نمایشنامه
ويولونهاتان را كوك كنيد
ویکتور هائیم
ترجمهی اصغر نوری
نشر نیلا، ۱۳۸۸
ویکتور هائیم متولد 1931 در حومة پاريس است. قبل از آغاز جنگ، پدرش به نانت نقل مكان كرد و ويكتور كودكي و نوجوانياش را در اين شهر گذراند. در طي جنگ، با اشغال اين شهر توسط آلمانها، او به همراه خانوادهاش سه سال پنهاني در شهر اُورني زندگي كرد.
در سال 1945، ويكتور هائيم به نانت برگشت و تا پايان تحصيلات دورة متوسطه در اين شهر ماند. همزمان با تحصيل، وارد كنسرواتوار شهر نانت شد و در كلاس هنرهاي نمايشي ژاك كوتوريه شركت كرد. دو سال آنجا ماند و جايزة بيان دريافت كرد.
در سال 1954، هائيم به پاريس رفت تا آنجا در مدرسة عالي روزنامهنگاري تحصيل كند و تحصيلات عالياش را در رشتة جامعهشناسي ادامه دهد. نتوانست مدركش را بگيرد و مجبور شد براي گذران زندگي به چندين كار كوچك روي آورد. سرآخر در رشتة ادبيات مدرن فوقليسانس گرفت.
در سال 1958، به جنگ الجزاير فراخوانده شد و پس از دو سال به فرانسه برگشت. در همين دوران در كلاس كارآموزي خبرگزاري فرانسپرس شركت كرد و بعد در يك روزنامة اقتصادي و چندين مجلة مختلف مشغول به كار شد. در سال 1977، با به دست آوردن بورسي در مركز ملي ادبيات كه بعدها به مركز ملي كتاب تغيير نام دارد، كار روزنامهنگاري را رها كرد.
ويكتور هائيم، نوشتن براي تئاتر را به طور جدي، وقتي در الجزاير ساكن بود، آغاز كرد. اولين نمايشنامهاش «مرگ در حال آواز» نام داشت در سال 1966، بعد از آشنايي هائيم با پيير والد كه يكي از دستياران قديمي شارل دولَن بود، به روي صحنه رفت. والد قبل از كارگرداني اين نمايشنامه، چند اجراي موفق را در پاريس پشت سر گذاشته بود و همين موضوع باعث شد كه اسم ويكتور هائيم در محافل تئاتري فرانسه مطرح شود. يك سال بعد، با اجراي نمايشنامة «اسلحة سفيد» در تئاتر آتنه، ويكتور هائيم توجه منتقدان را به خود جلب كرد. اين نمايشنامه به زودي در اتريش و سوئد ترجمه و اجرا شد.
اجراي نمايشنامة «پوست ميوه» در سال 1971، با شكست مواجه شد. فقط اوژن يونسكو طي مقالهاي در روزنامة لوموند، از اين اثر دفاع كرد. «سال قبل در بودان-بودان» نمايشنامة بعدي هائيم بود كه در جشنوارة ماره اجرا شد. در سال 1973، نمايشنامة «آبراهام و ساموئل» توسط كمدي فرانسز در تئاتر اُدئون به روي صحنه رفت و ارژينالترين اجراي سال لقب گرفت. بدين ترتيب، دوباره نام ويكتور هائيم را به صدر تئاتر فرانسه بازگشت. بعد از اجراي نمايشنامههاي «چطور بايد زالو را با زوبين صيد كرد» و «ملاقات»، در سال 1976 ويكتور هائيم با بازي در نمايشنامة «ايساك و زن دانا» به اولين تجربة واقعي بازيگرياش دست زد. او كه از مدتها پيش، نمايشنامههايش را خودش كارگرداني ميكرد، در بازي نقش ايساك خوش درخشيد و اين نمايشنامه به مدت پنج ماه در تئاتر پوش روي صحنه ماند. همان سال نمايشنامة «خدمتكار» در تئاتر پواتينر به اجرا درآمد.
