
پروانه بيوفاترين عاشق دنياست. ديشب موقع كار، پروانهي كوچك زرد رنگي با خالهاي ريز قهوهاي رو پرهاش، آمد نشست گوشهي صفحهي سفيد زير دستم. كاش دوربين داشتم و ازش عكس ميگرفتم. درست نشسته بود كنار انگشتام. چه عكسي ميشد: كاغذي با چند خط نوشته، دستي گوشة چپ كاغذ و پروانهاي زيبا كنار دست... بعد از چند لحظه تماشا، به كارم ادامه دادم و پروانه همچنان نشسته بود. وقتي ميخواستم كلمه يا جملهاي را پاك كنم، كاغذ به شدت تكان ميخورد ولي او همچنان نشسته بود. حتي يكبار نفسم تقريباً از جا كندش، ولي او دوباره سر جاش نشست. حس خوبي داشتم از بودنش. حس ميكردم خيلي دوستم دارد كه از بين اين همه جاي سفيد كه تو اتاق هست، آمده نشسته درست كنار دست من. حتي دچار اين توهم شده بودم كه اين پروانه نيست، كسي است كه در هئيت پروانه آمده سراغم، و چون پروانه نماد جنس ماده است_ اصلاً نميتوانم پروانهي نر را تصور كنم _، اين توهم حسابي حال ميداد... آن صفحه به آخر رسيد. آرام كنار گذاشتمش تا پروانه نپرد، نپريد. گاهي نگاش ميكردم. همانطور آرام و بيحركت، انگار تو خواب. نميدانم چند ساعت بعد، يكدفعه شروع كرد به تكان دادن پرهاش و بعد پريد. نگاهم تا پنجره دنبالش رفت. سپيده زده بود...
عشق پروانه دقيقاً همينجور است. از ترس تاريكي و عشق به نور، به شمع پناه ميآورد و براي خر كردن او، مثل خودش دور شمع ميچرخد و گاهي پري هم به شعله ميزند. شمع هم هي هيجانزده (خر؟) ميشود و آتشاش تندتر، و اين معاشقه تا صبح ادامه دارد. سپيده كه ميزند پروانه، اگر در طول شب جانش را پاي عشق به نور نباخته باشد و خود را نسوزانده باشد، ميرود به سمت روشني، نوري كه نور شمع مقابلش هيچ است، و شمع سر جاش ميماند و آنقدر جلق ميزند تا تمام شود...
حالا شما بگوئيد، كجاي عشق بين آدمها شبيه اين قضيه نيست؟
گويا زمان حافظ هم اوضاع به همين قرار بوده، آنجا كه ميگويد:
غنيمتي بدان اي شمع وصل پروانه كين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
شايد همه چيز در همين معامله خلاصه شده است و ما بيهوده دنبال چيز ديگري ميگرديم.
ترجمهي اصغر نوري
بايد عاشقات بود كه امشب برايت نوشت، چون از پا درآمدهام. سرم به شدت درد ميكند. از دو بعدازظهر بواري را مينويسم. در بِزاد آنها هستم، درست در وسط، در ميان. عرق كردهام و گلويم گرفته. امروز يكي از روزهاي نادر زندگيام بود كه آن را تماماً در وهم گذراندم. عصر، ساعت شش، در لحظهاي كه كلمهي حملهي عصبي را مينوشتم، چنان عصبي بودم، چنان شديد نعره ميزدم و چنان عميق چيزي را كه زن كوچكم تجربه ميكرد، حس ميكردم كه نزديك بود خودم نيز دچار حملهي عصبي شوم. از پشت ميز بلند شدم و پنجره را گشودم تا آرام گيرم. سرم گيج ميرفت. اكنون درد شديدي در زانوها، كمر و سرم حس ميكنم. مانند مردي هستم كه زياد گاييده (به خاطر اين عبارت عذر ميخواهم)، يعني در نوعي سستي سرشار از سرخوشي. گلويم خراشيده از بس تمام طول شب، بر حسب عادت اغراق آميزم، در حال نوشتن فرياد زدهام. براي اينكه نگويند من هيچوقت مشقِ [نوشتن] نميكنم، در بعضي لحظات چنان براي نوشتن تقلا ميكنم كه لازم ميشود قبل از خواب، دو يا سه فرسخ پيادهروي كنم. هر چند چيزي براي نوشتن به تو نداشتم، با اين حال دلم ميخواست كه اين چهار پنج صفحه را برايت سياه كنم، و چون عاشق هستم، اين كاملاً درست است كه به خواب نروم مگر آنكه براي تو نوازشي بفرستم، بوسهاي و افكاري كه برايم باقي ميمانند.
