ما چهار نفر بودیم
- آقای احمدی رو از کی میشناسین؟
- احمدی؟ فکر نکنم کسی رو به اسم بشناسم!
- ولی شما خوب میشناسیدش. احتمالاً آخرین نفری هستین که با اون دیده شده؟
- آخرین نفر؟ اتفاقی براش افتاده؟
- ...
- حالا چیکارهست این آقای احمدی؟
- کارمند ادارهی ثبت احوال.
- ثبت احوال؟ پس با این حساب باید بشناسمش!
- شما یکشنبهی هفتهی قبل باهم ناهار خوردین.
- کجا؟
- رستوران مروارید.
- آه، بله! درسته. من یکشنبهی هفتهی قبل اونجا ناهار خوردم؛ با یکی از همکارام. ولی اسمش احمدی نبود.
- اما ما مدرک داریم... با این عکس نگاه کنین! این شما هستین و این آقای احمدی.
- نه، این حمیدیئه. تازه به اتاق ما منتقل شده.
- حمیدی؟
- بله، اسمش همینه.
- خیلیخب. موقع خوردن ناهار، دربارهی چی باهم صحبت میکردین؟
- تقریباً هیچی.
- ولی شما بیشتر از دو ساعت باهم بودین...
- حرفهای معمولی میزدیم. خب، ما تازه باهم آشنا شدیم. اولینبار بود که بیرون از اداره باهم بودیم... نمیتونستیم که دربارهی زنهامون باهم حرف بزنیم...
- زنهاتون؟
- آه، ببخشین! این تکیهکلام حامدیئه؛ اونیکی همکارم. میشناسیدش که؟
- گفتین حامدی؟
- بله. راستش من و اون، بیشتر دربارهی زنهامون باهم حرف میزنیم. البته بیشتر حامدی حرف میزنه تا من. حتی از اون کارشون هم برام میگه.
- ولی تو لیستی که جلوی منه، اسم حامدی نیست.
- امکان نداره! ما در حال حاضر تو اتاق سه نفریم: من، حمیدی و حامدی. البته حمیدی از یکشنبهی هفتهی قبل دیگه نمیآد اداره... به نظر میآد اطلاعاتتون ناقصه...
- اطلاعات ما هیچ نقصی نداره!
- آخه چطور ممکنه اسمِ...
- فعلاً با شما کاری ندارم. میتونید برید آقای جمشیدی.
- جمشیدی؟ ولی اسم من محسنیئه. جمشیدی، اسم اونیکی همکارم بود که دو هفته پیش به قتل رسید.
ديويد مَمِ
ت David Mamet
«بازی» یا «بازی»کردن
1. میگویند «کارگردان مولف دوم متن است». حتی پا را از این هم فراتر میگذراند و میگویند «متن فقط پیشنهادی از سوی نویسنده به کارگردان و گروه اجرایی». تمام این حرفها درست، اما نباید فراموش کرد که نمایشنامه خورجین نیست که آدم (کارگردان) هر چه دلش خواست داخل آن بریزد؛ درخت هم نیست که آدم (کارگردان) شاخههای به خیال خود اضافی و مزاحم آن را قطع کند. نمایشنامه مجموعهای است از کلمات و سکوت که نویسنده برای انتخاب هر کلمهاش فکر میکند و برای ساختن هر جملهاش و یافتن سکوت بین جملهها، عرق میریزد.
2. خواندن نمایشنامه یک کار تخصصی است. کسی که تئاتر نمیداند معمولاً نمیتواند یک نمایشنامه را درست بخواند و غالباً از خواندنش لذت نمیبرد. از این رو تیراژ نمایشنامه در همه جای دنیا، خیلی کمتر از رمان است و به جز موارد خاص، مخاطب اصلی نمایشنامه به شکل مکتوب، اهالی تئاتر هستند. اما بین خود دستاندرکاران تئاتر هم الزاماً همهی افراد توانایی خوانش درست متن را ندارند. یکی از دلایل به وجود آمدن عنوانی به نام دراماتورژ در تئاتر امروز، از اینجا ناشی شده است. دراماتورژ کسی است که درام را خوب میشناسد و در گام اول، تحلیل درستی از متن انتخابی گروه اجرایی را در اختیار کارگردان و بازیگران میگذارد. در گام بعدی، دراماتورژ با توجه به خواستههای کارگردان و شیوهی اجرایی او، متن را تغییر میدهد؛ قسمتهایی از نمایشنامه را حذف میکند و یا بعضی جاها را بازنویسی میکند. البته اگر نویسندهی نمایشنامه در دسترس باشد، دراماتورژ کوچکترین تغییرات را با اجازه و مشورت نویسنده انجام میدهد و حتی در مواردی که تغییرات متن زیاد میشود، موقع اجرا توی بروشور مینویسند متن فلان، اثر فلانی با بازنویسی فلانکس. گاهی اوقات خود کارگردان با توجه به تسلطی که به درام دارد، وظیفهی دراماتورژ را خودش به عهده میگیرد، اما اینبار هم هر تغییری در متن را با مشورت نویسنده انجام میدهد.