بين سالهاي 1978 تا 1989، ويكتور هائيم تقريباً هر سال يك نمايشنامه نوشت كه با بازيگران بزرگ تئاتر فرانسه، به كارگرداني خودش يا ديگران، در تئاترهاي معتبر به روي صحنه رفتند. اين نمايشنامهها عبارت بودند از: «وان»، «مسابقة تقلبي»، «برده»، «استيك»، «ويولونهاتان را كوك كنيد»، «خانوادة زيبا»، «خيالهاي قصاب»، «والس تصادفي»، «دعوت بزرگ» و «خندة داويد». هائيم در اجراي بعضي از اين نمايشنامهها، خودش هم بازي كرد.
در سال 1993، ويكتور هائيم با نمايشنامة «عشق عزيز» دوباره موفقيتهاي قبلياش را تكرار كرد. اين نمايشنامه به انگليسي ترجمه شد و بارها در شيكاگو به روي صحنه رفت. نمايشنامة بعدي هائيم در سال 1999 به روي صحنه رفت: «خونآشام هميشه دوبار ميمكد». يك سال بعد نمايشنامة «لطافت» در تئاتر رونار به اجرا درآمد. با اجراي نمايشنامة «بازيهاي صحنه» در سال 2003، كه همان سال اپرايي هم بر اساس آن ساخته شد، ويكتور هائيم موفق به كسب جايزة موليرِ بهترين نويسندة فرانكوفن در قيد حيات شد.
ويكتور هائيم در كنار كار نويسندگي، به اقتباسهايي از آثار ايبسن، داستايفسكي و گولوني دست زده است. او متنهايي هم براي تلويزيون نوشته است كه خودش در بعضيشان بازي كرده است. تقريباً بيست نمايشنامة راديويي براي راديو فرانسه نوشته است كه اكثراً تنظيم راديويي نمايشنامههايش بودهاند. آثار او تاكنون به شانزده زبان ترجمه شدهاند و در بيستوسه كشور به اجرا درآمدهاند.
ويكتور هائيم، از سال 1983 تا 1991، استاد هنرهاي نمايشي بود و در كنار آن، معاونت مجمع نويسندگان و كارگردانهاي تئاتر را به عهده داشت. او در حال حاضر، مدير تئاتر اس. آ. س. د. است.
زندگی مثل یک دندان است
زندگی مثل یک دندان است
اول به فکرش نیستیم
باخیال راحت می جویم
بعد ناگهان خراب می شود
دردمان می آید و تحمل می کنیم
از آن مراقبت می کنیم و نگرانش هستیم
اما برای آن که واقعا درمان شویم
باید ریشه کن اش کنیم، زندگی را.
از مجموعه دلم نمی خواهد بمیرم.
پ. ن.: بیوگرافی بوریس ویان و ترانه ای از او را اینجا بخوانید.

ای دریغ از ما
اگر کامی نگیریم از بهار...
بار بر تسمه
طنزِ تصویریِ تلخ (در صورت تمایل و نیاز، شکر به مقدار لازم و دلخواه اضافه شود)
نوشته ی رضا علیپور متعلم
- داخلی - روز - فرودگاهی در ناکجاآباد:
- نماهای متوسّطِ سریع و پی در پی از چهره مردان. چشم ها، خیره به جا و محلّی در روبرو (مبهم و نامعلوم برای ما).
- نمای عمومی از همان مردان، گردآمده بر گرداگرد تسمه (نقّاله) ثابت و بی حرکت و خالی از بار که ناگهان و با صدایی مهیب به حرکت درمی آید.
- نمای نزدیک از جایی نیمه تاریک در آن سوی دیوار. دست های زنانه ای در کار گذاشتن بارِ مسافران روی تسمه متحرّک. تصویر عقب می کشد و «بار»ها، یک به یک آویزهای پلاستیکی را کنار زده و به طرفِ مردانِ مسافر می آیند.
- نمای عمومیِ متحرّک و مشبّکِ مستطیل از مردان که برای برداشتنِ بارهایشان، به سوی تصویر می آیند.
