‌اند گمان نكنند اهل تنبلي و كلاس گذاشتن هستم.

 

  1. يادم نيست موقع تولد چند كيلو بودم. مطمئنم 5 كيلو نبوده‌ام.
  2. در دوران نوجواني دختر همسايه را به خانه‌مان نمي‌آوردم، من مي‌رفتم خانه‌شان. مادرش هم بي‌موقع سر نمي‌رسيد و ما با خيالت، حسابي درس مي‌خوانديم (بهش جبر و هندسه درس مي‌دادم). پس خبري از فرار به پشت‌بام و تلك‌ تلك لرزيدن نبود. در آن دوران دوچرخه‌ام را هم تو نانوايي جا نمي‌گذاشتم، يا دوچرخه‌‌سواري بلد نبودم يا اصلاً دوچرخه نداشتم، يكي از اين دو. شايد هيچكدام نباشد چون نانوايي سر كوچه‌مان بود و مجبور نبودم با دوچرخه بروم نان بخرم. به هر حال تا جايي كه يادم مي‌آيد بيشتر پياده بوده‌ام تا سواره.
  3. ‌در دورة دانشجويي دل دختري را شكستم. از آن روز تا به امروز، هزار نفر دلم را شكسته‌اند و اين مكافات همچنان ادامه دارد. دوستش نداشتم، چكار كنم؟ پس يعني دو سه نفري كه بهم جواب رد دادند دوستم نداشتند؟ Oh! Mon Dieu. البته حق دارند. كجاي يك پسر قد كوتاهِ كچلِ عينكي دوست داشتني است؟
  4. هيچوقت از خودم راضي نبوده‌ام، ولي اعتماد به نفس خوبي دارم و در بدترين شرايط به طرز احمقانه‌اي اميدوارم.
  5. هميشه فكرهاي خوبي به سرم مي‌زند، ولي هزار سال طول مي‌كشد تا دست به كار شوم. در برداشتن قدم اول، بسيار كُندم.

 

پي‌نوشت:

1. مهدی شفیعی زرگر خيلي ماه است.

2. يك نفر ديگر هم خيلي ماه است كه نمي‌توانم اينجا اسمش را بياورم. قضيه سخت ناموسي  است.

3. از آدم‌هايي كه اهل شوخي نيستند، حالم به هم مي‌خورد.

4. اين پي‌نوشت نوشتن را از مهتاب كامپلكس ياد گرفتم.

5. من ديگر پنج نفر دعوت نمي‌كنم. فكرش را كه مي‌كنم مي‌ببينم اين بازي بالاخره بايد جايي تمام شود.

        

+ سه شنبه پنجم دی 1385 ، اصغر نوری |

 

    

مست شويد

 Charles Baudelaire

   بايد هميشه مست بود، همه چيز در مستي‌ست؛ تنها مسئله اين است. براي آنكه بار وحشتناك زمان را حس نكنيد كه شانه‌هاتان را خرد مي‌كند و كمرتان را خم، بايد بي‌وقفه مست شويد.

 

اما مستي از چه؟ از شراب، شعر، يا از تقوا، بسته به ميل خودتان، اما مست شويد!

 

و اگر گاهي، روي پله‌هاي قصري، روي علفزارِ سبز جوكناري بيدار شديد، با مستي كمرنگ يا پريده، بپرسيد از باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت؛ از هر آنچه كه مي‌گريزد، هر آنچه كه مي‌نالد، هرآنچه كه جاري‌ست، هر آنچه كه مي‌خواند، هر آنچه كه سخن مي گويد، بپرسيد اكنون چه وقت است؟ باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، جواب‌تان خواهند گفت، وقت مستي‌ست؛ براي آنكه بردگان شهيد زمان نباشيد، مست شويد، مست شويد مدام، از شراب، از شعر، از تقوا، بسته به ميل خودتان.

 


+ یکشنبه سوم دی 1385 ، اصغر نوری |