شب مچالهام میکند
صبح جلو آينه
خودم را اطو
نه اين کهنهپاره ديگر صاف نمیشود
بايد دنبال تکه نانی رفت
کوچه بوی شب میدهد هنوز
چند قدم جلوتر
سحرخيزترين زن خيابان
خميازهکشان به خانهاش میرسد
رد میشوم از تمام خبرها
و ولو میشوم روی چند آگهی
چند مرد لابهلای کلمات
با زنهاشان ازدواج میکنند و میميرند
لحاف روزنامه از بالا گلدوزی میشود
ـ اين گنجشکها هميشه از من زرنگترند ـ
نگاهم پايين میآيد و نرسيده به زمين
روی سينههای يک نيلوفر
ميخکوب میشود
بوق اتومبيلها
چراغهای چشمکزن
و لالهعباسیهايی که کنار خيابان روئيدهاند
کفشها لاشهام را روی زمين میکشند
شب در خانه منتظر است

اواخر سال 80 وقتي آخرين ماههاي سربازي را در تهران ميگذراندم، با شاعري آشنا شدم كه خيلي زود تبديل شد به نزديكترين دوست تهرانيام. بعدها، بين سال 81 تا اواسط 83 ، هر موقع تهران ميآمدم، صبح يكراست از ترمينال ميرفتم به محل كارش. شعر خواندن بود و پشت سرهم چاي و جوك و خنده و... هيچوقت حس نكردم اين آدم تقريبأ دو برابر من سن دارد، البته به نظر هم نميرسيد، او كمتر از سناش نشان ميداد و من بيشتر. اولين ترجمههام با حمايت او در مجلات مختلف چاپ شد، اولين ناشرهايي كه باهاشان آشنا شدم، از طريق او بود و شعرهاي اولين كتابي را كه ترجمه كرده بودم، او بود كه شعر كرد. با هم خيلي جاها رفتيم، بسیاری از جلسات ادبي و بيادبي، چه با آن هيلمن قديمياش و چه با آن دئوو به قول خودش خارجي.
پاييز 83 درست روزي كه من براي هميشه آمدم تهران، او از ايران رفت. حالا فقط ميدانم كه جايي در اروپاست و من آنقدر بيمعرفتم كه از وقتي رفته، يك بار هم بهش زنگ نزدهام.
قبل از رفتن، قبل از آن كه من بيايم تهران، يك بار آمد تبريز. نیمه ی شعبان بود. با چند نفر از دوستان تبريزي، نشستيم تو دفتر كار من در يكي از خيابانهاي شلوغ تبريز و او شعر خواند. خوشبختانه هر سه كتابش تو دفتر بود: «التيام نشاني زخمها را گم كرده است»، «خوانش چندم عشق» و «وقتي كه مقصدي نيست». دفتر شعر ديگري همراهش بود از شعرهاي تازهاش كه چندتا هم از آنها خواند. ديشب وقتي به نوار اين جلسه گوش ميكردم، صداي گرم او كه سر و صداي اتومبيلها و صداي ترقههايي كه بيرون ميتركيد چيزي از گرمياش نميكاست، دوباره تمام خاطراتمان را برام زنده كرد.
دو شعر چاپ نشده از عليرضا بابايي:

Je ne peux pas vivre longtemps avec les etres. Il me faut un peu de solitude, la part d'éternité.
َAlbert Camus, Carnets III
نميتوانم مدت زيادي با آدمها سر كنم. به كمي تنهايي نيازمندم، سهمي از جاودانگي.
آلبر كامو، يادداشتها، جلد سوم