تبليغاتX
برهوت

نگاهي به دنياي تئاتري فرناندو آرابال

خنده ابزاري براي گريز


 اصغر نوري

فرناندو آرابال جايي نوشته است: «تئاتر قبل از هر چيز مراسم و جشني است آكنده از هتك حرمت و تقدس، شهوت و عرفان، قتل و ستايش زندگي». تئاتر آرابال به‌تمامي در اين فرمول جا مي‌گيرد. تئاتري ديوانه‌وار، خشن، جنجالي و به‌طرز سرخوشانه‌يي آشوبگر. آرابال گرچه امروز به فرانسه مي‌نويسد، اما دوران كودكي خود را در اسپانيا گذرانده و در قلب ديكتاتوري نظامي بزرگ شده است: او شاهد نابودي آزادي‌ها، سركوبي پليسي، فساد و تباني ارتش و كليسا، و بدبختي مردم بوده است.
    بدون توجه به اين موارد نمي‌توان آثار او را فهميد. از نظر آرابال، جامعه غرب در حال زوال است، و او روي صحنه به اين زوال سرعت مي‌بخشد و با خنده‌يي عظيم روي تضاد‌هاي اين جامعه انگشت مي‌گذارد. مسلما، آرابال نخستين كسي نيست كه آثارش چنين مشخصه‌يي دارند: او روشن‌بيني كافكا و طنز آلفرد ژاري را به ارث برده و خشونت آثارش شبيه خشونت آثار ساد و آرتو است. اما بي‌شك، آرابال تنها كسي است كه در آثارش مرزهاي ريشخند را تا اين اندازه گسترش داده و گاه كل اثرش درون استهزا و تمسخر جاي مي‌گيرد. زير وقاحت دلقك‌وار آثار او، دنياي آشنا مثل دكوري مقوايي فرو مي‌ريزد. از اين‌رو، خنده به ابزاري براي گريز تبديل مي‌شود، تزكيه قدرتمندي براي عقيم گذاشتن ترسي كه بر كودكي نمايشنامه‌نويس سايه انداخته است.
    در آثار آرابال، انرژي وحشيانه‌يي وجود دارد، نوعي لذت بردن از آشفتگي كه خودش آن را «پانيك» مي‌نامد: يك هپينينگ و اپراي همزمان، تراژدي و فارس همزمان، تركيبي از چيزهاي چندش‌آور و متعالي، بدسليقه‌گي و ظرافت، ابتذال و شعر... معناي پارادوكسي كه خلاقيت آرابال به وجود مي‌آورد، در همين نكته نهفته است: در آثار او حقيقت هميشه سحرآميز است، و رويا بي‌وقفه درون نكبت ناپديد مي‌شود.
    از اين‌رو، بعد از آرتو، مي‌توان از نوع ديگري از تئاتر قساوت سخن گفت، زيرا كه در آثار آرابال همه چيز به ضد خود تبديل مي‌شود. به عنوان مثال، از نمايشنامه «فاندو و ليز» (1955) تا نمايشنامه «توحش جنسي» (1968)، عشق هميشه با مرگ، ضعف، خشونتِ سادومازوخيستي و تخريب فرد ديگر گره مي‌خورد. همچنين، در نمايشنامه‌يي مثل «آيين بزرگ» (1963)، شاهد اعمال مرد زشتي به نام كازانووا هستيم كه زنان بي‌دفاع را به تاوان گناهان‌شان قرباني مي‌كند: از نظر آرابال، زن در اغلب اوقات همزمان قرباني و بدكاره است، همانند ميتا در نمايشنامه «سه چرخه» (1953).
    همين‌طور در نمايشنامه‌ي «باغ لذت‌ها» (1967)، عشق انسان و حيوان (يك گوريل غول‌آسا) به طرف اميال وحشيانه و غيرانساني سوق پيدا مي‌كند. در اين نمايشنامه، تخيل آرابال شورهاي هذيان‌گونه‌يي از جنس باروك و سوررئال مي‌آفريد كه گاه اغراق‌آميز و تحمل‌ناپذير به‌نظر مي‌آيند، گرچه اين شورها با كلماتي تغزلي و درخشان بيان مي‌شوند.
    شخصيت‌هاي تئاتر آرابال، هميشه آواره و بيگانه هستند و در حاشيه‌ي سرنوشت خود و زندگي اطراف‌شان قرار مي‌گيرند. به عنوان مثال، پيرمرد و پيرزن نمايشنامه‌ي «گرنيكا» (1959) طوري از كنار قتل عام مي‌گذرند كه انگار هيچ ارتباطي به آنها ندارد. شخصيت‌هايي بدون سن، بدون هويت واقعي و اغلب در دل دنيايي خيالي كه نمي‌توانند بر آن تسلط يابند. اين شخصيت‌ها گاهي شبيه دن كيشوت مي‌شوند، اما دن كيشوتي سياه و لبريز از جرم، بازيچه‌يي در دست قانون، پدر، نظم و هرآنچه كه بالاسر «من» قرار گرفته است. اين مضمون در نمايشنامه‌هاي «دوچرخه مرد محكوم» (1959) و «هزارتو» (1967) ظاهر مي‌شود، و همين‌طور در «معمار و امپراتور آشور» (1966)؛ نمايشنامه‌يي همراه با ايما و اشاره‌هاي عجيب كه در آن دو محكوم همديگر را مي‌درند. اما گاهي قلم آرابال حوزه‌ي ابسورد را ترك مي‌كند تا به فرم‌هاي ديگري روي آورد كه آشكارا «متعهد»تر و به‌طرزي بي‌واسطه انقلابي هستند: نمايشنامه‌ي «سپيده دم سرخ و سياه» (1959) در اين دسته قرار مي‌گيرد، و همين‌طور «بعل بابل» (1959)؛ رمان زندگينامه‌واري كه تمام خشونت اسپانياي زمان فرانكو را به تصوير مي‌كشد. آرابال فيلم موفقي هم بر اساس اين رمان ساخت به نام «زنده باد مرگ» (1971).
    اگرچه آثار آرابال سرشارند از خيال، ريشخند و شواهد تاريخي، اما هيچ ارتباطي به واقع‌گرايي بي‌روح و روياپردازي اغراق‌آميز ندارند. اين آثار مخاطب را سردرگم مي‌كنند و برمي‌انگيزند، و دليل جذابيت‌شان دقيقا همين است. آثاري عميقا سياسي و به‌طرز سرخوشانه‌يي روشن‌بين، ياغي و بي‌قيدوبند كه نشانه‌هاي روشني از زمانه‌ي ما را در خود دارند.
    