3. در اجرای نمایشنامهی «بازی» که 9 اردیبهشت در پلاتو عروسکی دانشکدهی سینماتئاتر به روی صحنه رفت، خانم ژیلا آلارشاد (کارگردان)، هرجا که عشقشان کشیده بود چیزی از متن حذف کرده بودند و هرجا که صلاح دیده بودند جملههایی به متن افزوده بودند؛ طوری که من موقع تماشای نمایش، به سختی میتوانستم نمایشنامهی خودم را بهجا بیاورم. تغییرات صورت گرفته از جانب ایشان، نظام نمایشنامه را کلاً به هم ریخته بود و اثری که بهزعم نویسندهاش زیرمتنی فلسفی دارد، در اجرا تبدیل شده بود به دعوای لوس زن و مردی که گویا نمایندهی تمام زنان و مردان هستند و هریک میخواهد برتریاش را به دیگری ثابت کند. خانم کارگردان دقیقاً جاهایی از متن را حذف کرده بودند که فهمشان احتیاج به اندکی تامل و آشنایی با سبک ابسورد دارد. یک قسمت از نمایشنامه را که در آن زن و مرد (که اصلاً چیزی از زنبودن یا مردبودن ندارند) تصمیم میگیرند ایدهآلهای خود را فراموش کنند و زندگی بیآرزو و بیامید را بازی کنند، به تمام متن تعمیم داده بود و برای خالی نماندن عریضه، اجرا را پر کرده بود از جملات جلف و حرکات مبتذلی که در متن من اثری از آنها نیست. در نمایشنامهی من نه خبری از «باغچهی قورباغه» است، نه دختری که پشت در خانهی دوستپسرش مانده و به او زنگ میزند و ازش میخواهد مراسم ختم پدرش را ول کند و برود ترتیب او را بدهد. در نمایشنامهی من، زن از بالای پلکان روی مرد نمیریند، مرد هم قبل ازدواج زن را حامله نکرده؛ اصلاً بحث نمایشنامه بر سر این حرفها نیست. چیزهایی که اشاره کردم، مشتی است از خروارها دراماتورژی (!) که کارگردان مرتکب شده بود. کاش خانم کارگردان کمی نمایشنامهخواندن بلد بود! کاش کمی ریتم و موسیقی کلمه میدانست و این بلا را بر سر متنی نمیآورد که هنگام نوشتنش جملهها را مثل نتهای موسیقی کنار هم چیدهام!
۴. فرض کن یکروز در خانه نشستهای و خانمی همشهری که در چند کار تئاتری با او همکاری کردهای زنگ میزند و میگوید تصمیم گرفته نمایشنامهات را برای جشنواره کار کند و از تو اجازه میخواهد. نام دو نفر را هم به عنوان بازیگر میگوید که تو آنها را هم میشناسی. با طیبخاطر اجازهنامه را مینویسی و برایش میفرستی. روزها میگذرد و روزی دیگر همان خانم دوباره زنگ میزند و میگوید از کارگردانی کار منصرف شده و قرار است بازیگر خانم گروه، کارگردانی را ادامه بدهد. باز هم قبول میکنی و میگویی بدت نمیآید موقع رفتن به تبریز، در تمرینها حاضر شوی. نمیتوانی در هیچ جلسهای از تمرین شرکت کنی. دعوتت نمیکنند، خودت هم پیگیری نمیکنی. بعد، یک روز میروی اجرا را میبینی و دود از کلهات بلند میشود. اجرایی نامفهوم و سطحی میبینی که وسطش چند شیرینکاری هم هست برای خنداندن تماشاگر. قسمتهای طنز نمایشنامه را نه کارگردان فهمیده و نه تماشاگر تشخیص میدهد. 35 دقیقه اجرا مثل یک عمر میگذرد. نه میتوانی وسط اجرا داد بزنی که این متن من نیست و نه نمیتوانی سالن را ترک کنی.
