تبليغاتX
برهوت

 

 

خواندن آن پنج کلمۀ کامل چه جمله‌هایی را بریده بریده به یادش آورد؟

 

                                                                    «اولیس ِجیمزجویس»

 

 

به یادم آور!     بندر! تماشایی شو!     مرا یا تو را یا هر دو بی تو را     به یادم آور!      

باشد    از تمام ِتمام ِاو    تنها تمام او را    به یادم آور!         

بندر! تو رفتنی   رفتنی که می‌ماند   شبیه ِنیلی به آتش            

جان ِتماشا را نیلی کن!         زارزار باران بباران!        به یادم آور!

به یادم آور!     تنی بر زمین در خود جمع شد        سری درآسمان از تن افتاد        

                          پایکوبان شد آه های  ِ تفته   براندام ِ رعشه

             

ما که می‌رفتیم ما نمی‌رفتیم    خالی می‌کردیم صورت‌مان را در خالی ِرفتن

رفتن چه پر می‌رفت!

زیر ِچتر ِنیلی   سفید را سیاه  ذره ذره خورد         آخر چرا آخر؟

به یادم آور!          مرا یا تو را یا هر دو بی تو را        به یادم آور!  

  

 

+ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ، اصغر نوری |

 

از كنار هم مي‌گذريم

انگار كه هرگز

با هم

 

خيابان‌ها هنوز

شمار‌ه‌ي قدم‌هامان را

به ياد دارند

و اين عادت تو را

كه هميشه طرف چپ من راه مي‌رفتي

و پرحرفي‌هاي من

پيش سكوت زيباي تو

 

با هم

انگار كه هرگز

از كنار هم مي‌گذريم

 

 

+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ، اصغر نوری |

 

كژمير

 

 

اول بايد محكم از دو دستگيره ي آهني ديگ بگيريد. براي اين كه دستتان نسوزد، دستكش هاي مخصوصي براي اين كار در اختيار شما مي گذارند. يك طرف ديگ توسط زنجير چدني كه با جك بسيار قوي بالا كشيده مي شود، خم شده وفلز ذوب شده از شيار كناره ي ديگ، داخل قالب ها مي ريزد. ما كارگران بخش ريخته گري، مهمترين پرسنل خط توليد تراكتورهاي بسيار مطلوبي هستيم، كه قابل رقابت با هر نوع خارجي هستند.

اما فلز مذاب مثل زل زدن به كره ي سوزان خورشيد چشمهايم را مي سوزاند. خورشيد برايم نه انگيزه ي شاعرانه است و نه بهانه ي سايه اي كه در آن دراز بكشم و از نسيم خنك لذت ببرم. حتي مادر هستي بودن خورشيد هم برايم چندان مهم نيست. هميشه حسي از عرق كردن و سوختن و ذوب شدن، با هر نگاه به آن، اذيتم مي كند.

آن روز هم حتي تكه ابري نبود تا به انتظارش بتوانم حس سوختنم را تسكين دهم. با همين كلافه گي دست و پا زدن در مواد مذاب انساني، به منزل سيدي مي رفتم كه قرار بود صيغه ام را با زني به مدت دوازده ساعت بخواند. به اندازه ي كافي مرد بودم كه مجبور شوم هر دو روز يك بار ملافه ام را بشويم و از طناب بالكن آويزان كنم. هيفده سال زندگي با "مرضيه" به من آموخته بود كه انتظار هم بخشي از زندگي جنسي يك مرد است. انتظار براي پايان دوران قاعده گي "مرضيه"، بي حوصله گي هايش يا سپري شدن مدتي كه بعد از هر بگو مگوي خانوادگي به قهر و حسرت مي گذشت تا شبي "مرضيه" يا من، بالاخره كوتاه بياييم و به هم بچسبيم. اين بود كه در اين دو ماهي كه از مرگ "مرضيه" مي گذشت، احساس كمبود جنسي نكرده و خيلي زود به شرايط تازه عادت كرده بودم. مي توانستم حتي تا آخر عمرم با لحاف و تشك بسازم و مگر در تمام آن دوران طولاني مجرديم، چه مي كردم؟‍‍!


ادامه مطلب
+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ، اصغر نوری |