- نمای دور و سرازیر از چمدان ها و زنانِ سیاهپوش با روبنده های مشبّکِ سفید و یا سیاه، روی تسمه متحرّک و مردان که پس از تطبیقِ شماره برچسبِ بلیتشان با بر چسبِ سنجاق شده به تن پوشِ زنان و حصولِ اطمینان، دستشان را گرفته و از تسمه پایین می آورند.
- نمای متوّسط از مسافران و ماموران که برچسبِ چمدان ها و زنان را با برچسبِ بلیتِ مردان، تطبیق می کنند.
-نمای عمومی از تالارِ خلوتِ فرودگاه. آخرین زنِ روی تسمه متحرّک و آخرین مردِ مسافر که برچسبِ بلیتش با برچسبِ او نمی خواند و جُفتش را نمی یابد. زن و تسمه که همچنان می چرخد. تصویر، سیاه می شود.
رضا علیپور متعلّم
بهمنِ ۱۳۸۷
دختربچهی بدجنس
ژوآن ژانشارل[1]
ترجمهی اصغر نوری
امروز بعدازظهر، آرتور را هل دادم توی حوض. افتاد و با دهانش صدای غلغل درآورد ولی جیغ هم میزد طوری که آنها صداش را شنیدند. بابا و مامان دواندوان سر رسیدند. مامان زار میزد چون خیال میکرد آرتور غرق شده. غرق نشده بود. دکتر آمد. حالا حال آرتور خوب است. یک شیرینی مربایی خواست و مامان بهش داد. ساعت هفت بود که شیرینی خواست، تقریباً موقع خواب، ولی با این همه مامان بهش داد. آرتور خیلی خوشحال و مغرور بود. همه از او سئوال میپرسیدند. مامان ازش پرسید چطور افتاده توی حوض، پاش سُر خورده، و آرتور تأیید کرد و گفت که تعادلش را از دست داده. خیلی خوب شد که اینجور گفت، ولی با این همه هنوز از دستش دلخورم و در اولین فرصت کارم را از سر میگیرم.
ادامه هنر رمان
پییر لوپاپ
ترجمه: اصغر نوری
رماننویسی که درباره هنر رمان صحبت میکند، استادی نیست که بر کرسی تدریس نشسته باشد و در این مورد سخنرانی کند. باید او را بیشتر به منزله نقاشی تصور کرد که در کارگاه نقاشیاش، یعنی جایی که تابلوهای روی دیوار از هر سو به شما مینگرد، از شما پذیرایی میکند».
[«پرده»، میلان کوندرا، ترجمه کتایون شهپرراد و آذین حسینزاده، نشر قطره.]
با کتاب «پرده»، میلان کوندرا ما را به کشف کارگاه رماننویسیاش دعوت میکند. در این کارگاه، بسیار کم از خود و کتابهایش، به طور مستقیم صحبت میکند، بلکه بیشتر از دیگران و رمانهاشان میگوید؛ رمانهایی که او آنها را تحسین میکند و یا دوستشان دارد (غالبا هر دو) و این رمانها «مخفیانه در آثار خود او» حضور دارند. این تابلوها که همگی با هم در نور کارگاه دیده میشوند، در حال حرف زدن از خود، برقراری دیالوگ بین یکدیگر و آمیختن با صدای میلان کوندرا، نوعی «روایت» به وجود میآورند: نسخه شخصی کوندرا از تاریخ رمان.
نگاه مجلهی فرانسوی پوزیتیف به فیلم چهارشنبهسوری ساختهی اصغ
ر فرهادی
دعواهای زن و شوهری
یان توبَن
ترجمهی اصغر نوری
«چهارشنبهسوری» یک فیلم ایرانی است که بیشتر به کمدیهای ایتالیایی یا آثار نوشته شده توسط باکریBacri و ژاووییJaoui شباهت دارد تا سینمای مولف ایرانی که ما اینجا (فرانسه م.) میشناسیم. در این فیلم، جذابیتی که هجو اجتماعی «مسائل سطحی» ایرانی (از نظر ما) به وجود میآورد، با شعفی بیحد درمیآمیزد که حاصل فیلمنامهای خوب، دیالوگهایی گزنده (به شرط آنکه زیرنویسها وفادارانه بوده باشند)، بازیهایی درست و تکاندهنده و کارگردانی ظریف است.