راستی تا به حال ترکیب «حق مولف» را شنیدهای؟ واژهی «اخلاق» به گوشت خورده؟ اخلاق یعنی خوشاخلاق بودن یا رعایت حقوق دیگران؟
5. هیچ فرقی نمیکند که چند نفر از اجرای «بازی» به کارگردانی ژیلا آلارشاد، خوششان آمده. هیچ فرقی نمیکند که منتقد بولتن جشنواره، از کار تعریف کرده یا نه. هیچ فرقی نمیکند که روز اختتامیه، به این کار جایزهی اول را میدهند یا آن چیزهای معروف آن عمو را. نمایشنامهی اجرای مذکور، نمایشنامهی من نبود.
کاش آدم قبل از دست زدن به کارگردانی، کمی منش کارگردانی داشته باشد، کمی اخلاق سرش شود!
11 اردیبهشت 86
اصغر نوری، مترجم و نمایشنامهنویس
یازدهمین جشنوارهی بینالمللی تئاتر دانشگاهی ایران 7 تا 14 اربیهشت در تهران برگزار میشود.
8 اردیبهشت، نمایشنامهی «ویولونهاتان را کوک کنید» اثر ویکتور هاییم با ترجمهی اصغر نوری (خودِ من) و به کارگردانی شیما صادقی در تماشاخانهی مهرِ حوزه هنری (واقع در تقاطع خیابان حافظ و سمیه) به روی صحنه میرود؛ آن هم دو بار، یکی ساعت 17 و دیگری ساعت 19، پشت سر هم. بازیگران این نمایش عبارتند از حامد منافی، بهاره بدری و هوتن شکیبا. مدت اجرا هم 85 دقیقه است.
«ویولونهاتان را کوک کنید»، یک کمدی تراژیک است؛ حکایت دو مرد و یک زن که به خدمت انسان-هیولای بیماری درمیآیند و تعهد میدهند که بیهیچ قیدوشرطی از او پرستاری کنند.
9 اردبیهشت، نمایشنامهی «بازی» نوشتهی اصغر نوری (خودِ خودِ من) به کارگردانی ژیلا آلارشاد در پلاتوی عروسکی دانشکدهی سینماتئاتر (واقع در خیابان مفتح، خیابان ورزنده، جنب ورزشگاه شیرودی) اجرا میشود؛ این هم دو بار، یکی ساعت 13.30 و دیگری ساعت 15.30. در این نمایش، خودِ ژیلا آلارشاد و سیامک افسایی بازی میکنند. مدت اجرا 35 دقیقه است.
دربارهی داستانِ «بازی» چیز زیادی نمیتوان بگویم. خود شما هم بعد از دیدن نمایش، هرچقدر زور بزنید نمیتوانید داستانش را برای کسی تعریف کنید. میشود گفت اصلاً داستان ندارد.
بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست.
پوستر نمایش «ویولونهاتان را کوک کنید» را در ادامه مطلب ببینید.
فصلی از فصلهای فیلمنامهای بلند؛ با نامِ «بینام». نام شخصّیتِ اصلی؛ «کیهان».
«کابوسِ کیهان»
-خارجی-کوچه-گُرگومیشِ صبح:
1- نمای سرازیرِ بسیار دور از کوچهای نهچندان باریک. سیاهیِ صفِ دراز؛ در جوارِ دیوارِ چپ.
2- نمای متّوسطِ متحرّک از صفِ مردانِ منتظر. دوربین؛ از تَهِ صف حرکت کرده و یکی بعد از دیگری، قابشان میگیرد. مردی؛ میخواهد جوری که پُشتِسریها متوجّه نشوند، خود را داخلِ صف جابزند که با اعتراضِ آنها مواجه میشود.