    
 روزنامه اعتماد، شماره 2254 به تاريخ 16/6/90، صفحه 6 (تئاتر)

+ جمعه هفتم بهمن 1390 ، اصغر نوری |

 

روز و شب‌

بريژيت ژيرو

ترجمه‌ي اصغر نوري

 

   در اوج‌ آشفتگي‌، لحظه‌اي‌ كه‌ سردرگم‌ شده‌ام‌ چون‌ هنوز ترديد دارم‌ خانه‌ را Brigitte Giraudترك‌ كنم‌ يا نه‌، تو از من‌ مي‌خواهي‌ كه‌ بين‌ رنگ‌ اُخرايي‌ و رنگ‌ ماسه‌ يكي‌ را براي‌ حمام‌ انتخاب‌ كنم‌. مي‌بيني‌ كه‌ ده‌ صبح‌ از اتاق‌ خواب‌مان‌ بيرون‌ مي‌آيم‌، با قيافه‌اي‌ كج‌ و كوله‌ از فشار تلاش‌ براي‌ پيدا كردن‌ كلماتي‌ براي‌ بيان‌ ملالي‌ كه‌ خفه‌مان‌ مي‌كند، و باز وادارم‌ مي‌كني‌ انتخاب‌ كنم‌: رنگ‌ اخرايي‌ يا رنگ‌ ماسه‌. اين‌ را هم‌ مي‌گويي‌ كه‌ بايد پرده‌ي‌ جلو دوش‌ را عوض‌ كنيم و يك‌ نفر را صدا كنيم‌ براي‌ تعمير آب‌گرمكن‌. نگاهت‌ مي‌كنم‌ و مي‌گويم‌ نمي‌دانم‌. متعجب‌ به‌ نظر مي‌رسي‌ وقتي‌ مي‌بيني‌ انتخابي‌ ندارم‌، مني‌ كه‌ هيچ‌‌وقت‌ چيزي‌ را به‌ دست‌ قضا و قدر نمي‌سپارم‌. آلبوم‌ نمونه‌ي‌ رنگ‌ها را مي‌گذاري‌ روي‌ ميز آشپزخانه‌، كنار ليوان‌ قهوه‌ي‌ من‌ و همه‌ي‌ رنگ‌هاي‌ ممكن‌ را دوباره‌ از نظر مي‌گذراني‌. اُخرايي‌، رنگ‌ ماسه‌ يا يك‌‌دست‌ زعفراني‌، ترديد داري‌، به‌ پنجره‌ نزديك‌ مي‌شوي‌ تا رنگ‌ها را در روشنايي‌ روز بررسي‌ كني‌. مي‌گويي‌ مي‌شود اُخرايي‌ را با رنگي‌ خنثي‌ مثل بدل‌ چيني‌ مخلوط‌ كرد، از من‌ مي‌پرسي‌ اين‌ ايده‌ي‌ خوبي‌ نيست‌؟ از آنجا كه‌ من‌ هاج‌ و واجم‌ از اين‌ كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ رنگي‌ كه‌ بي‌شك‌ هيچ‌‌وقت‌ ديده‌ نخواهد شد اين‌ همه‌ انرژي‌ صرف‌ مي‌كني‌ و همچنان‌ جوابي‌ نمي‌دهم‌، به‌ من‌ اطمينان‌ مي‌دهي‌ كه‌ رنگ‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، در ماركي‌ ديگر، اگر اين‌طور ترجيح‌ مي‌دهم‌. مي‌گويم‌ براي‌ ديدن‌ رنگ‌ها وقت‌ هست‌، عجله‌اي‌ در كار نيست‌، اضافه‌ مي‌كنم‌ ما مشكلات‌ جدي‌تري‌ داريم‌ كه‌ بايد حل‌شان‌ كنيم‌. به‌ همين‌ شب‌ گذشته‌ اشاره‌ مي‌كنم‌، به‌ حرف‌هايي‌ كه‌ بين‌مان‌ رد و بدل‌ شد، حرف‌هايي‌ آكنده‌ از سرزنش‌ و ترديد. مي‌گويم‌ به‌ چيزي‌ كه‌ حالا اتفاق‌ مي‌افتد اهميت‌ نمي‌دهم‌. تو برمي‌گردي‌ حمام‌ ‌تا ديوارها را اندازه‌ بگيري‌، حساب‌ كني‌ ببيني‌ چند قوطي‌ رنگ‌ بايد