تبليغاتX
برهوت
 

ديگر به خواب هم

نمي‌بينمت

خوابت كجاي اين صف خواب‌ها

چرت مي‌زند؟

 

 

 

   

+ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ، اصغر نوری |

سوزوكي ناتسوم (۱۹۱۶ـ ۱۸۶۷)
ترجمه‌ی اصغر نوري

 

باد پاييز برگ‌ها را رنگ مي‌زند
آيا او مي‌نشاند بر سرم
اولين موي سپيد را

*

چهار ديوار عريان
تنها يك چراغ
براي دلپذير ساختن اتاق يخ‌زده
 

*

ميان برگ‌هاي نيلوفر
يك انعكاس
مردمك‌هاي گربه

*

گل‌ها باريده‌اند
گلبرگ‌هاي پاره‌پاره را باد با خود برده
تا سايه

*

سايه روي علف نرم
رؤياي سگ خوابيده بالا مي‌رود
چون مه‌اي سبك

 

+ یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ، اصغر نوری |

حامد منافي، زينب اسنقي، مهدي شفيعي و اصغر نوري در نمايشنامه‌ي "بازخواني يك شب نمناك" سعي كرده‌ام تكنيك "جريان سيال ذهن" را در تئاتر تجربه كنم. داستان "تقدير آنها را آورده بود اينجا تا بميرند" به اين شيوه نوشته شده است. اين داستان به نظرم يكي از بهترين نوشته‌هاي قاسم كشكولي است كه دو سال باهاش كلنجار رفتم تا بتوانم به نمايشنامه تبديلش كنم؛ تلاشي كه فكر مي‌كنم هنوز تمام نشده است و نمايشنامه‌خواني سه‌شنبه فقط حكم يك محك را داشت. تا حد زيادي به داستان وفادار مانده‌ام. بعضي از ديالوگ‌ها عينآ از داستان آمده‌اند. قصه را كمي بسط داده‌ام تا سنگيني روايت كمتر شود ولي هنوز كافي نيست و بعضي جاهاي نمايشنامه بوي داستان مي‌دهد. نظرات دوستاني كه سه‌شنبه به كافه تيتر آمده بودند، جرقه‌هايي در ذهنم زد كه شايد به نتايج خوبي منتهي شوند.

سه‌شنبه برايم روز خوبي بود. بعد از يك‌سال دوري از تئاتر، دوباره حال و هواي يك اجرا، هر چند نمايشنامه‌خواني، مستم كرد. اين حال را مديون بهزاد مرتضوي، بيتا، بهنام و دوستان عزيزم حامد، زينب و مهدي هستم. تنها نكته‌ي بد سه‌شنبه، دلخوري قاسم بود از اينكه اسمش تو خبرهاي برگزاري جلسه نيامده بود؛ با دلی پر از دست من آمد و چون نتوانست كافه‌ي بدون سيگار را تحمل كند، چند تا فحش داد و رفت. "بازخواني يك شب نمناك" قبل از هر چيز مديون داستان اوست.

عكس و گزارش‌هاي ديگري از جلسه را اينجا و اونجا ببينيد.

 

+ جمعه بیست و یکم مهر 1385 ، اصغر نوری |

سه‌شنبه‌ي اين هفته، ۱۸ مهر، ساعت ۱۹، نمايشنامه‌‌ي "بازخواني يك شب نمناك" در كافه تيتر خوانده مي‌شود. اين نمايشنامه را بر اساس داستان "تقدیر آنها را آورده بود اینجا تا بمیرند" اثر قاسم کشکولی نوشته ام  كه با كمك دوستانم: حامد منافي، زينب اسنقي و مهدي شفيعي زرگر به صورت نمايشنامه‌خواني اجرا خواهد شد. چشم به راه تمام دوستان ديده و ناديده هستيم. 

+ شنبه پانزدهم مهر 1385 ، اصغر نوری |

خبر را در تبریز شنیدم، شهری که شاید بعضی از خاطرات او در آن شکل گرفته بود. یاد شعری افتادم که چند سال پیش در نمایشگاه کتاب، تو دفتر نظر خواهی مجله‌ي گوهران نوشته بود: گلي از دست من بستان و بو كن به هر جا كه مي‌خواهي فرو كن. ياد آخرين ديدارمان افتادم: در يك مهماني صبحانه. مي‌گفت "تو مملكت باحالي زندگي مي‌كنيم، همين‌طور طنز آماده از در و ديوار مي‌ريزد، مي‌شود از صبح تا شب بي‌هيچ زحمتي خنديد."      

 و خودش بي‌هيچ زحمتي مي‌خنديد و مي‌خنداند. عمران صلاحي از معدود كساني بود ـ هست ـ كه بلدند طناز باشند بي‌آنكه سبكسري كنند. 

 

+ شنبه پانزدهم مهر 1385 ، اصغر نوری |

  ترجمه ی اصغر نوری 

·                                                           دور هستم

 

دور هستم

تو به خواب مي‌روي و به من گوش مي‌دهي

عشقم آتلانتيك را مي‌پيمايد و مي‌آيد

به گرمي با تو سخن گويد

و بر لبانت بوسه زند

 

و تو در اين رويا لبخند مي‌زني

آنجا كه من هستم

و من به رويا مي‌بينم كه لبخند مي‌زني

وقتي به زمزمه‌ام گوش مي‌دهي كه

دوستت دارم

 

 


ادامه مطلب
+ یکشنبه نهم مهر 1385 ، اصغر نوری |