- پشتسریها: هِی... بیا برو تَهِ صف... دیر اومدی، زود میخوای بری؟!
هرچه به سرِ صف، نزدیک و نزدیک میشویم، صدای شلیک پیدرپی گلولهها را بلندتر میشنویم.
3- دوربین میایستد و قدری عقب میکشد. سرِ صف؛ «کیهان» را میبینیم که آشناست، چند مردِ منتظرِ پُشتِ سر و مردِ میانسال را که در آستانهی درِ آهنیِ نیمهباز، روی چهارپایهی چوبی نشسته است. دستها، سر و صورت، لباس و در و دیوارِ اطرافاش، آغشته به شَتَکِ خون است. بیرونِ در و جلوی پاهای پوتینْپوشاش؛ دو تشتِ بزرگ، یکی پُر از اسکناسهای مُچاله و دیگری پُر از خشابهای اسلحهی کَمَری.
کیهان؛ اسکناس را میدهد به او که میاندازدَش داخلِ تشت و بیفوتِ وقت، اسلحهی مسلّح را میگذارد کفِ دستِ کیهان که بلافاصله میگُذارَد روی شقیقهاش.
سیاهیِ قیرین، تصویر را می پوشانَد. طنینِ صدای گلولهی شلیکشده.
ناتمام
نوشتهی رضا علیپور متعلّم
اسفند 1386
بوتو
اشتراوس Botho Strauss
متولد 1944، برلین. منتقد و نمايشنامهنويس. بوتو اشتراوس به همراه هاينر مولر، نمايشنامهنويساني هستند كه آثارشان بيشتر از ديگر نمايشنامهنويسان آلمانيزبان در اروپا اجرا ميشوند. اشتراوس قبل از اينكه در يك مجلة تئاتري به عنوان منتقد مشغول به كار شود، در رشتههاي ادبيات، تاريخ تئاتر و جامعهشناسي به تحصيل پرداخت. در بيستوپنج سالگي، تحت نظارت كارگردان بزرگ آلماني، پيتر اشتاين، به عنوان دراماتورژ وارد گروه Schaubuhne برلن شد و آنجا آثار ايبسن، لابيش و گوركي را ترجمه و آدابته كرد. در سال 1977، گروه Schaubuhne نمايشنامهاي از بوتو به نام «تريلوژي ملاقات» را روي صحنه برد كه با موفقيت چشمگيري روبرو شد. اين اثر گروهي از هنرمندان و علاقمندان هنر را به نمايش ميگذارد كه در جريان افتتاح يك نمايشگاه نقاشي، با رد و بدل كردن حرفهايي پيشپاافتاده و تلخ، بيهودگي پيوندها و جداييهاشان را آشكار ميكنند.
آثار بوتو شتراوس جان تازهاي به رئاليسم ميدهند و اغلب از گسستهاي عاطفي، تنهايي و عدم ارتباط حرف ميزنند. در نمايشنامة «زمان و اتاق» كه در سال 1991 توسط كارگردان فرانسوي، پاتريس شِرو اجرا شد، ماري استوبر از دروننگري رهايي مييابد و به حالت عجيبي دچار ميشود كه نشانگر جدايي بين فردگرايي مدرن و جستجوي معناي زندگي است. بسياري از نمايشنامههاي بوتو چهرهاي شبيه چهرة برلین دارند؛ نويسنده اندوه اين شهر مرده را به يأس و تنهايي پرسوناژهايی اضافه ميكند كه اغلب درون احساسات خود سرگردانند.
«زمستان»یّه در بهار
برای منِ «ناشاعر»؛ بسیار پیش آمده که پس از خوانشِ شعری، با خود گفتهام: «این که حرفِ دل و ترجمانِ احساس و اندیشهی من نیز هست.»
بیمناسبت ندیدم، «هجرانیِ» زیر را که سرودهی «الف. بامداد» و یا همان «احمد شاملو»ی خودمان است، بخوانیم. کاری که سالهاست با آمدنِ بهار، در خلوتِ خود میکنم.
«هجرانی»
سینِ هفتم
سیبِ سرخیست،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سُفرهی سُنّت
سروری نیست.
شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سزهپوش
در قابِ پنجره –
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست.
و کلامی مهربانی
در نخستین دیدارِ بامدادی –
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
امّا برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست.