خريد. همه‌‌جا را دنبال‌ متر مي‌گردي‌، جعبه‌ي‌ ابزار را وسط‌ آشپزخانه‌ باز مي‌كني‌، همه‌ چيز را مي‌ريزي‌ زمين‌: انبردست‌ها، گازانبر، پيچ‌گوشتي‌ها، از من‌ مي‌پرسي‌ كه‌ متر را جايي‌ نديده‌ام‌، چون‌ من‌ جاي‌ هر چيزي‌ را در خانه‌ مي‌دانم‌. درِ حمام‌ را باز مي‌كني‌ و مي‌بندي‌، مدام‌ مي‌روي‌ و برمي‌گردي‌ به‌ آشپزخانه‌ در حالي‌ كه‌ من‌ دست‌هام‌ را دور ليوان‌ قهوه‌ام‌ گرم‌ مي‌كنم‌، نور چشم‌هام‌ را مي‌زند و معده‌ام‌ درد مي‌كند. درباره‌ي‌ رنگ‌ مطمئن‌ نيستي‌، تازه‌ مي‌خواهي‌ بداني‌ بايد رنگ‌ مات‌ انتخاب‌ كنيم‌ يا براق‌. دستت‌ را روي‌ ديوار آشپزخانه‌ مي‌كشي‌، درست‌ همان‌جا كه‌ نگاهم‌ سعي‌ مي‌كند ثابت‌ بماند، كنار تقويمي‌ كه‌ قرارها و برنامه‌هامان‌ را درش مي‌نويسيم‌، ديوار را لمس‌ مي‌كني‌ و به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسي‌ كه‌ براق‌ انتخاب‌ خوبي‌ خواهد بود. منتظر تأييد من‌ هستي‌ و من‌ انگار با سكوتم‌ به‌ چيزي‌ كه‌ تو گفتي‌ مهر تأييد مي‌زنم‌ و ظاهراً از مونولوگي‌ كه‌ مي‌گويي‌ ناراحت‌ نيستم‌. ابزارها را همان‌طور پخش‌‌وپلا روي‌ زمين‌ رها مي‌كني‌، ميز را تميز مي‌كنم‌، تو مشغول‌ اندازه‌گيري‌ ديوارهاي‌ حمام‌ هستي‌ و من‌ بايد براي‌ دوش‌ گرفتن‌ منتظر بمانم‌. به‌ من‌ مي‌گويي‌ با يك‌ پرده‌ي‌ خوشگل‌ به‌ رنگ‌ تند، قرمز مثلاً، حمام‌ شادتري‌ خواهيم‌ داشت‌. اُخرايي‌ و قرمز، شايد كمي‌ زننده‌ بشود، نه‌؟ اين‌ را تو مي‌پرسي‌. در سكوتم‌ سماجت‌ مي‌كنم‌، فقط‌ مي‌گويم‌ زمان‌ دارد مي‌گذرد و من‌ بايد عجله‌ كنم‌. بعد مي‌شنوم‌ كه‌ تلفن‌ مي‌كني‌، براي‌ سرويس‌ آب‌گرمكن‌ قرار مي‌گذاري‌. از من‌ مي‌پرسي‌ چهارشنبه‌ي‌ هفته‌ بعد، وسط‌ روز، برام‌ مناسب‌ است‌؟ مجبورم‌ جواب‌ بدهم‌، لوله‌كش‌ آن‌ طرف‌ خط‌ است‌، و به‌رغم‌ ميلم‌ مي‌گويم‌ بله‌ مناسب‌ است‌. مي‌گويم‌ بله‌ و به‌ اين‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ چهارشنبه‌ي‌ آينده‌‌ شايد ديگر اين‌جا نباشم‌. مدت‌ زيادي‌ زير دوش‌ مي‌مانم‌، دلم‌ نمي‌خواهد لباس‌ بپوشم‌، بايد بروم‌ مدرسه‌ دنبال‌ بچه‌ها. از صبح‌هاي‌ هدررفته‌ بيزارم‌، هيچ‌ كاري‌ نكردم‌. تو وسط‌ راهرو هستي‌ و من‌ دلم‌ نمي‌خواهد از كنارت‌ رد شوم‌ چون‌ مي‌تواني‌ بچسباني‌ام‌ به‌ ديوار انگار كه‌ هيچ‌ اتفاقي‌ نيفتاده‌ است‌. مي‌تواني‌ حوله‌ي‌ پالتويي‌ام‌ را كنار بزني‌، در حالي‌ كه‌ همين‌ چند ساعت‌ پيش‌ سعي‌ مي‌كرديم‌ علت‌هاي‌ شكست‌مان‌ را توضيح‌ دهيم‌. از خودم‌ مي‌پرسم‌ تأثير حرف‌هاي‌ ديشب‌مان‌ در تو چه‌ بود، چون‌ چيزي‌ از نشانه‌ها و پيامدهاي‌ آن‌ حرف‌ها را نمي‌شود در تو ديد، از خودم‌ مي‌پرسم‌ من‌ بلد نيستم‌ بگويم‌ يا تو بلد نيستي‌ بشنوي‌، مطمئن‌ نيستم‌ كه‌ ديشب‌ با يك‌ زبان‌ با هم‌ صحبت‌ مي‌كرديم‌. با اين‌ حال‌ من‌ همه‌ي‌ كلمات‌ مهم‌ را براي‌ ساختن‌ جمله‌اي‌ ساده‌، روشن‌، مستقيم‌ اما بدون‌ خشونت‌ به‌ زبان‌ مي‌آورم‌ كه‌ تو بداني‌ اين‌ زندگي‌ ديگر به‌ درد من‌ نمي‌خورد. تو را متهم‌ نمي‌كنم‌، فقط‌ از تو مي‌پرسم‌ كه‌ چه‌ حسي‌ داري‌، بعد تو حرف‌ مي‌زني‌، نظرت‌ را مي‌گويي‌، صدا كمي‌ بالا مي‌رود، خودمان‌ را نگه‌ مي‌داريم‌ چون‌ بچه‌ها همان‌ نزديكي‌ خوابيده‌اند. بعد من‌ رشته‌ي‌ كلام‌ را به‌ دست‌ مي‌گيرم‌، سعي‌ مي‌كنم‌ يك‌ پله‌ بالاتر بروم‌، مي‌خواهم‌ به‌ مسأله‌ي‌ اصلي‌ برسم‌ اما نمي‌توانم‌ به‌ اين‌ زودي خطر كنم‌، كلام‌ را به‌ تو وامي‌گذارم‌، همان‌ چيزهايي‌ را كه‌ قبلاً گفتي‌ تكرار مي‌كني‌، و بي‌شك‌ من‌ هم‌ همين‌طور، حرف‌هام‌ را تكرار مي‌كنم‌، هر يك‌ از ما در زندان‌ منطق‌ خود زنداني‌ است‌، گفت‌وگوي ما به‌ دو مونولوگ‌ تبديل‌ مي‌شود كه‌ بيهوده‌ مي‌چرخند. و من‌ به‌ قلب‌ نزديك‌ مي‌شوم‌، به‌ عشق‌، تنها چيزي‌ كه‌ برام‌ مهم‌ است‌، مي‌خواهم‌ بدانم‌ هنوز دوستم‌ داري‌. و هر بار همان‌ اتفاق‌ مي‌افتد، يك‌‌دفعه‌ ساكت‌ مي‌شوي‌، هرچه‌ بيشتر حرف‌ مي‌زنم‌، تو بيشتر به‌ خواب‌ مي‌روي‌. يك‌هو حرف‌هام‌ قوي‌ترين‌ داروهاي‌ خواب‌آور مي‌شوند. مي‌گويم‌ به‌‌زودي‌ تركت‌ مي‌كنم‌ و تو چشم‌هات‌ را مي‌بندي‌. منتظر جوابي‌ براي‌ سؤالم‌ هستم‌ و تو واقعاً خوابت‌ مي‌برد، با همه‌ي‌ وجودت‌ نفس‌ مي‌كشي‌، خاموش‌ مي‌شوي‌ طوري‌ كه‌ انگار يك‌ دستگاه‌ را يك‌هو از برق‌ بكشي‌. بلافاصله‌ بعد، تندتر نفس‌ مي‌كشي‌، و فردا صبح‌، از من‌ مي‌خواهي‌ كه‌ بين‌ رنگ‌ ماسه‌ و اُخرايي‌ يكي‌ را انتخاب‌ كنم‌. از من‌ مي‌پرسي‌ هفته‌ي‌ بعد چه‌ كار مي‌كنيم‌، پدر و مادرت‌ را چه‌ روزي‌ دعوت‌ مي‌كنيم‌، تعطيلات‌ را كجا مي‌رويم‌، شب‌ كريسمس‌ به‌ بچه‌هامان‌ چي‌ هديه‌ مي‌دهيم‌.