طرح ماهرانهی فیلمنامه، دو مضمون کلاسیک را در 24 ساعت باهم درمیآمیزد: مثلث زناشویی (زنی به شوهر بیوفایش شک میکند) و قصهی آشنایی اولیهی فردی با راه و رسم زندگی (دختر جوانی اولین تجربههای جدی زندگی را از سر میگذراند). چند تم دیگر به این دو مضمون اضافه میشود تا هجو جان بگیرد، اما نه آنقدر که فیلم به هجویهای آموزشی تبدیل شود؛ این تمها عبارتند از شرایط زنان و استبداد اجتماعی و شغلی. اصغر فرهای، که این فیلم سومین کار اوست و اولین فیلمش که به دست ما رسیده، فیلمنامهاش را به لطف توالی غافلگیریها و تعلیقها پیش میبرد و کاری میکند که تماشاگر با نگاهِ ابتدا سادهلوحانه و رفتهرفته دقیقِ دختر جوان همراه شود. زیباترین کشف فیلم کمابیش از تئاتر کلاسیک میآید: قهرمان فیلم دختر جوانی است که نگاه بیتفاوتی به اربابهایش دارد. اما روحی جوان فقط یک خدمتکار موقتی است؛ او خطری برای از دست دادن کارش حس نمیکند و دست به «گستاخی»هایی میزند که برای خدمتکارهای دائمی میسر نیست. او حتی میتواند در دعوای زناشویی اربابهایش شرکت کند و در نهایت، این دعوا را در حالی ترک میکند که به خاطر قضاوت عجولانهاش دربارهی شوهر، همسر و معشوقهی فرضی متاسف است. تمام حسها و هیجانهای بازیگر جوان در چهرهاش هویداست، همینطور تمام نظراتی که میخواهد با در میان بگذاردشان؛ بازیگوشی و کنجکاوی او را هم نباید فراموش کرد: او با حرص و ولعی هماندازهی حرص و ولعِ ما، داخل یک کشو یا میان برگهای یک آلبوم عکس دنبال نشانههای یک وودویل عجیب میگردد. یک نگاه، یک حرکت، یک شیء کوچک (فندک موزیکدار) میتواند روی قضاوتمان تاثیر بگذارد: کارگردانی بسیار دقیق (سیالی دوربین و ویژگی سوبژکتیو صدا) ما را در پیچوخمی بامزه از نشانههای فریبنده یا افشاگر هدایت میکند. دوربین با مهارتی حیرتآور نقطهی دید خود را تغییر میدهد. در عین حال، تلّی از جزئیات کوچکترین واکنشها را باورپذیر میکنند (به عنوان مثال، جایی که مدیر سختگیر مدرسه با ترقههای توقیفشده بازی میکند). کاتارسیس نهایی فیلم، نقطهی کلیدی فهم یک دنیای فریبنده است: «جشن آتش» (چهارشنبهسوری م.) انفجاری از شادی است که آتشهایش آشوبهای شبانهی لندن در فیلم «سامی و رُزی در آسمان پرواز میکنند» اثر استفان فریرس Stephen Frears و حنیف قریشی Hanif Kureishi را به یاد میآورد. فیلم تناقضهای جامعهای بسته را به نمایش میگذارد که اعضایش پتانسیل زیادی برای شوخی دارند. لباس عروسی را توی توالت امتحان میکنند، برداشتن زیر ابرو بهانهای میشود برای دعوای یک زوج، و در عین حال، این افراد با گرفتن نقشهای دیگر وارد بازی میشوند: ظرف چند دقیقه، یک دختر نامزدکرده و خجالتی تبدیل میشود به خدمتکاری درستکار، مشتری آرایشگاه و یا خواهرزادهای که برای مهمانها چایی میبرد. تئاتر کوچک زندگی روزمره، باطراوت و صریح آشکار میشود. فیلم به هدف مینشیند، چه اهل تهران باشیم، چه اهل پرسپولیس و چه اهل هر جای دیگر.
منبع: پوزیتیف، ژانویهی 2008.