نامی نیست.
از مجموعه شعرِ «ترانههای کوچکِ غربت» سرودهی «احمد شاملو».
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بخشی از شعر «بهار سوگوار» از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)
پی نوشت: پیام روز جهانی تئاتر را اینجا بخوانید.
ترجمهي اصغر نوري
مرگ یک شاعر
خدای من چقدر ساکت است اینجا
انگار چشمهها خشکیدهاند
قلبها زندگی را گم کردهاند
و برگها راز لانهها را
چقدر ساکت است، انگار دختران جوان
طعم آواز دادن رویاهاشان را گم کردهاند
یا رویاهاشان بیهوده مانده
یا میدانند که خدا میخواهد محرومشان کند از زندگی
دیگر کسی گلها را به اسم صدا نخواهد زد
تمام علفزارها خوراک انبار علوفه میشود
بیآنکه دستی رشتهای از دوستی گره بزند
ببین علفزار چقدر غمگین است
از وقتی که دیگر نمیشود آنجا آواز خواند
ببین نیها چقدر سختاند در انتهای علفزار
سحر چه شتابی میکند برای ترک چشمهها.
این «نون. سین»ها (قسمت دوّم)
در پی نشرِ یادداشتی با عنوانِ «این نون. سینها!» به قلمِ نگارندهی این سطور، بعضی از دوستان و دشمنانِ احتمالیِ تشنه به خونِ مرغوبِ «اُ»ی مثبتِ بنده، سئوال کردهاند: «این نون. سین، دیگر کیست؟!» که نادرست است. در آن یادداشت؛ «نون. سینها» را مورد خطالب قرار دادهام و نه موجودِ دوپای خاصّی که دو حرفِ اوّلِ نام و خانوادگیاش، «نون» است و «سین». این موجودات؛ صبحبهصبح، از نرخِ روزِ نان مطّلع شده و میخورند و ایضاً از جهتِ وزشِ باد، چرا که عضوِ دائمیِ «حزبِ باد»اند، ناسلامتی!
اگر «بعضی»ها، جوابِ سئوالشان را نگرفتهاند و شب و روز، خوابِشان نمیبَرَد هنوز، «نون»اش را بگذارند به حسابِ حرفِ اوّلِ تناولِ «نانبهنرخِروز» و «نونِ» آخرِ «سین» را هم به حسابِ «نونِ» آخرِ «بوجارهای لنجان»[1] بر وزنِ فنجان. باقی؛ بقای دوستان و دشمنان!
پینوشت:
1. کار و کاسبیِ «بوجارْجماعت» (بر وزنِ تودارْجماعت)؛ جداکردنِ دانههای خُرد و خرمنکوبشدهی ساقهی گندم، از کاه بوده است (در کشاورزیِ سنّتی). بوجارهاری لنجان (از توابعِ اصفهان)، چنان در کارِ خود ورزیده بودهاند که تغییرِ جهتِ مدوامِ باد، مانعِ کارشان نمیشده و از هر طرف که میوزیده؛ بلافاصله با آن همسو و همجهت شده و بادَش میدادهاند!
مفهومِ این اصطلاح؛ تبعیت کردن از جریانِ روز و پیروی از شیوهی فرصتطلبی است، یعنی به هیچ اصل و عقیدهیی پایبند نبودن و با هر قدرتِ حاکمی، ساختن و با هر پیشامدی به سودِ خود، همراه و همصدا شدن. مترادفاش؛ اصطلاحاتی است از این قبیل: «ابنالوقت». «هرکی دره، ما دالونیم/ هرکی خره، ما پالونیم!» (خلاصهشده از «کتابِ جمعه» - شمارهی 32 – چهارمِ اردبیهشتِ 1359).
رضا علیپور متعلّم
1386/11/28
...این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
«مهمترین چیز، هرگز دروغ نگفتن است. یکی از ویژگیهای بسیار خوب هنر آن است که نمیگذارد دروغ بگویی. تو میتوانی در عشق، در سیاست و در پزشکی دروغ بگویی؛ میتوانی مردم را بفریبی – چنین مواردی وجود دارند – اما در هنر نمیتوانی دروغ بگویی.»