 

بريژيت‌ ژيرو  Brigitte Giraud؛ متولد 1960 در الجزيره‌.

پس‌ از تجربه‌ي‌ كارهاي‌ مختلفي‌ نظير كتابفروشي‌، روزنامه‌نگاري‌ و ترجمه‌، امروزه‌ در شهر ليون‌ زندگي‌ مي‌كند و خودش‌ را وقف‌ نوشتن‌ كرده‌ است‌. داستان‌ «روز و شب‌» از تنها مجموعه‌ داستان‌ او، عشق‌ زياد هم‌ قيمتي‌ نيست‌، انتخاب‌ شده‌ است‌ كه‌ در سال‌ 2007 برنده‌ي‌ جايزه‌ي‌ گنكور در بخش‌ داستان‌ كوتاه‌ شد. ژيرو قبل‌ از اين‌ مجموعه،‌ پنج‌ رمان‌ منتشر كرده‌ بود؛  اتاق‌ والدين‌ (1997)،  نيكو  (1999)،  در حال‌ حاضر  (2001)،  مدّ سياه‌  (2004) و  ياد مي‌گيرم‌  (2005). رمان‌ بعدي‌ بريژيت‌ ژيرو،  يك‌ سال‌ عجيب‌  (2009) برنده‌ي‌ جايزه‌ي‌ ژان‌ ژيونو شد.

دنياي‌ داستاني‌ برژيت‌ ژيرو بسيار شخصي‌ است‌ و معمولاً به‌ زندگي‌ روزمره‌ي‌ شهري‌ و شكل‌ ارتباط‌ بين‌ انسان‌ها مي‌پردازد. از نظر او، زبان‌ ارتباط‌ نشانه‌هايي‌ دارد كه‌ انسان‌ها گم‌شان‌ كرده‌اند و از اين‌‌رو نمي‌توانند از آن‌ استفاده‌ كنند. شخصيت‌هاي‌ داستاني‌ او، دلزده‌ از روزمرگي‌ به‌ همديگر پناه‌ مي‌برند تا از فشار زندگي‌ رها شوند، اما اين‌ تلاش‌ بيهوده‌ است‌؛ آخرسر هميشه‌ مقابل‌ دنيايي‌ كه‌ آنها را به‌ بند مي‌كشد، تنها مي‌مانند.

 پ. ن.: داستان «روز و شب» در شماره هفت مجله همشهری داستان (آبان ۹۰) چاپ شده است. این داستان به همراه ده داستان دیگر از ده نویسنده معاصر فرانسوی به زودی در کتابی با عنوان «صبح یکشنبه» توسط نشر افکار منتشر خواهد شد.

 

+ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ، اصغر نوری |

دوچرخه مرد محكوم و سه‌چرخه/ فرناندو آرابال/ اصغر نوري

 

دوچرخه‌ی مردِ محکوم و سه‌چرخه (دو نمايشنامه)

 فرناندو آرابال

 مترجم: اصغر نوری

 نشر افراز، اسفند ۱۳۸۹

 

 سید مصطفی رضیئی

 تاسلا: من باید برم، ویلورو. باید محکو م رو ببرم.
ویلورو: زود برمی‌گردی. کاش هزار تا مورچه بودم تا هزاربار ازت استقبال کنم.
تاسلا: خیلی زود برمی‌گردم. واسه کلبه‌ی سنگی تو، مثل چوب و گردن پرنده سوزان می‌شم.
ویلورو: خب پس خداحافظ.
تاسلا: خداحافظ، ویلورو.