موهايت را
وقتي روسري روي شانهات
و تو بيخيال
لبهايت را
وقتي بوي بوسه
چشمهايت را
وقتي لبخند
پستانهايت را
وقتي پيراهن
دستهايت را
وقتي دستم موها، لبها، چشمها، پستانها
دستهايت
دستهايت را دوست دارم
امشب اين شعر نصرت رحماني خرابم كرد:

شب چشم
مويت كلاف دود
دامن سپيد
سخيتن
بنگر چگونه دست تكان ميدهم
گويي مرا براي وداع آفريدهاند
خنجر شكست
در لاي كتف من
مويت كلاف دود
بدرود!
تصمیم بزرگ آقای زمانی
لابد از آنجا شروع شده بود. از آن زنی که بیرون یکی از غذاخوریهای بین راه دیده بود.
داشت چپ چپ به شوهرش نگاه میکرد. چادر آفتاب خوردهای قالب تنش بود و با دندانهای زردش چادر را نگه داشته بود، و کودکی انگشت وسط زن را گرفته بود، کفش هایش پاره بود و شلوار خط دار ورزشیاش سر زانوهایش وصله خورده بود.
زن داشت به شوهرش و چاقوی ضامن داری که تازه از مغازهی کنار رستوران بین راه خریده بود ، چپ چپ نگاه میکرد. ولی در زن چیز دیگری بود که نگذاشت آقای زمانی متوجه صورت استخوانی و دماغ قلمی و مخصوصاً خالی که پایین و شاید هم بالای گونهی چپ زن بود بشود: آن نگاههای دزدکی زن به شاگرد راننده .
شاید همین بود که آقای زمانی را یاد سایهی روی دیوار انباری انداخت.
آن روز محمد کف حیاط کنار پلهها نشسته بود و پدربزرگ روی پله سوم – و لابد – با ترکهی آلبالویی هم در دستش. محمد هر کجای حافظ را که غلط میخواند ترکه روی سر و شانههایش مینشست.
او هم ناله میکرد که :
«آخه آقاجون سخته!»
یعنی واقعاً آن روز بود که تصمیم گرفت هرگز ازدواج نکند ؟
الن ونستن
مگر شب
از زمين مرده
گلها ناگهان سر برميآورند
چه گلهايي نميدانم
من به تو خيره ميشوم
فرو ميروم در دهان بازت،

در چشماني به تيزي
دندانهاي ريزت
كه ديشب،
روباه ستاره را يادم ميآورد.
آن موقع،
قلبم به شدت ميتپيد،
با ريتم دندان زدنهاي تو
بر پوستم.
به شدت ميتپيد قلبم وقتي تو،
يكي پس از ديگري،
پاهاي فرو رفته در سرديات را
بلند ميكردي.
امروز، من مردي هستم
با فكي كليد شده،
مشتي فرو رفته در دهان
زيرا كه در ريههايش
ديگر هيچ بادي نميوزد
و چشمانش پلك شدهاند.
اتفاق
ميبينمت
همان برق نگاه و گودي گونهات
وقتي كه ميخندي
و صدايي كه هنوز
تمام تنم را گرم ميكند
هيچ اتفاقي نيفتاده
فقط كمي ابروهاي تو نازكتر شده
موهاي من كم