آنتون چخوف
پینوشت: این گفتار از بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» به کارگردانی ناصر حسینی مهر انتخاب شده است که چندی پیش در تالار مولوی اجرا شد. متن این نمایش، توسط خسرو حکیمرابط و ناصر حسینی مهر، بر اساس داستان «اتاق شمارهی 6» اثر آنتون چخوف نوشته شده بود.
بین اهالی تئاتر ضربالمثلی رایج است به این صورت که آدم با دیدن بروشور یک نمایش میتواند حدس بزند که اجرا خوب خواهد بود یا نه. معمولاً اجراهای خوب و کامل بروشور زیبایی دارند، همانطور که دکور، لباس، نور و دیگر عناصر خوب؛ شاید این موضوع از آنجا ناشی میشود که این اجراها شتابزده و سردستی آماده نمیشود و در همهی بخشهای کار تأمل و تعمق صورت میگیرد.
بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» چیزی بیشتر از خوب بود (است): کتابچهای زیبا حاوی برگزیدهای از یادداشتهای روزانهی آنتون چخوف، نوشتههایی از تنسی ویلیامز، هانری تروایا، آیزا برلین، استانیسلاوسکی، ماکسیم گورکی، پیتر بروک و ناصر حسینی مهر دربارهی چخوف و در نهایت خود نمایشنامه. شاید حالا آن (است) برایتان معنا پیدا کرده باشد؛ چون دیگر این یک بروشور ساده نیست که تا آخر نمایش دستت باشد و گاهی در تاریکروشن سالن نگاهی بهش بیندازی تا مثلاً بدانی اسم بازیگر فلان نقش چیست و به محض بیرون آمدن از سالن مچالهاش کنی و دور بیندازی و یا اگر خیلی خوشذوق باشی میان تلّ کاغذهای ته کیفت مدفونش کنی. نه! بروشور نمایش «اتاق شمارهی 6» مرجعی جمعوجور دربارهی آنتون چخوف است که همیشه میتوان به آن رجوع کرد و مهمتر از آن، نمایشنامهی «اتاق شمارهی 6» را در خود دارد؛ نمایشنامهای حاصل همکاری خسرو حکیمرابط، نمایشنامهنویسی از نسل طلایی نمایشنامهنویسان ایران، و ناصر حسنی مهر، مترجم، پژوهشگر و کارگردانی که تئاتر ایران (بیشتر مدیران تئاتر) هنوز آنطور که باید به قدر و منزلتش پی نبرده است. شاید اگر روزی مدیران امروز تئاتر به سر کار اصلیشان برگردند، شاهد اجرای «اتاق شمارهی 6»های بیشتری باشیم. امید که مجانیست، بهتر است امیدوار باشیم.
مقدّمه: از اين پس، اگر عُمري بود و حال و حوصلهاي، خدمتِ موجوداتِ دوپايي با نامِ تلخيصشدة «نون. سين»ها و غيرههايي از اين قبيل خواهم رسيد و عينِ پيچك، به پر و پاي اين موجوداتِ فرصتطلب، نانبهنرخِروزخور و بوقلمونصفت، خواهم پيچيد! اين از مقدمّه.
و امّا، عليالحساب، محضِ دستگرمي و خالي نبودنِ عريضه، بخشي از شعرِ «پيوندها و باغ»* سرودة «مهدي اخوان ثالث» را تقديمِ موجوداتِ دوپاي فوقالذكر ميكنم و ميروم پيِ كار و زندگيام.
«...اي درختانِ عقيمِ ريشهْتان در خاكهاي هرزگي مستور،
يك جوانة ارجمند از هيچجاتان رُستْ نتواند.
اي گروهي برگِ چركينْتارِ چركينْپود،
يادگارِ خشكساليهاي گردآلود،
هيچ باراني، شما را شُستْ نتواند!»
پينوشت: از مجموعه شعرِ «از اين اَوِستا».
رضا عليپور متعّلم
23/10/1386
برف ميبارد
برف ميبارد
تو امشب نمی آیی
برف ميبارد
و قلبم سياه ميپوشد
همراه اين تشييعكنندگان ابريشمين
غرق در اشكهاي سفيد
پرنده روي شاخه
جادو ميگريد
تو امشب نمی آیی
اين را يأسام با فرياد به من ميگويد
اما برف ميبارد
با چرخشي بياعتنا