(ص 46 کتاب. دوچرخه‌ی مرد محکوم)

دیکتاتوری با شهروندهای خود چه می‌کند؟ فقر آدم را به کجا می‌رساند؟ این دو سال اصلی هستند که فرناندو آرابال در دو نمایشنامه‌ی جدیدا به فارسی منتشر گشته‌ی خویش، دنبال پاسخ‌شان است. او تصویرهایی منسجم و با دقت انتخاب گشته را در کنار هم می‌چیند و غم را میان حرکت‌های پانتومیم، خنده‌ها و امیدواری‌ها و نوای موسیقی پنهان می‌سازد. شخصیت‌های او، مُهرهایی از گذشته هستند که محکم بر صفحات کاغذ چسبیده‌اند و به‌ هیچ عنوان قرار نیست تا از صحنه‌ی روزگار محو شوند. آن‌ها نقش‌شان را اجرا می‌کنند. نمایش به پایان می‌رسد، اما حضورشان باقی می‌ماند. آن‌ها در جایگاه خود می‌نشینند تا باری دیگر بازی کنند و محو شوند و هنوز باشند.
اصغر نوری مترجم قابل‌توجه‌ای است. از یک طرف پر کار است، از طرفی دیگر تحصیل‌کرده و باسواد و دانش‌آموخته. از سویی دیگر به این سو و آن سوی ادبیات سرک می‌کشد و چیزها می‌خواند و از بین‌شان انتخاب کرده و ترجمه می‌کند. او خودش را محدود به هیچ ژانری نمی‌کند. از شعر و داستان تا مقاله و نمایشنامه به دست خواننده‌ي فارسی می‌رساند. نمایشنامه‌های آرابال انتخابی تازه از او هستند. انتخاب‌هایی که باری دیگر خواننده را با لبخندی راضی از صفحات کتاب تا به انتها خوانده شده، جدا می‌کند.
آرابال خود انسانی رنج‌کشیده‌ی دیکتاتوری. او خود متولد اسپانیا است اما بیشتر سال‌های زندگی خودش را در فرانسه گذرانده و در پاریس و با زبان فرانسوی به شهرت رسیده است. اوج کارهای او همراه شد با دیکتاتوری فرانکو، جنگ‌های داخلی اسپانیا و بعد حکومت نازی‌ها. آرابال در این میان آرامش روان خودش را با نوشتن نزدیک به هفتاد نمایشنامه، دوازده رمان، شش مجموعه شعر، شانزده کتاب نظری و ساخت هفت فیلم بلند حفظ کرد و نگذاشت در چهارچوب‌های مرده و مرگ‌آور زندگی دیکتاتوری‌ها محو بشود. او از طریق نگارش نامه، دوستی نزدیکی با فیدل کاسترو داشت (زمانی که کاسترو خود بدل به یک دیکتاتور نشده بود و به‌عنوان چهره‌ای آزادی‌خواه شناخته می‌شد) و مقالات بی‌شمار سیاسی‌اجتماعی منتشر ساخت.
اصغر نوری در معرفی آرابال نوشته: «تئاتری دیوانه‌وار، خشن، جنجالی و به‌طرز سرخوشانه‌ای آشوبگر. آرابال با این‌که به فرانسه می‌نویسد، اما دوران کودکی خود را در اسپانیا گذرانده و در قلب دیکتاتوری نظامی بزرگ شده است: او شاهد نابودی آزادی‌ها، سرکوبی پلیسی، فساد و تبانی ارتش و کلیسا، و بدبختی مردم بوده است. بدون توجه به این موارد نمی‌توان آثار او را فهمید. از نظر آرابال، جامعه‌ی غرب در حال زوال است، و او روی این صحنه،‌ به این زوال سرعت می‌بخشد، درحالی‌که با خنده‌ای عظیم روی تضادهای جامعه تاکید می‌کند».
دو نمایش به فارسی ترجمه شده‌ی آرابال، انسان‌های خوشحال را نقش می‌زند که در مرزهای محدود حرکت زندگی‌شان، مجبور به چیزهایی می‌شوند، که خود در هیچ‌حالتی نمی‌خواهند. در اولین نمایش، موسیقی نقشی جدی بازی می‌کند. انسانی می‌خواهد بنوازد و دوستی آمده و او را به نواختن ترغیب می‌کند. اما در ورای صحنه، انسان‌هایی ناشناس ایستاده‌اند و هر حرکت او را زیرنظر دارند. او را تهدید و مسخره می‌کنند و سرانجام او را به جزای عمل ننگین نواختن پیانو می‌رسانند... در نمایش دوم، چند انسان فقیر و بی‌خانمان به انسانی ثروت‌مند کمک می‌کنند تا خودش را بکشد تا بتوانند با پول‌هایش قسط سه‌چرخه‌ای را بدهند که زندگی آن‌ها را جلو می‌برد، اما پلیس حرف‌شان را باور می‌کند؟ آیا پلیس اصلا می‌خواهد به حرف‌های آن‌ها گوش کند یا برایش خون ریخته و خشک شده بر زمین مهم است؟
بعد از به پایان رساندن «دوچرخه‌ي مردِ محکوم و سه‌چرخه» سوال هم‌چنان در ذهن خواننده باقی می‌ماند: دیکتاتوری با شهروندهای خود چه می‌کند؟ فقر آدم را به کجا می‌رساند؟

منبع: سايت مرور

+ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ، اصغر نوری |

گفت‌و‌گو با اصغر نوری، مترجم

 ميانه‌اي با ترجمه از زبان دوم ندارم

 گفت‌و‌گو از محمد آسیابانی

اصغرنوری دانش‌آموخته زبان فرانسه (کارشناسی) و کارگردانی‌تئاتر (کارشناسی ارشد) است. او كار ترجمه را از سال 80 با ترجمه‌ شعر و داستان و مقاله براي نشريه‌هاي ادبي و هنري آغاز كرده است و از زمان چاپ اولين كتابش، ترجمه‌ي مجموعه شعر «عشق بي‌پايان» اثر امانوئل ربلس در سال 83 تاكنون، اين كار را در حوزه‌هاي ادبيات و تئاتر به‌طور جدي ادامه مي‌دهد. از ترجمه‌های او می‌توان به این موارد اشاره کرد: برهوت عشق (رمان) فرانسوا موریاک، دیوارگذر (مجموعه‌داستان) مارسل‌امه، ويولون‌هاتان را كوك كنيد (نمايشنامه)  ويكتورهائيم، كافه‌پولشری (نمايشنامه) الن وتز، پرده‌ی‌آخر (نمايشنامه) ژيلبر سسبرون، دوچرخه ‌مرد محكوم ‌و سه‌چرخه (دو نمايشنامه) فرناندو آرابال، سكوت (نمايشنامه) پل استر، همسر اول (رمان) فرانسواز شاندرناگور، محله‌ی گم‌شده (رمان) پاتريك موديانو، که این ترجمه در شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل به عنوان اثر شایسته تقدیر در بخش ادبیات زبان‌های دیگر انتخاب شد. چندی پیش نیز آخرین ترجمه اصغر نوری، نمایشنامه‌ي «آن زندگی که من به تو دادم» نوشته لوئیجی پیراندللو به بازار آمد.

 

نمایشنامه «آن زندگی که من به تو دادم» را از زبان اصلی ترجمه کردید یا از برگردان فرانسوی‌ آن؟

از فرانسه ترجمه کردم. البته ميانه‌اي با ترجمه از زبان دوم ندارم. این نمایشنامه را به پيشنهاد دوستم آقای ناصر حسینی‌مهر بود كه یکی از اساتيد و کارگردان‌هاي خلاق تئاتر ایران هستند، ترجمه كردم. آقاي حسيني مهر قصد داشتند اين نمايشنامه را كارگرداني كنند كه فرصت اين كار تا به امروز دست نداده است. پيشنهاد آقاي حسيني مهر و علاقه‌ام به اين نمايشنامه باعث شد اين اثر را از زبان دوم ترجمه كنم.  

ترجمه فرانسه تا چه حد اعتبار داشت؟

ترجمه‌ معتبري بود. يك گروه معروف تئاتر فرانسه اين نمايشنامه را برای اجرای خودشان ترجمه و چاپ كرده بودند. براي اطمينان بيشتر، از خانم اثمار موسوی‌نیا که مترجم زبان ایتالیایی هستند، خواهش كردم ترجمه من را با نسخه‌ي ایتالیایی اثر مطابقت بدهند. از نظر ايشان هم ترجمه فرانسوي خوب و کاملا وفادار به متن بود.


ادامه مطلب
+ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ، اصغر نوری |

 

نويسنده

 

 آگوتا كريستوف

ترجمه‌ي اصغر نوري

 Agota Kristof

 آگوتا كريستوف Agota Kristof، سی اكتبر 1935 در شهر Csikvand مجارستان به دنيا آمده است. در سال 1956 به همراه شوهر و كودك سه‌ماهه‌اش به سوئيس پناهنده شد و شهر نوشاتل، واقع در بخش فرانسوي‌زبان اين كشور را براي زندگي برگزيد. همزمان با كار در يك كارخانه‌ي ساعت‌سازي و يادگيري زبان فرانسه، شروع كرد به نوشتن نمايشنامه‌هاي كوتاه به زبان فرانسه كه همان موقع در راديو سوئيس اجرا شدند.

 

او در سال 1987 با نوشتن رمان «دفتر بزرگ» موفق به دريافت جايزه‌ي «كتاب اروپايي» شد و به شهرت جهاني رسيد. اين رمان، جلد اول از يك تريلوژي بود كه با رمان‌هاي «دليل» و «دروغ سوم» ادامه يافت و تاكنون به 33 زبان ترجمه شده است. «دروغ سوم» در سال 1991 جايزه‌ي «انتر» را براي كريستوف به ارمغان آورد. اين تريلوژي قصه‌ي زندگي دو پسر دوقلو است از كودكي تا جواني‌شان. نگاه بدبينانه به جهان و طنز سياه از ويژگي‌هاي بارز اين تريلوژي و ديگر آثار كريستوف است.

  بعد از تريلوژي موفق «دوقلوها»، كريستوف يك رمان به نام «ديروز» (1995) و يك مجموعه داستان تحت عنوان «فرقي نمي‌كند» (2005) منتشر كرده كه داستان «نويسنده» از همين مجموعه براي ترجمه انتخاب شده است.

  ديگر آثار آگوتا كريستوف عبارتند از دو مجموعه نمايشنامه به نام‌هاي «زمان خاكستري» (1998) و «هيولا» (2007)؛ يك كتاب اتوبيوگرافي؛«بي‌سواد» (2001) و كتابي حاوي يك قصه و يك نمايشنامه‌ي كوتاه؛ «كجايي ماتياس؟» (2006).

  آگوتا كريستوف يكي از بزرگترين نويسنده‌هاي معاصر سوئيس محسوب مي‌شود و جايزه‌ي شيلر را براي مجموع آثارش دريافت كرده است. 

 ***

   من كناره‌گيري كرده‌ام تا اثر زندگي‌ام را بنويسم.

    من نويسنده‌ي بزرگي هستم. هنوز هيچ‌كس اين را نمي‌داند، چون هنوز هيچ چيز ننوشته‌ام. ولي وقتي بنويسمش، كتابم را، رمانم را...

    براي همين است كه از كار كارمندي‌ام كناره‌گيري كرده‌ام و از... از چه چيز ديگر؟ ديگر از هيچ چيز. چون، هيچ‌وقت دوستي نداشته‌ام، دوست‌دختر هم نه چندان. با اين‌همه، از دنيا كناره‌گيري كرده‌ام تا يك رمان بزرگ بنويسم.

    بديش اين است كه نمي‌دانم سوژه‌ي رمانم چه خواهد بود. قبلاً اين‌همه درباره‌ي همه چيز نوشته‌اند.

    من حدس مي‌زنم، حس مي‌كنم كه نويسنده‌ي بزرگي هستم، ولي هيچ سوژه‌اي پيدا نمي‌كنم كه در حد و اندازه‌ي استعدادم خوب و بزرگ و جالب باشد.

    به همين خاطر، انتظار مي‌كشم. و در اين انتظار، مسلماً از تنهايي رنج مي‌كشم، همين‌طور از گرسنگي، البته گه‌گاه، ولي اميدوارم با همين رنج به حالتي روحي برسم كه باعث شود سوژه‌اي لايق استعدادم كشف كنم.

    بدبختانه، سوژه دير خود را نشان مي‌دهد، و تنهايي من روزبه‌روز سنگين‌تر و طاقت‌فرساتر مي‌شود، تنهايي احاطه‌ام مي‌كند، خلاء همه‌جا را در برمي‌گيرد، با اين‌همه هيچ‌كدام از اين‌ها براي من مسئله‌ي زياد مهمي نيست.

    ولي اين سه چيز وحشتناك، تنهايي، سكوت و خلاء، سقف را سوراخ مي‌كنند، تا ستاره‌ها مي‌روند، تا بي‌نهايت گسترده مي‌شوند، و ديگر نمي‌دانم اين باران است يا برف، باد گرم و خشك كوه‌هاي آلپ است يا باد‌ موسمي.

   و فرياد مي‌زنم:

    - من همه‌چي خواهم نوشت، هر چيزي كه بشه نوشت.

    و صدايي به من جواب مي‌دهد، صدايي طعنه‌آميز، ولي به هر حال يك صدا:

    - باشه، پسر. همه‌چي، ولي نه بيشتر، ها؟

       

پی نوشت:

تریلوژی «دوقلوها» به همین قلم ترجمه شده است و از سوی انتشارات مروارید به چاپ خواهد رسید.

 

+ جمعه هفدهم تیر 1390 ، اصغر نوری |

 

 

در شانزدهمین دوره جایزه کتاب فصل، رمان محله‌ي گم‌شده به عنوان اثر شایسته تقدیر در بخش ادبیات زبان‌های دیگر انتخاب شد. 

محله‌ي گم‌شده/ پاتريك موديانو/ ترجمه‌ي اصغر نوري/ نشر افراز/ ۱۳۸۹.

 

+ پنجشنبه دوم تیر 1390 ، اصغر نوری |